{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ماهم آمد به در خانه و در خانه نبودم

ماهم آمد به در خانه و در خانه نبودم
خانه گوئی به سرم ریخت چو این قصه شنودم

آن که می خواست برویم در دولت بگشاید
با که گویم که در خانه به رویش نگشودم

آمد آن دولت بیدار و مرا بخت فروخفت
من که یک عمر شب از دست خیالش نغنودم

آنکه می خواست غبار غمم از دل بزداید
آوخ آوخ که غبار رهش از پا نزدودم

یار سود از شرفم سر به ثریا و دریغا
که به پایش سر تعظیم به شکرانه نسودم

ای نسیم سحر آن شمع شبستان طرب را
گو به سر می رود از آتش هجران تودودم

جان فروشی مرا بین که به هیچش نخرد کس
این شد ای مایه امید ز سودای تو سودم

به غزل رام توان کرد غزالان رمیده
شهریارا غزلی هم به سزایش نسرودم

شهریار
دیدگاه ها (۱)

ماهم آمد به در خانه و در خانه نبودمخانه گوئی به سرم ریخت چو ...

📷 نمایی زیبا از خانه استادشهریار💠 ماهم آمد به در خانه و در ...

✨دختر دوستی

آیدا عمیدی

پیامبر اکرم «صلی‌الله‌علیه‌وآله» به اصحابش فرمود: إنّکُم أصْ...

با دوک خویش، پیرزنی گفت وقت کارکه اوخ! ز پنبه ریشتنم موی شد ...

یه کم وقت بذار بخونش ... ضرر نمیکنی ...یعقوب لیث صفاری شبی ه...

حکایتی شیرین و دلنشین که حتی اگر خیالی ودروغین باشد رفتاری ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط