-مهدی آجیت ماشالا انقدر میخوره .خیلی خوب مونده هااا
-مهدی آجیت ماشالا انقدر میخوره .خیلی خوب مونده هااا
منو مهدی خیلی خیلیییی به امیررضا بد نگاه کردیم که..خودش ..خودشو خیس کرد
پسره ی عوضیه بیشعوره لندهور
زود رفتم همه چیزارو گذاشتم توی ماشین...رفتم سمته بستنی فروشی....
ارتین پیداش شد...
گفت
-امیررضا راست میگفتا..چرا انقدر میخوری..چاق نمیشی...
عصبانیتم اوججج گرفته بود..اخم کردمو ..وایسادم تا نوتلامو بده..
ارتین که فهمید عصبانیم گفت
-چقدر عصبانی میشی...خوشگل میشی..ولی خداوکیلی اصن فکر نمیکردم مهدی داداشه تو باشه...منو مهدی از خیلی وقته باهم دوستیم..ولی اجیشو ندیده بودم...
-هیسسسسسس....حالا که فهمیدی...
-بله
نوتلامو داد پولشو حساب کردم...اومدم بیرون
تو این فکر بودم که..اگه مهدی میفهمید دوستش..به خواهرش دست زده...چی میشه هاا
ارتین اومد بهم گفت
-بیا بریم تو ماشین من...
-واسه چی؟
-کارت دارم
خوصله حرفاشو نداشتم رفتم نشستن روی صندلی
ارتین هم نشست...یهو اومد جلو...نمیدونم دستش داشت به کجا میرفت...یهو دستشو دوره کمرم حلقه کردو دلمو فشار داد...
منم یه جیغه بلندی کشیدمو..افتادم روی دسته آرتین...دردش خیلی بد شده بود..
دستشو ول کرد ...دیگه جونی نداشتم...اشکام داشت سرسره بازی میکرد حتی صداهم نمیکردم...فقط دلمو گرفته بودم ...آرتین با تعجب گفت
-چته...من فقط میخواستم ببینم زخمش خوب شده یانه...
-مگه مرض داری دلمو فشار میدی..وقتی میدونی درد داره...
-خب میخواستم مطمئن شم..هنوز زخمه
چون اگه اذیتم میکردی...یا یه کاره خلافی میکردی...حداقل یه نقطه ضعف ازت دارم...
خیلی از این حرفش ترسیدم..من نقطه ضعفام واقعا دردناک بود...
همچنان اشکام میومد...آرتین بدونه هیچ حرفی پیاده شد..و اومد سمته در بقلیه..او درو باز کردو دسته منو گرفت...تا پاشم..نمیتونستم راه برم..
درده دلم خیلیی ...اوج گرفته بود یکم که دست زدم...دیدم دستم خونی شده...آرتین تا دستمو دید تعجب کردو گفت
-وای..زخمش باز شد..خون افتاد؟...چقدر حساسه بدنت...نازنازوـ..
احمقه خر خودت نازنازویی زدی ناقصم کردی بعد به من میگی نازنازو
-ارتین توروخدا..حرف نزن..حالا من چیکار کنم..الان مانتوم خونی میشه..اگه مهدی بفهمه چی؟...
-یه کاری میشه ...بیا بریم خونه مجردیه من..من واسم پانسمانش میکنم...
تا اینو گفت خیلی ترسیدم...خیلی..چن قدم عقب رفتمو گفتم
-نه نمیخواد
ولی...
-گفتم نمیخواد
-خب باشه..ولی باید خودت یکاریش کنی
با لرزشه صدا گفتم
-باشه..
-الانم شالتو یکم پهن تر کن...
شالمو پهن انداختم روی مانتوم..
رفتم تو بوتیک ارتین هم چن دقیقه بعد اومد...
مهدی پاشد از همه خدافظی کردیمو از در که اومدیم بیرون...ارتین یه جوری که بقیه نفهمن اشاره کرد که یعنی مواظب باش
رفتیم توی ماشین نشستیم..مهدی ازدیدنه خوراکیا دهنش سه متر باز مونده بود..
منم از درد داشتم هلاک میشدم..ولی مجبور بودم به روی خودم نیاورم...
درست میفهمیدم که داره ازم خون میره...خیلی میترسیدم که الان مهدی بفهمه...
تا رسیدیم خونه...یه پلاستیکارو من آوردم..دوتا پلاستیکه دیگه رو هم مهدی...
زود رفتم پلاستیکو گذاستم روی اوپن..و سلام دادم به بابا و زود پریدم رفتم توی اتاق..
مانتومو دراوردم..شالمم دراوردم..وای..لباسم پره خون بود...
شکممو زدم بالا...وای بخیه هاش باز شده بود...
آرتینننن الهی بمیریییی...
پیام اومد روی گوشیم...
-برو همین الان تو حموم...بهت میگم چیکار کنی...
جواب دادم
-آخه....من که نمیتونم تو حموم گوشی ببرم...
-اهه بابا گوشیت ضده آبه برووو
-واقعا؟..
بدونه چیزی یه جفت لباس برداشتمو رفتم تو حموم...
نشستم دمه وان...
پیام داد
یه پنبه و بتادین..و باند با قیچی و یه کاسه ببر همراهت
-باشه
پیام داد
-رفتی؟
-آره
-ببین لباساتو دربیار ...
خجالت میکشیدم ولی مجبور بودم...
-خووو
-دراوردی؟...حالا اون جایی که زخم شده رو اروم ماساژ...بده...اون کاسه رو هم بزار آب پرشه .ـ..آبشم ولرم باشه
-اره...باشه
همین کارو کردم..ولی خیلی میسوخت داشتم از درد میمردم...پیام داد
-انجام دادی؟...حالا بتادینو بردار...بریز ر زخم اروم اروم
-باشه...
وقتی یه قطره بتادین ریخت رو زخممم..جیغم یهو داشت میرفت هوا که...جلو دهنمو گرفتم...فقط اشک میریختم...
پیام دادم
-آرتین من...نمیتونم..خیلی میسوزههه
-تو که ترسو نبودی...دردش یکمه فقط..عوضش زخمت زودتر خوب میشه...
یکم دیگه که ریختم دیدم ...نمیتونم دردشو تحمل کنم...
پیام دادم
-ارتین من نمیتونم...دردش خیلیه..من دارم میمیرم
-مهتاب...اگه داداشت بفهمه..دیگه بهت اعتماد نمیکنه...نمیزاره تنهایی جایی بری...پس نزار اینجوری بشه آبروت میره ها...منم فقط دارم کمکت میکنم..همین
-باشه
ریختم...چشام شده بود کاسه ی خون..
بتادینو شستم...چون سوختنش غیره قابله تحمل بود...
پیام دادم
-خب مرحله بعدی
-بتادینو که نشستی
-شستمش...
منو مهدی خیلی خیلیییی به امیررضا بد نگاه کردیم که..خودش ..خودشو خیس کرد
پسره ی عوضیه بیشعوره لندهور
زود رفتم همه چیزارو گذاشتم توی ماشین...رفتم سمته بستنی فروشی....
ارتین پیداش شد...
گفت
-امیررضا راست میگفتا..چرا انقدر میخوری..چاق نمیشی...
عصبانیتم اوججج گرفته بود..اخم کردمو ..وایسادم تا نوتلامو بده..
ارتین که فهمید عصبانیم گفت
-چقدر عصبانی میشی...خوشگل میشی..ولی خداوکیلی اصن فکر نمیکردم مهدی داداشه تو باشه...منو مهدی از خیلی وقته باهم دوستیم..ولی اجیشو ندیده بودم...
-هیسسسسسس....حالا که فهمیدی...
-بله
نوتلامو داد پولشو حساب کردم...اومدم بیرون
تو این فکر بودم که..اگه مهدی میفهمید دوستش..به خواهرش دست زده...چی میشه هاا
ارتین اومد بهم گفت
-بیا بریم تو ماشین من...
-واسه چی؟
-کارت دارم
خوصله حرفاشو نداشتم رفتم نشستن روی صندلی
ارتین هم نشست...یهو اومد جلو...نمیدونم دستش داشت به کجا میرفت...یهو دستشو دوره کمرم حلقه کردو دلمو فشار داد...
منم یه جیغه بلندی کشیدمو..افتادم روی دسته آرتین...دردش خیلی بد شده بود..
دستشو ول کرد ...دیگه جونی نداشتم...اشکام داشت سرسره بازی میکرد حتی صداهم نمیکردم...فقط دلمو گرفته بودم ...آرتین با تعجب گفت
-چته...من فقط میخواستم ببینم زخمش خوب شده یانه...
-مگه مرض داری دلمو فشار میدی..وقتی میدونی درد داره...
-خب میخواستم مطمئن شم..هنوز زخمه
چون اگه اذیتم میکردی...یا یه کاره خلافی میکردی...حداقل یه نقطه ضعف ازت دارم...
خیلی از این حرفش ترسیدم..من نقطه ضعفام واقعا دردناک بود...
همچنان اشکام میومد...آرتین بدونه هیچ حرفی پیاده شد..و اومد سمته در بقلیه..او درو باز کردو دسته منو گرفت...تا پاشم..نمیتونستم راه برم..
درده دلم خیلیی ...اوج گرفته بود یکم که دست زدم...دیدم دستم خونی شده...آرتین تا دستمو دید تعجب کردو گفت
-وای..زخمش باز شد..خون افتاد؟...چقدر حساسه بدنت...نازنازوـ..
احمقه خر خودت نازنازویی زدی ناقصم کردی بعد به من میگی نازنازو
-ارتین توروخدا..حرف نزن..حالا من چیکار کنم..الان مانتوم خونی میشه..اگه مهدی بفهمه چی؟...
-یه کاری میشه ...بیا بریم خونه مجردیه من..من واسم پانسمانش میکنم...
تا اینو گفت خیلی ترسیدم...خیلی..چن قدم عقب رفتمو گفتم
-نه نمیخواد
ولی...
-گفتم نمیخواد
-خب باشه..ولی باید خودت یکاریش کنی
با لرزشه صدا گفتم
-باشه..
-الانم شالتو یکم پهن تر کن...
شالمو پهن انداختم روی مانتوم..
رفتم تو بوتیک ارتین هم چن دقیقه بعد اومد...
مهدی پاشد از همه خدافظی کردیمو از در که اومدیم بیرون...ارتین یه جوری که بقیه نفهمن اشاره کرد که یعنی مواظب باش
رفتیم توی ماشین نشستیم..مهدی ازدیدنه خوراکیا دهنش سه متر باز مونده بود..
منم از درد داشتم هلاک میشدم..ولی مجبور بودم به روی خودم نیاورم...
درست میفهمیدم که داره ازم خون میره...خیلی میترسیدم که الان مهدی بفهمه...
تا رسیدیم خونه...یه پلاستیکارو من آوردم..دوتا پلاستیکه دیگه رو هم مهدی...
زود رفتم پلاستیکو گذاستم روی اوپن..و سلام دادم به بابا و زود پریدم رفتم توی اتاق..
مانتومو دراوردم..شالمم دراوردم..وای..لباسم پره خون بود...
شکممو زدم بالا...وای بخیه هاش باز شده بود...
آرتینننن الهی بمیریییی...
پیام اومد روی گوشیم...
-برو همین الان تو حموم...بهت میگم چیکار کنی...
جواب دادم
-آخه....من که نمیتونم تو حموم گوشی ببرم...
-اهه بابا گوشیت ضده آبه برووو
-واقعا؟..
بدونه چیزی یه جفت لباس برداشتمو رفتم تو حموم...
نشستم دمه وان...
پیام داد
یه پنبه و بتادین..و باند با قیچی و یه کاسه ببر همراهت
-باشه
پیام داد
-رفتی؟
-آره
-ببین لباساتو دربیار ...
خجالت میکشیدم ولی مجبور بودم...
-خووو
-دراوردی؟...حالا اون جایی که زخم شده رو اروم ماساژ...بده...اون کاسه رو هم بزار آب پرشه .ـ..آبشم ولرم باشه
-اره...باشه
همین کارو کردم..ولی خیلی میسوخت داشتم از درد میمردم...پیام داد
-انجام دادی؟...حالا بتادینو بردار...بریز ر زخم اروم اروم
-باشه...
وقتی یه قطره بتادین ریخت رو زخممم..جیغم یهو داشت میرفت هوا که...جلو دهنمو گرفتم...فقط اشک میریختم...
پیام دادم
-آرتین من...نمیتونم..خیلی میسوزههه
-تو که ترسو نبودی...دردش یکمه فقط..عوضش زخمت زودتر خوب میشه...
یکم دیگه که ریختم دیدم ...نمیتونم دردشو تحمل کنم...
پیام دادم
-ارتین من نمیتونم...دردش خیلیه..من دارم میمیرم
-مهتاب...اگه داداشت بفهمه..دیگه بهت اعتماد نمیکنه...نمیزاره تنهایی جایی بری...پس نزار اینجوری بشه آبروت میره ها...منم فقط دارم کمکت میکنم..همین
-باشه
ریختم...چشام شده بود کاسه ی خون..
بتادینو شستم...چون سوختنش غیره قابله تحمل بود...
پیام دادم
-خب مرحله بعدی
-بتادینو که نشستی
-شستمش...
- ۸.۴k
- ۰۷ اردیبهشت ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط