{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ابر آمد و زار بر سرِ سبزه گریست،

ابر آمد و زار بر سرِ سبزه گریست،
بی بادهٔ گُلرنگ نمی‌شاید زیست؛
این سبزه که امروز تماشاگه ماست،
تا سبزهٔ خاک ما تماشاگه کیست!
دیدگاه ها (۴)

هنوزاز شب دمی باقی ست، می خواند در او شبگیر،وشب تاب، از نهان...

پیرمردی تصمیم گرفت تا با پسر وعروس ونوه ی چهارساله خود زندگی...

مردی مسجدی ساخت. بهلول از او پرسید : مسجد را برای رضای خدا س...

دریاب که از روح جدا خواهی رفتدر پرده اسرار فنا خواهی رفتمی ن...

ابر آمد و باز بر سرِ سبزه گریستبی بادهٔ گلرنگ نمی‌باید زیستا...

من برگشتم اما شاید بگید چرا نبودم..برای این که دیدم یه آدم چ...

لیدر های عزیز من یه شعر برای جادویی به نام عشق نوشتم

پزشکیان: چه کسی گفته یک حکومت می‌تواند برای کل جهان تصمیم بگ...

با این شعر و نوا حال کنید

مینویسم...این روزها که دلتنگی و تنهایی فشار می آورد بیشتر می...

هشت سال دفاع مقدس را شاید خیلیامون ندیده باشیم .اما شنیدیم و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط