{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به سرم زد غزلی ناب کنم هدیه به تو

به سرم زد غزلی ناب کنم هدیه به تو
قلمم گفت مگر قصد جسارت داری؟

چه نویسم که شود لایق وصفت ای گل
قلم از فرط خجالت نکند بیزاری

شعله بر جان غزل می زنم اما افسوس
واژه سر باز زند در طلب این یاری

در نبردی که میان من و این قافیه هاست
من و دل یکه ، تو سرلشکر این پیکاری

کهکشانیست فریبا رخت ای مونس جان
نشود ماه برون تا که تو شب بیداری

تا تو هستی نکشم منت مه روی دگر
ای که در چشم حسودان همه را چون خاری

سینه ام کلبه ی درویشی و دل ویرانه
می شود منت مهمان به سرم بگذاری؟
دیدگاه ها (۲)

باز امدم اینجابه سرم زد غزلی ناب کنم هدیه به توقلمم گفت ...

✍✍✍این هم غـزلی نذرِ دو چشمانِ تو بانواین شـاعـرِ ژولیده  پر...

این هـم غـزلی نَذرِ دو چشمــانِ تـو" شبنماین شاعـرِ شــوریده...

دچارت می شود قافیه در اشعار تکراریردیف از عشق می بافد قلم در...

جانا ز فراق تو این محنت جان تا کیدل در غم عشق تو رسوای جهان ...

تو که خود ناب ترین شعر دل انگیز منیچه نویسم که ز شرمش ق...

تو که خود ناب ترین شعر دل انگیز منیچه نویسم که ز شرمش ق...

تو که خود ناب ترین شعر دل انگیز منیچه نویسم که ز شرمش قلمم خ...

تو که خود ناب ترین شعر دل انگیز منیچه نویسم که ز شرمش قلمم خ...

تو که خود ناب ترین شعر دل انگیز منیچه نویسم که ز شرمش ق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط