زخمی به من زدی که دلم خون چکان شده است
زخمی به من زدی که دلم خون چکان شده است
خون مثل آب از سر زخمم روان شده است
چون یار تازه،گرچه هواخواه توست جان
چون خصم کهنه، با تو دلم سرگران شده است
بیهوده نیست خاطر یکه شناس من
با بودن تو،ملتفت دیگران شده است
شش فصل قصهی من و تو،عشق بود، اگر
سرسام،فصل هفتم این داستان شده است
با ما چه رفته است که خورشید مهرمان
در زیر ابرهای کدورت،نهان شده است؟
با ما چه رفته است که ناگاه،از دو سو
گل گفتن و شنیدنمان،بی زبان شده است؟
بر ما چه آمده است،که ناگاه جاممان
جای شکر دوباره پر از شوکران شده است؟
چیزی که دوست خواست ندانم چرا نشد؟
دانم همان که دشمنمان خواست،آن شده است
در چلهی شکفتگی خویش،باغمان
پژمردهی طلسم کدامین خزان شده است
زخمی زدی عمیقتر از انزوا به من
بیهوده نیسـت "منزوی" ات ناتوان شده است...
حسین_منزوی️
خون مثل آب از سر زخمم روان شده است
چون یار تازه،گرچه هواخواه توست جان
چون خصم کهنه، با تو دلم سرگران شده است
بیهوده نیست خاطر یکه شناس من
با بودن تو،ملتفت دیگران شده است
شش فصل قصهی من و تو،عشق بود، اگر
سرسام،فصل هفتم این داستان شده است
با ما چه رفته است که خورشید مهرمان
در زیر ابرهای کدورت،نهان شده است؟
با ما چه رفته است که ناگاه،از دو سو
گل گفتن و شنیدنمان،بی زبان شده است؟
بر ما چه آمده است،که ناگاه جاممان
جای شکر دوباره پر از شوکران شده است؟
چیزی که دوست خواست ندانم چرا نشد؟
دانم همان که دشمنمان خواست،آن شده است
در چلهی شکفتگی خویش،باغمان
پژمردهی طلسم کدامین خزان شده است
زخمی زدی عمیقتر از انزوا به من
بیهوده نیسـت "منزوی" ات ناتوان شده است...
حسین_منزوی️
- ۸۵۱
- ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط