{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤 پشت نیمکت آخر

🖤 پشت نیمکت آخر

ادامه پارت از ۱۰: «پدری که برگشت...»



ناگهان صدای قدم‌هایی از راهرو شنیده شد.

هر دو به سمت در برگشتن.

مردی با لباس سیاه وارد کلاس شد.

همون مرد داخل عکس.

پدر جونگوک.

مرد نگاهش رو به جونگوک دوخت و آروم گفت:

«سلام، پسرم.»

جونگوک از جاش بلند شد.

جونگوک: «شما... واقعاً پدر منین؟»

مرد سرش رو تکون داد.

مرد: «آره. و اومدم تا قبل از اینکه خیلی دیر بشه، حقیقت رو بهت بگم.»

تهیونگ فوراً جلوی جونگوک ایستاد.

تهیونگ: «قرار نبود به این زودی پیداش کنی.»

مرد با تلخی خندید.

مرد: «دیگه وقت نداریم، تهیونگ.»

بعد نگاهش رو به جونگوک دوخت.

مرد: «پسرم، قبل از اینکه تصمیم بگیری به چه کسی اعتماد کنی، باید بدونی که مادرت به خاطر من ناپدید نشد... بلکه به خاطر پدر تهیونگ ناپدید شد.»

چشم‌های تهیونگ گرد شد.

تهیونگ: «چی گفتی؟!»

مرد پاکتی روی نیمکت آخر گذاشت.

مرد: «این مدرکشه.»

جونگوک به پاکت نگاه کرد.

اما وقتی اسم روی پاکت رو دید، خون توی رگ‌هاش یخ زد.

روی پاکت نوشته شده بود:

«کیم تهیونگ؛ حقیقتی که نباید هرگز بفهمد.»

تهیونگ به پاکت خیره موند.

و جونگوک برای اولین بار از خودش پرسید...

آیا پسری که دوستش داشت، واقعاً همون کسی بود که فکر می‌کرد؟

.
دیدگاه ها (۳)

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۳۵صدای قدم‌های سنگین از انتهای را...

RESPECT OR DIE : پارت بیستم + نیلا عقب برو...مرد خندید...: (...

𓆩 پارت ۴۱ 𓆪 🖤🥀ات یک قدم عقب رفت.— امکان نداره...مرد از تاریک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط