دستمو جلوی صورتش تکوت دادمو گفتم
دستمو جلوی صورتش تکوت دادمو گفتم
-چته
..سرشو تکون دادو گفت هیچی..
بعدم سرشو انداخت پایین....
اصلا ازش خجالت نمیکشیدم با این لباس..چرا؟؟؟
رفتم جلوی آینه...یه چرخی زدمو ..یه عالمه هم قربون صدقه خودم رفتم...
دیدم آرتین از پشتم ظاهر شد...نمیدونستم میخواد چیکار کنه..
که یهو دستای یخش روم گردنم حس شد...
انگار یه چیزو بست دستمو بردم ببینم چی بودو گفت
-اونو نبسته بودی...
وای خدا انگار واقعا شوهرم بود..خاک توسرم
زود رفتم لباسو درآوردم..
اومدیم بیرون آرتین با آرومیت گفت
-خیلی بهت میومد..
منم سرمو تکون دادم...
بهش گفتم
-میای بریم تواون پاساژه ....
گفت
-باشه بریم...
رفتیم تو پاساژ...رفتم تویه لباس فروشیش..از لباساش خوشم نیومد..رفتم تو دومی خوشم نیومد..
تو سومی که رفتم خیلی جایه بزرگی بود خواستم تا تهش لباسارو ببینم...
اومدم یه لباسو بردارم که یه صدای آشنایی گفت
-خانوم بزارید من واستون این برچسبشو بکنم
وای خداااااا....این..اینکه سلین بود..
تا منو دید تعجب کرد..
وای آرتینم یه متر اونور تره من بود...چشمم افتاد به آرتین دستشو گذاشته بودروی صورتش..
سلین بغض کرده بود وقتی منو ارتینو باهم دید..وای حالا چه فکری میکنه..
بدونه هیچ حرفی دوویدو رفت
ازاون مغاذه اومدیم بیرون..
من زود به ارتین گفتم
-اینکه کار نمیکرد..پس اینجا...
-هوففف
با بیخیالی..رفتم تو مغاذه ی بعدی...لباساشو که دیدم خیلی قشنگ بود خیلیییی...
یه لباسو امتحان کردم..یه گیپور ماننده سفید بود لباسش تا بالای نافم بودو سمته سینه یکم بالاترش تقریبا کامل معلوم بود و یه دامن مانندی سته همون داشت..خیلی خوب بود نمیتونستم ازش بگذرم ..آرتین اومد دره اتاق پرو رو باز کرد..یه نگاهی به من انداخت ابروشو انداخت بالا و گفت
-چقدر بااین لباس پوستت سفیدتر به نظر میاد...
ناخداگاه دستمو از خجالت بردم رو قسمته سینه هام چون آرتین زوم کرده بود رو سینه هام...
یه لباس دیگرو آوردم بپوشم..
اونم زرشکی بود و بدونه طرح بود ولی من ازش خیلی خوشم اومده بود...
حالته پرنسسی داشت و بندهای لباس تا یکم پایین تر از گردنم بود ینی روی دستام...
پوفشم تا یکم بالاتر از زانووم بود..و حالته پوفاش خیلی خوشگل بود...
آرتین اومد..
سرشو انداخت پایین...
یه نگاهی دوباره به خودم انداختم یکم از خطه سینم معلوم بود
بعد دوباره سرشو اورد بالا و گفت
-خیلی خوشگله...
اینم برداشتم...
خب لباسه بعدی
نمیتونستم از لباسای این مغاذه بگذرم
بعدی یه لباس صورتیه خیلی خاصصص بود رنگش واوو
با طرحایی که تقریبا بدنم معلوم بود از خطه سینم به پایین خالی بود...خیلی لباسه قشنگی بود و دامن مانندی داشت که چسبون بود...
خیلی قشنگ بود اینم برداشتم...
یکی دیگه هم بود ابیه پررنگ تا نافم یه کرمیه خاص بودو آستین نداشت میومد تا پشتم ..که کمرم یه جورایی خالی بود...
و از کمرم به پایین یه دامنه چسبونه آبی بود..
رفتم بیرون دیگه..همینا واسه امروز بس بود..
ارتین با تعحب گفت
-میزاشتی میومدم اونم ببینم خب
-نمیشد...!
-چرا؟
-واسه سنه شما مناسب نبود..یه عالمه هم خندیدم..اونم رفت تو خودش
اومدیم بیرون...یهو دیدم سلین دمه اون مغاذه وایساده و خیلی بد داره به منو آرتین نگاه میکنه...
با بی محلی رفتیم...
تا از پله ها رفتیم پایین...مهدیو ماتینارو دیدیم..که مهدی داره حرص میخوره ماتیناهم داره دوروورو نگاه میکنه تا رفتیم ماتینا زود اومد جلو و گفت
-شما کجا بودید سه ساعت دنبالتون میگشتیم؟...
گفتم
-خب رفتیم لباس بگیریم
-با آرتین؟...
-خب آره
مهدی گفت
-حداقل به ما خبر میدادید
میخواستم بحثو عوض کنم و گفتم
-چیشد لباس خریدید
ماتینا گفت
-اره یه لباس..بود خیلی قشنگ بود فقط چنتا از جاهاشو عوض کردم و سفارش دادم..دقیقا واسه موقع عروسی آمادس...
-خوبه که آخ جون...
دیگه بدونه حرفی رفتیم ..
وقتی رفتیم خونه...
یکی با یه شماره ناشناس بهم پیام داد که
-کاره اشتباهی کردی ...عاقبتشو میبینی
نمیدونم این چی بود؟....
آخ جون فردا عقد بود...
میرفتیم محضر و میومدیم خونه یه بزن و برقص کوچیک...
..........
وای باید آماده میشدیم که بریم محضر با بقیه من ...یکم آرایش کردم...یه رژه قرمز زدم ..با یه سایه ی طلایی مانند و سفید...خط چشمه خیلی قشنگ کشیدم ریمل زدمو
مانتوی تنگه طلاییمو پوشیدم که خیلی طرحاش قشنگ بود ..کفاشای پاشنه بلنده قرمزم هم پوشیدم...وای مهدی انقدر خوشمل شدع بوداااا
بابا هم خیلی خوشتیپ کرده بود...
ما رفتیم محضر اوناهم اومدن خودشون...
فقط عموهام بودن...با عموهای ماتینا و.....
یه دسته گله کوچیک گرفتیم...
وقتی اینا عقد کردن..من قبلش ترتیب داده بودم وقتی گفتم یه اهنگـ به درخواسته من بزارن...
اشاره کردم اهنگو گذاشتن...با رقص خیلی خیلی کم رفتمو دسته گلو به ماتینا دادمو بوسش کردم....
-چته
..سرشو تکون دادو گفت هیچی..
بعدم سرشو انداخت پایین....
اصلا ازش خجالت نمیکشیدم با این لباس..چرا؟؟؟
رفتم جلوی آینه...یه چرخی زدمو ..یه عالمه هم قربون صدقه خودم رفتم...
دیدم آرتین از پشتم ظاهر شد...نمیدونستم میخواد چیکار کنه..
که یهو دستای یخش روم گردنم حس شد...
انگار یه چیزو بست دستمو بردم ببینم چی بودو گفت
-اونو نبسته بودی...
وای خدا انگار واقعا شوهرم بود..خاک توسرم
زود رفتم لباسو درآوردم..
اومدیم بیرون آرتین با آرومیت گفت
-خیلی بهت میومد..
منم سرمو تکون دادم...
بهش گفتم
-میای بریم تواون پاساژه ....
گفت
-باشه بریم...
رفتیم تو پاساژ...رفتم تویه لباس فروشیش..از لباساش خوشم نیومد..رفتم تو دومی خوشم نیومد..
تو سومی که رفتم خیلی جایه بزرگی بود خواستم تا تهش لباسارو ببینم...
اومدم یه لباسو بردارم که یه صدای آشنایی گفت
-خانوم بزارید من واستون این برچسبشو بکنم
وای خداااااا....این..اینکه سلین بود..
تا منو دید تعجب کرد..
وای آرتینم یه متر اونور تره من بود...چشمم افتاد به آرتین دستشو گذاشته بودروی صورتش..
سلین بغض کرده بود وقتی منو ارتینو باهم دید..وای حالا چه فکری میکنه..
بدونه هیچ حرفی دوویدو رفت
ازاون مغاذه اومدیم بیرون..
من زود به ارتین گفتم
-اینکه کار نمیکرد..پس اینجا...
-هوففف
با بیخیالی..رفتم تو مغاذه ی بعدی...لباساشو که دیدم خیلی قشنگ بود خیلیییی...
یه لباسو امتحان کردم..یه گیپور ماننده سفید بود لباسش تا بالای نافم بودو سمته سینه یکم بالاترش تقریبا کامل معلوم بود و یه دامن مانندی سته همون داشت..خیلی خوب بود نمیتونستم ازش بگذرم ..آرتین اومد دره اتاق پرو رو باز کرد..یه نگاهی به من انداخت ابروشو انداخت بالا و گفت
-چقدر بااین لباس پوستت سفیدتر به نظر میاد...
ناخداگاه دستمو از خجالت بردم رو قسمته سینه هام چون آرتین زوم کرده بود رو سینه هام...
یه لباس دیگرو آوردم بپوشم..
اونم زرشکی بود و بدونه طرح بود ولی من ازش خیلی خوشم اومده بود...
حالته پرنسسی داشت و بندهای لباس تا یکم پایین تر از گردنم بود ینی روی دستام...
پوفشم تا یکم بالاتر از زانووم بود..و حالته پوفاش خیلی خوشگل بود...
آرتین اومد..
سرشو انداخت پایین...
یه نگاهی دوباره به خودم انداختم یکم از خطه سینم معلوم بود
بعد دوباره سرشو اورد بالا و گفت
-خیلی خوشگله...
اینم برداشتم...
خب لباسه بعدی
نمیتونستم از لباسای این مغاذه بگذرم
بعدی یه لباس صورتیه خیلی خاصصص بود رنگش واوو
با طرحایی که تقریبا بدنم معلوم بود از خطه سینم به پایین خالی بود...خیلی لباسه قشنگی بود و دامن مانندی داشت که چسبون بود...
خیلی قشنگ بود اینم برداشتم...
یکی دیگه هم بود ابیه پررنگ تا نافم یه کرمیه خاص بودو آستین نداشت میومد تا پشتم ..که کمرم یه جورایی خالی بود...
و از کمرم به پایین یه دامنه چسبونه آبی بود..
رفتم بیرون دیگه..همینا واسه امروز بس بود..
ارتین با تعحب گفت
-میزاشتی میومدم اونم ببینم خب
-نمیشد...!
-چرا؟
-واسه سنه شما مناسب نبود..یه عالمه هم خندیدم..اونم رفت تو خودش
اومدیم بیرون...یهو دیدم سلین دمه اون مغاذه وایساده و خیلی بد داره به منو آرتین نگاه میکنه...
با بی محلی رفتیم...
تا از پله ها رفتیم پایین...مهدیو ماتینارو دیدیم..که مهدی داره حرص میخوره ماتیناهم داره دوروورو نگاه میکنه تا رفتیم ماتینا زود اومد جلو و گفت
-شما کجا بودید سه ساعت دنبالتون میگشتیم؟...
گفتم
-خب رفتیم لباس بگیریم
-با آرتین؟...
-خب آره
مهدی گفت
-حداقل به ما خبر میدادید
میخواستم بحثو عوض کنم و گفتم
-چیشد لباس خریدید
ماتینا گفت
-اره یه لباس..بود خیلی قشنگ بود فقط چنتا از جاهاشو عوض کردم و سفارش دادم..دقیقا واسه موقع عروسی آمادس...
-خوبه که آخ جون...
دیگه بدونه حرفی رفتیم ..
وقتی رفتیم خونه...
یکی با یه شماره ناشناس بهم پیام داد که
-کاره اشتباهی کردی ...عاقبتشو میبینی
نمیدونم این چی بود؟....
آخ جون فردا عقد بود...
میرفتیم محضر و میومدیم خونه یه بزن و برقص کوچیک...
..........
وای باید آماده میشدیم که بریم محضر با بقیه من ...یکم آرایش کردم...یه رژه قرمز زدم ..با یه سایه ی طلایی مانند و سفید...خط چشمه خیلی قشنگ کشیدم ریمل زدمو
مانتوی تنگه طلاییمو پوشیدم که خیلی طرحاش قشنگ بود ..کفاشای پاشنه بلنده قرمزم هم پوشیدم...وای مهدی انقدر خوشمل شدع بوداااا
بابا هم خیلی خوشتیپ کرده بود...
ما رفتیم محضر اوناهم اومدن خودشون...
فقط عموهام بودن...با عموهای ماتینا و.....
یه دسته گله کوچیک گرفتیم...
وقتی اینا عقد کردن..من قبلش ترتیب داده بودم وقتی گفتم یه اهنگـ به درخواسته من بزارن...
اشاره کردم اهنگو گذاشتن...با رقص خیلی خیلی کم رفتمو دسته گلو به ماتینا دادمو بوسش کردم....
- ۱۱.۳k
- ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط