✿ غزل✿

✿ غزل✿

از حال خود شکسته دلان را خبر فرست
تسکین جان سوختگان یک نظر فرست

جان در تب است از آن شکرستان لعل خویش
از بهر تب بریدن جان نیشکر فرست

گفتم به دل که تحفهٔ آن بارگاه انس
گر زر خشک نیست سخن‌های تر فرست

بودم در این حدیث که آمد خیال تو
کای خواجه ما سخن نشناسیم زر فرست

الماس و زهر بر سر مژگان چو داشتی
این سوی دل روان کن و آن زی جگر فرست

سر خواستی ز من هم ازین پای باز گرد
شمشیر و طشت راست کن و سوی سر فرست

خاقانیا سپاه غم آمد دو منزلی
جان را دو اسبه خیز به خدمت به در فرست


" خاقانی "
دیدگاه ها (۰)

از حال خود شکسته دلان را خبر فرستتسکین جان سوختگان یک نظر فر...

خبری فرست ما را

زان زلف مشک رنگ نسیمی به ما فرستیک موی سر به مهر به دست صبا ...

آمده‌ام که سر نهم عشق تو را به سر برمور تو بگوییم که نی نی ش...

آمده‌ام که سر نهم عشق تو را به سر برمور تو بگوییم که نی نی ش...

آمده‌ام که سر نهم عشق تو را به سر برم ور تو بگوییم که نی نی...

آمده‌ام که سر نهم عشق تو را به سر برمور تو بگوییم که نی نی ش...

🍒🌱آمده‌ام که سر نهم عشق تو را به سر برمور تو بگوییم که نی نی...

آمده‌ام که سر نهم عشق تو را به سر برمور تو بگوییم که نی نی ش...

آمده‌ام که سر نهم عشق تو را به سر برمور تو بگوییم که نی نی ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط