{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

غم را نمى شود از تن بيرون كرد؛ اين را خيلى دير فهميدم.

غم را نمى شود از تن بيرون كرد؛ اين را خيلى دير فهميدم.
آدم خيال مى كند غم چیزی شبيه زخمى ست روى پوست؛  كه اگر زمان بگذرد، اگر گريه کنی، اگر کسی دستت را بگیرد، اگر صبح هاى بيشترى از راه برسند، بالاخره خشک مى شود و مى افتد. اما نه.
بعضی غم ها زخم نيستند؛ ريشه اند. می‌روند زير پوستت،
از گوشتت عبور مى كنند، به استخوانت مى رسند و آن جا خانه مى كنند. بعد، آن قدر آرام با تو یکی مى شوند كه دیگر نمى دانى كدام قسمتِ تو «تو» هستی و كدام قسمت غم است.
دیدگاه ها (۰)

بر درگه خلق بندگی، ما را کشـتهر سو پی نان دوندگی، ما را کشـت...

شاید کار درستی کردند که عشق را در کتاب‌ها گذاشتند. شاید عشق ...

بعضے از آدم ها فقط مے رونـــــــــد امــا جاے خالیشان نمے رو...

می‌دانم که تو نیز شب‌هایی را در زندگی‌ات تجربه کرده‌ای که گو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط