حالا بر هم نگشتی برنگرد...

حالا بر هم نگشتی برنگرد...
اما یک روز که از دنیا دلت گرفته بود
راهت را سمت خانه ما کج کن...
سمت کوچه مهر...
و بنویس من آمدم... شما کجایی؟
و من با یک لیوان چایی تازه دم می آیم به استقبالت..
نگاهم هم نکردی، نکن...
اما کنارم بنشین...
بنشین و از دنیا گله کن...
من به همین قانعم تا با یک استکان چایی همدم دلتنگی هایت شوم...
#الهام_جعفری#ممنوعه
دیدگاه ها (۱)

به وقت چای...!! ☕😊

پارت ۱۳۲ ☆جاذبه ی چشمات ♡.......از زبون رادین ......که یهو ر...

فاطمه ساکی

ندیمه عمارت p:⁹⁵

قصه های شبانه :چگونه با پدرت آشنا شدم؟!مونا زارعنامه شماره ۲...

چگونه با پدرت آشنا شدم؟-۲۱-نامه شماره بیست و یک «شوهر متخصص!...

نامه شماره بیست و یک «شوهر متخصص!»مادربزرگت یا همان مادرم بی...

شوهر متخصص!مادربزرگت یا همان مادرم بی‌احساس‌ترین موجود درحال...

((آخرین بی خوابی)) ۲در باز شد و مرد داخل کلبه رفت فرش رنگ نو...

میرسلیم خدایگان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط