{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یک دوستی داشتم پلوی غذایش را خالی می خورد، گوشت و مرغش را

یک دوستی داشتم پلوی غذایش را خالی می خورد، گوشت و مرغش را می گذاشت آخر کار، می گفت می خواهم خوشمزگی اش بماند زیر زبانم، همیشه هم پلو را که می خورد سیر می شد، گوشت و مرغ غذا می ماند گوشه ی بشقابش، نه از خوردن آن پلو لذت می برد، نه دیگر ولعی داشت برای خوردن گوشت و مرغش، برای جاهای خوشمزه ی غذا...
زندگی هم همینجوری ست. گاهی شرایط ِ ناجور زندگی را تحمل می کنیم، لحظه های خوبش را می گذاریم برای بعد، برای روزی که مشکلات تمام شود، هیچ کداممان زندگی در لحظه را بلد نیستیم.

همه ی خوشی ها را حواله می کنیم برای فرداها، برای روزی که قرار است دیگر مشکلی نباشد، غافل از اینکه زندگی دست و پنجه نرم کردن با همین مشکلات است، یک روزی به خودمان می آییم می بینیم یک عمر در حال خوردن پلو خالی ِ زندگی مان بوده ایم و گوشت و مرغ لحظه ها، دست نخورده مانده گوشه ی بشقاب، دیگر نه حالی هست، نه میل و حوصله ایی
دیدگاه ها (۲)

‏مردی قصد خودکشی داشت به بالای صخره بلندی رفت و طنابی به گرد...

اوباما گفته , حالا که رابطه مون باهم خوب شده..............نم...

آزادی تنها این نیست که بانوان هموطن خرمن گیسو در باد افشان ﮐ...

مذاکرات تمدید شد، تمام مشکلات حل شده فقط اختلاف سر صورتحساب ...

مرغ ملانصرالدین فقط یک پا داشتچرا می‌گوییم «مرغش یک پا دارد»...

🌙✨ شب‌بخیر ✨🌙امشب هم روزی دیگر به پایان رسید؛ روزی که پر بود...

آهسته زندگی کن...بگذار طعم یک فنجان چای، همه‌ی حواست را پر ک...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۲۲ | «یک خاطره‌ی ...

فیک جدید ❤️Ipinagbabawal na Himig❤️‍🔥 . ...

ISFP💛💚ENFPشیپ🛐🛐سازگاری حدود ۷۵٪ تا ۸۵٪دلیلش👇۱. **هم‌فرکانسی ...

هوش مصنوعی فقط یک فناوری برای امروز نیست؛ بخشی از مسیر آینده...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت 🖤گاهی بعضی آدم‌ها بدون اینکه بد...

عاشقانه های شبنم

پارت ششم | اولین سیلیاز همان لحظه‌ای که زنگ اول خورد...لیانا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط