شب وسوسه گشتم که بنوشم ز شرابش،

شب وسوسه گشتم که بنوشم ز شرابش،
سجاده رها کرده بنوشم می نابش،
مستانه که گشتم بزنم بر کف و بر دف،
تا خلق ببیند که منم مست و خرابش،
آن کردم و از مسجد و بتخانه گذشتم!
در میکده دیدم رخ بی بند و نقابش،
صد جام می اش خوردم و ازعقل رهیدم،
سربازشدم ،بیدل و در پای رکابش،
گفتم به دلم باده حلالست ز یارم،
گفتا که مشو وسوسه در دشت و سرابش،
آن باده که درویش بنوشید حلالست،
نی آن می انگور و دوتا جام پر آبش،
مستانه همان است که با دل بدهد سر،
چون سر بدهد هیچ نترسد ز عقابش،
گفتم که دلا! پند مگو با من ِ عاشق،
من تشنة عشقم نه به آن جام شرابش!!!
دیدگاه ها (۴)

ساقیا، ما سرِ مِی خوردنمان حسّاسیمهمگی منتظرِ ساقیِ مان عبّا...

وصیتنامه وحشی بافقی بعد مرگم همه را مست کنید از می نا...

الهی به مستان میخانه‌اتبعقل آفرینان دیوانه‌اتبه نور دل صبح خ...

سنگ است دلم عشق علی سنگ نوشتهمی‌سوزم از این عشق چو اسفند برش...

الهی به مستان میخانه‌اتبعقل آفرینان دیوانه‌اتبه دردی کش لجهٔ...

گلشن کردستانی

توران صمدانی

رسول چهارمحالی شاعر ازنایی

شنبه یکم آذر 1393شنبه 22 نوامبر 2014فال حافظفروردین:امروز رو...

خداوندا...!!!اگر روزی بشر گردیزحال بندگانت با خبر گردیپشیمان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط