چنان که زندگی روی خوش نشون نداد تصمیم گرفتم که دیگر با رو
چنان که زندگی روی خوش نشون نداد تصمیم گرفتم که دیگر با روی خوش زندگی نکنم شاید این بار زندگی دلش به رحم آمد و دیگر کاری به حالم نداشته باشد تمام اوقات فکر میکنم که شاید اگر او را ندیده بودم زندگی بهتری داشتم اورا کلا یک بار دیدم اما چشمانم بر او ماند او قدی بلند و چهار شونه ای داشت چشم های مشکی داشت که تمام اوقات غرق در سیاهی چشمانش می شدم و دگر نمی توانم بیرون بیایم نمی توانم دگر راجب او یک هفته فکر نکنم انگار آن یک هفته خلاصه شد در تمام روز های من....
اما او آن را به من ترجیح داد. و من هنوز نمی توانم آن را درک کنم که چرا من؛منی را که اورا دوست دارم را به آن دختری که اورا به این ترجیح دار می مانم چون آن مرد؛مهری با دست های کشیده و چشم های مشکی من را نگاه می کرد تمام احساسم یک دفعه به چشمانم می آمد و با احساس که نمی دانم چیست اورا نگاه میکردم.!
و اما او دگر وجود ندارد. چون در این زندگی هیچ وقت عشق برد ندارد و اما من می مانم با احساس نا اتمام...!
اما او آن را به من ترجیح داد. و من هنوز نمی توانم آن را درک کنم که چرا من؛منی را که اورا دوست دارم را به آن دختری که اورا به این ترجیح دار می مانم چون آن مرد؛مهری با دست های کشیده و چشم های مشکی من را نگاه می کرد تمام احساسم یک دفعه به چشمانم می آمد و با احساس که نمی دانم چیست اورا نگاه میکردم.!
و اما او دگر وجود ندارد. چون در این زندگی هیچ وقت عشق برد ندارد و اما من می مانم با احساس نا اتمام...!
- ۶۳۳
- ۰۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط