سناریو بلولاک (قفل آبی)
خانم ها و آقایان خوش آمدید به ★سناریو درخواستی از بلولاک (قفل آبی)★
کاراکترها:«ریــــــــــــــن ایـــــــــــتــــــــــــوشـــــــــــی.»
ــــــــــــــــــ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ـــــــــــــــــ
ـــــــــــــاگر ا.ت ازش بخواد که فوتبال رو بهش یاد بدهـــــــــــــ
ا.ت با کمی تردید جلوی رین ایستاد. باد خفیفی توی زمین تمرین میپیچید و صدای ضربه خوردن توپها از دور میآمد. رین طبق معمول با همان نگاه سرد و بیحوصلهاش مشغول تمرین بود، انگار هیچکس و هیچچیز اطرافش اهمیت نداشت.
ا.ت نفس عمیقی کشید و گفت: «رین... میتونی به من فوتبال یاد بدی؟»
رین لحظهای مکث کرد. نگاهش را آرام به سمت ا.ت چرخاند، از بالا تا پایین سنجیدش و با لحن خشک و رک جواب داد: «چرا باید این کارو بکنم؟»
ا.ت کمی جا خورد، ولی عقب نکشید. «چون میخوام قویتر بشم. میخوام مثل تو، خوب بازی کنم.»
رین خیره بهش نگاه کرد. برای چند ثانیه سکوت بینشون افتاد. بعد، خیلی کوتاه گفت: «اگه قراره یاد بگیری، درست رو بذار کنار. فوتبال جای لوسبازیا نیست.»
از همون روز، رین شروع کرد به آموزش دادنش؛ البته نه با مهربونی، نه با حوصلهی معمولی. سختگیر بود، دقیق بود، و هر اشتباه کوچیک ا.ت رو بیرحمانه گوشزد میکرد. ولی نکته اینجا بود که هر بار ا.ت جا نمیزد، نگاه رین کمی جدیتر و عمیقتر میشد؛ انگار داشت بیشتر از قبل حضورش رو میپذیرفت.
و برای اولین بار، ا.ت حس کرد که رین واقعاً بهش توجه میکنه.
ـــــــــــــــاگر ا.ت به رین توی روز تولدش توپ جدید بدهـــــــــــــــ
روز تولد رین، ا.ت با یک جعبهی ساده و مرتب جلوش ایستاد. رین طبق عادت، انگار از کادو گرفتن خوشش نمیاومد و فقط نگاه خونسردی بهش انداخت.
ا.ت جعبه رو جلو گرفت و گفت: «تولدت مبارک... این برای توئه.»
رین بدون حرف جعبه رو باز کرد. داخلش یک توپ فوتبال جدید بود؛ تمیز، حرفهای، و از همون مدلهایی که هر فوتبالیستی با دیدنش وسوسه میشد. برای لحظهای، حتی چشمهای رین کمی تغییر کرد. خیلی کم، ولی ا.ت فهمید.
رین توپ رو برداشت، با انگشت روی سطحش کشید و گفت: «...بدک نیست.»
ا.ت لبخند زد. «فکر کردم خوشت بیاد. چون تو همیشه با فوتبال زندگی میکنی.»
رین برای چند ثانیه به ا.ت نگاه کرد. بعد، طبق عادت همیشگیاش، خیلی خشک گفت: «اینکه یاد گرفتی چیزی که من میخوام رو بفهمی، بد نیست.» (بچه ها، اینکه میگم «خشک» یعنی احساس زیادی توی لحنش نیست.)
همین یک جمله از رین، برای ا.ت از هزار تا تشکر بیشتر ارزش داشت. رین توپ رو زیر بازوش زد و رفت سمت زمین، اما قبل از اینکه دور بشه، خیلی کوتاه گفت: «از امروز، این توپ هم باید به اندازه خودت مفید باشه.»
ا.ت لبخندش رو پنهان کرد. چون این، نسخهی خودِ رین برای «مرسی» بود.
ـــــــــــــــــــــاگر ا.ت توی تمرینات آسیب ببینهـــــــــــــــــــــ
تمرین داشت با شدت پیش میرفت. ا.ت سعی میکرد پا به پای بقیه بدود، اما یک لحظه زمین نامتعادل شد و صدای کوتاه درد ازش بلند شد. پایش پیچ خورد و روی زمین افتاد. همه چند لحظه مکث کردند.
رین که از دور صحنه را دیده بود، سریعتر از چیزی که معمولاً انتظار میرفت نزدیک شد. چهرهاش هنوز سرد بود، اما نگاهش دقیقتر از همیشه شده بود.
ا.ت با درد گفت: «خوبم... فقط یه پیچخوردگیه.»
ا.ت خواست بلند شود، اما رین محکم نگهش داشت. «تکون نخور. اگه بدترش کنی، دوباره توی تمرین بعدی به مشکل میخوری.»
بعد با صدای بلندتر به یکی از بچهها گفت که کمک بیاره. بر خلاف ظاهر سردش، هیچکس نمیتوانست انکار کند که رین این بار واقعاً نگران شده بود؛
وقتی ا.ت نشست و دردش کمی کمتر شد، رین کنارش ایستاد و گفت: «ضعیف بودن ایراد نیست. ولی ادامه دادن بدون فکر، احمقانهست.»
ا.ت با لبخند کمرنگی جواب داد: «یعنی الان نگران منی؟»
رین بیدرنگ نگاهش را برگرداند. «نه. فقط نمیخوام بازیکنی که تازه داره قابلقبول میشه، الکی از دست بره.»
اما همین جمله هم، برای ا.ت خیلی ارزشمند بود.
ـ پایان.
ــــــــــــــــــ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ــــــــــــــــــ
¸„.-•~¹°”ˆ˜¨ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ¨˜ˆ”°¹~•-.„¸
#انیمه #بلولاک #بلو_لاک #قفل_آبی #شیدو #شیدو_ریوسی #ایساگی #ایساگی_یویچی #باچیرا #باچیرا_مگورو #ناگی #ناگی_سیشیرو #رین #رین_ایتوشی #سائه #سائه_ایتوشی #چیگیری #چیگیری_هیوما #نوئل_نوآ #کایزر #مایکل_کایزر #سناریو #سناریو_انیمه #وانشات #وانشات_انیمه
,-*'^'~*-.,_,.-*~ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ~*-.,_,.-*~'^'*-,
کاراکترها:«ریــــــــــــــن ایـــــــــــتــــــــــــوشـــــــــــی.»
ــــــــــــــــــ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ـــــــــــــــــ
ـــــــــــــاگر ا.ت ازش بخواد که فوتبال رو بهش یاد بدهـــــــــــــ
ا.ت با کمی تردید جلوی رین ایستاد. باد خفیفی توی زمین تمرین میپیچید و صدای ضربه خوردن توپها از دور میآمد. رین طبق معمول با همان نگاه سرد و بیحوصلهاش مشغول تمرین بود، انگار هیچکس و هیچچیز اطرافش اهمیت نداشت.
ا.ت نفس عمیقی کشید و گفت: «رین... میتونی به من فوتبال یاد بدی؟»
رین لحظهای مکث کرد. نگاهش را آرام به سمت ا.ت چرخاند، از بالا تا پایین سنجیدش و با لحن خشک و رک جواب داد: «چرا باید این کارو بکنم؟»
ا.ت کمی جا خورد، ولی عقب نکشید. «چون میخوام قویتر بشم. میخوام مثل تو، خوب بازی کنم.»
رین خیره بهش نگاه کرد. برای چند ثانیه سکوت بینشون افتاد. بعد، خیلی کوتاه گفت: «اگه قراره یاد بگیری، درست رو بذار کنار. فوتبال جای لوسبازیا نیست.»
از همون روز، رین شروع کرد به آموزش دادنش؛ البته نه با مهربونی، نه با حوصلهی معمولی. سختگیر بود، دقیق بود، و هر اشتباه کوچیک ا.ت رو بیرحمانه گوشزد میکرد. ولی نکته اینجا بود که هر بار ا.ت جا نمیزد، نگاه رین کمی جدیتر و عمیقتر میشد؛ انگار داشت بیشتر از قبل حضورش رو میپذیرفت.
و برای اولین بار، ا.ت حس کرد که رین واقعاً بهش توجه میکنه.
ـــــــــــــــاگر ا.ت به رین توی روز تولدش توپ جدید بدهـــــــــــــــ
روز تولد رین، ا.ت با یک جعبهی ساده و مرتب جلوش ایستاد. رین طبق عادت، انگار از کادو گرفتن خوشش نمیاومد و فقط نگاه خونسردی بهش انداخت.
ا.ت جعبه رو جلو گرفت و گفت: «تولدت مبارک... این برای توئه.»
رین بدون حرف جعبه رو باز کرد. داخلش یک توپ فوتبال جدید بود؛ تمیز، حرفهای، و از همون مدلهایی که هر فوتبالیستی با دیدنش وسوسه میشد. برای لحظهای، حتی چشمهای رین کمی تغییر کرد. خیلی کم، ولی ا.ت فهمید.
رین توپ رو برداشت، با انگشت روی سطحش کشید و گفت: «...بدک نیست.»
ا.ت لبخند زد. «فکر کردم خوشت بیاد. چون تو همیشه با فوتبال زندگی میکنی.»
رین برای چند ثانیه به ا.ت نگاه کرد. بعد، طبق عادت همیشگیاش، خیلی خشک گفت: «اینکه یاد گرفتی چیزی که من میخوام رو بفهمی، بد نیست.» (بچه ها، اینکه میگم «خشک» یعنی احساس زیادی توی لحنش نیست.)
همین یک جمله از رین، برای ا.ت از هزار تا تشکر بیشتر ارزش داشت. رین توپ رو زیر بازوش زد و رفت سمت زمین، اما قبل از اینکه دور بشه، خیلی کوتاه گفت: «از امروز، این توپ هم باید به اندازه خودت مفید باشه.»
ا.ت لبخندش رو پنهان کرد. چون این، نسخهی خودِ رین برای «مرسی» بود.
ـــــــــــــــــــــاگر ا.ت توی تمرینات آسیب ببینهـــــــــــــــــــــ
تمرین داشت با شدت پیش میرفت. ا.ت سعی میکرد پا به پای بقیه بدود، اما یک لحظه زمین نامتعادل شد و صدای کوتاه درد ازش بلند شد. پایش پیچ خورد و روی زمین افتاد. همه چند لحظه مکث کردند.
رین که از دور صحنه را دیده بود، سریعتر از چیزی که معمولاً انتظار میرفت نزدیک شد. چهرهاش هنوز سرد بود، اما نگاهش دقیقتر از همیشه شده بود.
ا.ت با درد گفت: «خوبم... فقط یه پیچخوردگیه.»
ا.ت خواست بلند شود، اما رین محکم نگهش داشت. «تکون نخور. اگه بدترش کنی، دوباره توی تمرین بعدی به مشکل میخوری.»
بعد با صدای بلندتر به یکی از بچهها گفت که کمک بیاره. بر خلاف ظاهر سردش، هیچکس نمیتوانست انکار کند که رین این بار واقعاً نگران شده بود؛
وقتی ا.ت نشست و دردش کمی کمتر شد، رین کنارش ایستاد و گفت: «ضعیف بودن ایراد نیست. ولی ادامه دادن بدون فکر، احمقانهست.»
ا.ت با لبخند کمرنگی جواب داد: «یعنی الان نگران منی؟»
رین بیدرنگ نگاهش را برگرداند. «نه. فقط نمیخوام بازیکنی که تازه داره قابلقبول میشه، الکی از دست بره.»
اما همین جمله هم، برای ا.ت خیلی ارزشمند بود.
ـ پایان.
ــــــــــــــــــ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ــــــــــــــــــ
¸„.-•~¹°”ˆ˜¨ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ¨˜ˆ”°¹~•-.„¸
#انیمه #بلولاک #بلو_لاک #قفل_آبی #شیدو #شیدو_ریوسی #ایساگی #ایساگی_یویچی #باچیرا #باچیرا_مگورو #ناگی #ناگی_سیشیرو #رین #رین_ایتوشی #سائه #سائه_ایتوشی #چیگیری #چیگیری_هیوما #نوئل_نوآ #کایزر #مایکل_کایزر #سناریو #سناریو_انیمه #وانشات #وانشات_انیمه
,-*'^'~*-.,_,.-*~ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ~*-.,_,.-*~'^'*-,
- ۹.۹k
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط