عنوان: فقط مال منی؟

عنوان: فقط مال منی؟
تهکوک | حسادت، عاشقانه 💜

تهیونگ از وقتی جونگ‌کوک وارد سالن شده بود، حتی یک کلمه هم حرف نزده بود.

دلیلش؟

جونگ‌کوک کنار جیمین نشسته بود و با خنده به حرف‌هاش گوش می‌داد.

همین.

البته از نظر تهیونگ، همین برای خراب شدن کل روزش کافی بود!

جین که متوجه نگاه‌های تهیونگ شده بود، آروم کنار گوشش گفت:

«اگه یه بار دیگه این‌جوری بهش زل بزنی، بیچاره سوراخ می‌شه.»

تهیونگ اخم کرد.

«به تو ربطی نداره.»

جین خندید.
«باشه بابا، حسود خان!»

«جین.»

«چشم، دیگه حرف نمی‌زنم!»

چند دقیقه بعد، جونگ‌کوک بالاخره متوجه سکوت عجیب تهیونگ شد. از جاش بلند شد و روبه‌روش ایستاد.

«ته‌ته؟»

«هوم.»

«چته؟»

«هیچی.»

کوک ابروهاش رو بالا انداخت.

«مطمئنی؟»

«آره.»

جونگ‌کوک لبخند شیطونی زد.

«پس چرا از وقتی اومدم، حتی یه بارم نگام نکردی؟»

تهیونگ بالاخره سرش رو بلند کرد.

«چون داشتی با جیمین خوش می‌گذروندی. نمی‌خواستم مزاحمت بشم.»

جونگ‌کوک چند ثانیه نگاهش کرد.

بعد ناگهان خندید.

«وای خدای من! تو حسودیت شده؟!»

تهیونگ سریع از جاش بلند شد.

«خیلی به خودت مغرور نشو، جونگ‌کوک.»

و از سالن بیرون رفت.

اما جونگ‌کوک که هنوز لبخند روی لبش بود، دنبالش رفت.

تهیونگ کنار پنجره ایستاده بود که صدای کوک رو شنید.

«ته‌ته...»

جواب نداد.

«تائهیونگ!»

«چیه؟»

جونگ‌کوک پشت سرش ایستاد.

«برگرد نگام کن.»

تهیونگ برگشت.

کوک این بار نمی‌خندید.

«تو واقعاً فکر می‌کنی من از بین همه‌ی آدمای این دنیا، تو رو با کسی عوض می‌کنم؟»

تهیونگ ساکت موند.

جونگ‌کوک ادامه داد:

«من با جیمین شوخی می‌کنم، با جین می‌خندم، با نامجون حرف می‌زنم... ولی وقتی یه اتفاق خوب می‌افته، اولین کسی که دلم می‌خواد بهش بگم تویی.»

نگاهش برای لحظه‌ای روی چشم‌های تهیونگ موند.

«وقتی ناراحتم، دنبال تو می‌گردم. وقتی می‌ترسم، دلم می‌خواد کنار تو باشم.»

آروم‌تر گفت:

«پس چرا فکر می‌کنی ممکنه تو برام مثل بقیه باشی؟»

تهیونگ دیگه نتونست نگاهش رو بدزده.

«چون نمی‌دونم واقعاً توی قلبت چه جایگاهی دارم، کوکی.»

جونگ‌کوک دستش رو گرفت.

«پس بذار واضح بهت بگم.»

یک قدم نزدیک‌تر شد.

«تو اون آدمی هستی که حتی وقتی عصبانی‌ام، دلم می‌خواد باهاش حرف بزنم. همونی که اگه یه روز نبینمش، دلم براش تنگ می‌شه.»

لبخند کوچیکی زد.

«و همونی که الان دلم می‌خواد ببوسمش، ولی نمی‌دونم اجازه می‌ده یا نه.»

چشم‌های تهیونگ گرد شد.

«جونگ‌کوک!»

کوک خندید.

«چیه؟ سؤال پرسیدم!»

تهیونگ با صورتی که حسابی سرخ شده بود، زیر لب گفت:

«احمق...»

«یعنی اجازه نمی‌دی؟»

تهیونگ چند ثانیه بهش نگاه کرد و بعد دست جونگ‌کوک رو محکم‌تر گرفت.

«خودت حدس بزن.»

لبخند کوک عمیق‌تر شد.

آروم پیشونی‌ش رو به پیشونی تهیونگ تکیه داد و زمزمه کرد:

«دوستت دارم، ته‌ته.»

تهیونگ چشم‌هاش رو بست.

«منم دوستت دارم، کوکی.»

چند لحظه همون‌طور موندن؛ تا اینکه جونگ‌کوک دوباره با شیطنت گفت:

«ولی یه چیزی...»

«باز چی شده؟»

«دفعه‌ی بعد حسودیت شد، بیا بهم بگو. لازم نیست قیافه‌ی قاتلا رو بگیری!»

تهیونگ محکم زد به بازوش.

«خفه شووو!»

صدای خنده‌ی جونگ‌کوک توی راهرو پیچید.

و چند دقیقه بعد، وقتی هر دو به سالن برگشتن، جین با دیدن دست‌های گره‌خورده‌شون لبخند مرموزی زد.

«بالاخره آشتی کردین؟»

جونگ‌کوک دست تهیونگ رو بالا گرفت.

«آشتی؟ ما که قهر نبودیم!»

بعد رو به تهیونگ کرد و با لبخند گفت:

«مگه نه، عشق من؟»

تهیونگ همون‌جا خشکش زد.

جین جیغ کشید.

جیمین از خنده روی مبل افتاد.

و تهیونگ؟

صورتش رو با دست‌هاش پوشوند و زیر لب گفت:

«جونگ‌کوک، امشب می‌کشمت!»

اما دستش حتی برای یک لحظه هم دست کوک رو رها نکرد. 💜




بچه عاااا 400 تایی شدنموم مبارککککک🫶🏻💕😭
دیدگاه ها (۰)

چند پارتی جونگ کوک (درخواستی)

معاملهp24جونگ‌کوک چند لحظه ساکت ماند. هنوز بی‌جان روی دست‌ها...

« فقط پیش تو »بعد از شام، ا.ت ظرف‌ها رو جمع کرد و به آشپزخون...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۲ | «همون آدم قبل...

سناریو

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

شاگرد لوس من

ᴘᴀʀᴛ ۳۳ | یه روز سختچند روز بعد...آرا اون روز وقتی از مدرسه ...

چندپارتی جونگ کوک

پارت ۶ | اتفاقی؟ساعت کاری تموم شده بود.تهیونگ کیفش رو برداشت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط