{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𓆩 پارت ۴۱ 𓆪 🖤🥀

𓆩 پارت ۴۱ 𓆪 🖤🥀

ات یک قدم عقب رفت.

— امکان نداره...

مرد از تاریکی بیرون آمد.

جیمین بلافاصله جلوی ات ایستاد.

— تو نباید اینجا باشی.

مرد لبخند کوتاهی زد.
— ولی هستم.

ات با ناباوری به او خیره شده بود.

— فکر می‌کردم دیگه هیچ‌وقت برنمی‌گردی...

مرد نگاهش را به ات دوخت.

— منم فکر می‌کردم تو دیگه جیمین رو انتخاب کردی.

جیمین اخم کرد.
— اسم ات رو دیگه به زبون نیار.

مرد خندید.
— هنوز هم همون جیمینی. همیشه فکر می‌کنی می‌تونی همه‌چیز رو کنترل کنی.

ات دست جیمین را گرفت.

— جیمین، نرو سمتش.

جیمین بدون اینکه نگاهش را از مرد بردارد، آرام گفت:

— این بار دیگه فرار نمی‌کنم.

مرد یک پاکت روی میز انداخت.

— قبل از اینکه تصمیم بگیری... اینو ببین.

جیمین پاکت را برداشت.

اما همین که عکس داخلش را دید، رنگ صورتش تغییر کرد.

ات آرام پرسید:

— چی شده؟

جیمین عکس را پشت سرش پنهان کرد.

— ات... تو نباید این عکس رو ببینی.

اما ات دستش را جلو آورد.

— چرا؟

و قبل از اینکه جیمین بتواند مانعش شود، عکس را دید...

چهره‌ی خودش بود.

اما کنار او، کسی ایستاده بود که ات اصلاً انتظار دیدنش را نداشت.
دیدگاه ها (۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط