{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

‌یک شب مرا اوج خیالش تا سحر برد

‌یک شب مرا اوج خیالش تا سحر برد
دیوانه دل را،آن روانی ،بی خبر برد
هنگامه ی دیدار بود و دل سپردن
با بوسه های داغ خود بی دردسر برد
با آن صدای دلنشین اش داشت میخواند
جام می اش را سمت من بالای سر برد
گفتم که نوش جانت ای دلدار نازم
لبخند شیرینش دلم را بیشتر برد
دستم گرفت و رقص مویش در دل باد
در این غزل او در شبی با من به سر برد
دیدگاه ها (۸)

از تو من قصه نگویم چه کنم ؟با دل وسوسه جویم چه کنم؟جای این س...

تو سر سپرده ترین عاشق زمین هستی برایت این همه از دل ترانه می...

دلبرم دارد به دوری من عادت می کند از غم هجرش غزل هایم شکایت ...

بگو ای آخرین همدم ، که شعرم را تو می خوانی؟چرا اینگونه غمگین...

پارت ۳۰ (روتین صبحگاهی م با نوشتن خاک بر سری شروع میشه برم ب...

نمیبخشمت p.18

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط