rose hairdresser

rozehairdresser

مشاور و کارشناس ارشد روانشناسی
کـــــپــــــی مـمــنــــوع

خداوندا
ندانم کجا می کشانی مرا
سوی آسمان، یا به خاموش خاک
نِیَم در هراس از تو ای ناگزیر
ندانم کجا می کشانی مرا
ندانم کجا، لیک دانم یقین
کزین تنگنا می رهانی مرا



.








تورا در کدام پیچ گم کردم؟ یادش بخیر...چشم های تو غزل که نه...هزاران صفحه داستان بود... کدام ساعت شوم بود که از بلندای نگاهت تا برجستگی های تنت کوتاه آمدم... و از تو خواستم که ...

تورا در کدام پیچ گم کردم؟ یادش بخیر...چشم های تو غزل که نه...هزاران صفحه داستان بود... کدام ساعت شوم بود که از بلندای نگاهت تا برجستگی های تنت کوتاه آمدم... و از تو خواستم که برایم افیونی گذرا باشی...نه این که اودیسه ی جان بی قرارم را به ساحل امن ...

من و شب چشم به راهیم،تو بر میگردی ماه در ماه نگاهیم، تو بر میگردی آسمانیم که باران تو در ما جاری است بی تو آیینه ی آهیم، تو بر میگردی چشم در چشم طلوع ...

من و شب چشم به راهیم،تو بر میگردی ماه در ماه نگاهیم، تو بر میگردی آسمانیم که باران تو در ما جاری است بی تو آیینه ی آهیم، تو بر میگردی چشم در چشم طلوع توکه خورشید شدی ساکن چشم پگاهیم ، تو بر میگردی شرق تا غرب به دنبال ...

هنوز هم که هنوز است عاشق ماهم ولی بدون تو مهتاب را نمی خواهم برای آمدنت گرچه راه کوتاه است هنوز هم که هنوز است چشم در راهم سلام ... روز قشنگی ست ... دوستت ...

هنوز هم که هنوز است عاشق ماهم ولی بدون تو مهتاب را نمی خواهم برای آمدنت گرچه راه کوتاه است هنوز هم که هنوز است چشم در راهم سلام ... روز قشنگی ست ... دوستت دارم ... چقدر عاشق این جمله های کوتاهم هوای بودن یک عمر با تو را ...

تو نیستی وبعداز تو خاطره ها سرشار از آواز ِ سکوت است... لب ها لبریز از واژه های ِ خاموش و لبخند کمترین اتفاقِ زندگیِ من است... تو نیستی و بعد از تو کاروان ِ ...

تو نیستی وبعداز تو خاطره ها سرشار از آواز ِ سکوت است... لب ها لبریز از واژه های ِ خاموش و لبخند کمترین اتفاقِ زندگیِ من است... تو نیستی و بعد از تو کاروان ِ سیه پوشِ تنهایی رژه می رود میانِ سنگلاخ های بی قراری من وشب چه دردی ...

ای بهار آمده از سویِ چشمانش ای قناری مسافر در روشنایی ماه مرا سوی او ببر هم‌چون غزلی یا ضربه‌ی خنجری که آواره و زخمی‌ام... باران و طنین امواج دور دست را دوست دارم... از ...

ای بهار آمده از سویِ چشمانش ای قناری مسافر در روشنایی ماه مرا سوی او ببر هم‌چون غزلی یا ضربه‌ی خنجری که آواره و زخمی‌ام... باران و طنین امواج دور دست را دوست دارم... از اعماق خواب برمی‌خیزم تا به مردی زیباروی و دل‌ربا که روزگاری دیدم بیاندیشم تا می ...

شب موعود شد ، بالا بیاور استکانت را بریز و نوش کن ناگفته های نیمه جانت را زمان کوچ تلخ من از این آغوش پاییزی کمانت را زمین بگذار و واکن ابروانت را چه جای ...

شب موعود شد ، بالا بیاور استکانت را بریز و نوش کن ناگفته های نیمه جانت را زمان کوچ تلخ من از این آغوش پاییزی کمانت را زمین بگذار و واکن ابروانت را چه جای پر زدن در تو منِ گنجشک را وقتی پرستوها قُرُق کردند کل آسمانت را؟ فراموشم ...

چشمان‌ات آخرین قایق‌هایی است که عزم سفر دارند آیا جایی هست؟ که من از پرسه زدن در ایست‌گا‌ه‌های جنون خسته‌ام و به جایی نرسیدم چشمان‌ات آخرین فرصت‌های از دست رفته‌اند با چه کسی خواهند گریخت ...

چشمان‌ات آخرین قایق‌هایی است که عزم سفر دارند آیا جایی هست؟ که من از پرسه زدن در ایست‌گا‌ه‌های جنون خسته‌ام و به جایی نرسیدم چشمان‌ات آخرین فرصت‌های از دست رفته‌اند با چه کسی خواهند گریخت و من به گریز می‌اندیشم چشمان‌ات آخرین چیزی است که از گنجشکان جنوب مانده چشمان‌ات ...

بار دیگر رُخ دلدار ندیدیم و برفت ای دریغ آمدنش را نشنیدیم و برفت هم چو سَروی که ز گیسو فکَنَد چتر بلند برگی از شاخه ی پُر بار نچیدیم و برفت بی خبر آمد ...

بار دیگر رُخ دلدار ندیدیم و برفت ای دریغ آمدنش را نشنیدیم و برفت هم چو سَروی که ز گیسو فکَنَد چتر بلند برگی از شاخه ی پُر بار نچیدیم و برفت بی خبر آمد و چندی به ضیافت بنِشَست غافل از آن که به مهمان نرسیدیم و برفت لُعبتی ...

تاج سرم خرداد تورا حاصل عشق و ثمرم کرد با امدنت قلب تو را تاج سرم کرد ای آنکه مرا مونس جانی به حقیقت چشمان خمارت بخدا دربدرم کرد ای زیبای من، ای روح و ...

تاج سرم خرداد تورا حاصل عشق و ثمرم کرد با امدنت قلب تو را تاج سرم کرد ای آنکه مرا مونس جانی به حقیقت چشمان خمارت بخدا دربدرم کرد ای زیبای من، ای روح و روانم آغوش قشنگ تو مرا تازه ترم کرد با آمدنت کلبه ی دل، رنگ و ...

این روزها دم میزنی گاهی ز عشقی مشترک عشقی به نام حضرت دیوانه وار و دلبرک گوشه نشین گشتی ولی، دائم نگاهت با من است آخر بگو تو با منی یا می کشی تنها سرک؟ ...

این روزها دم میزنی گاهی ز عشقی مشترک عشقی به نام حضرت دیوانه وار و دلبرک گوشه نشین گشتی ولی، دائم نگاهت با من است آخر بگو تو با منی یا می کشی تنها سرک؟ با هر نگاه مبهمت انگشت ابهام دلم بر کنج لب می آید و خون می ...

جای خالی تورا امشب پر ازغم مے ڪشم در ڪنارخاطراتت اشک نم نم مے ڪشم ماه شبم بودے ولے حالا تو را پشت ابرے تیره و تاریڪ مبهم مے ڪشم در طواف قاب عڪست دست ...

جای خالی تورا امشب پر ازغم مے ڪشم در ڪنارخاطراتت اشک نم نم مے ڪشم ماه شبم بودے ولے حالا تو را پشت ابرے تیره و تاریڪ مبهم مے ڪشم در طواف قاب عڪست دست هایم گم ڪه شد قطره قطره در نگاهم اب زمزم مے ڪشم باز باران فراقت ...

هی شعر می گویم ولی هربار تکراریست بعد از تو حتی کاغذ و خودکار تکراریست باید که خاکستر کنم این حرف هایم را...

هی شعر می گویم ولی هربار تکراریست بعد از تو حتی کاغذ و خودکار تکراریست باید که خاکستر کنم این حرف هایم را... "سر را به روی شانه ام بگذار" تکراریست چون صخره می مانی و من چون موجِ بی ساحل بر صخره سر کوبیدنم بسیار تکراریست هی ناز میکردی ...

پیکرم درهم شکسته از غم هجران تو رنگ رویم زرد شد از درد بیدرمان تو سالها با دوریت هم سوختم هم ساختم طاقتم طاق آمده از صبر بی پایان تو گفته بودی بی تو میمیرم ...

پیکرم درهم شکسته از غم هجران تو رنگ رویم زرد شد از درد بیدرمان تو سالها با دوریت هم سوختم هم ساختم طاقتم طاق آمده از صبر بی پایان تو گفته بودی بی تو میمیرم کجایی خوب من؟!! سینه را ماتم گرفته حسرت چشمان تو رو به سمت قبله ی ...

. آه و صد آه و فقط آه و فقط آه سوی خود می کِشَدَم چشم تو در هیبت یک چاه پلک بر هم زدنت مثل شب و روز جهان است مثل شیرینی یک خواب ...

. آه و صد آه و فقط آه و فقط آه سوی خود می کِشَدَم چشم تو در هیبت یک چاه پلک بر هم زدنت مثل شب و روز جهان است مثل شیرینی یک خواب به هنگام سحرگاه خواستم کوه بمانم دَمِ دیدار تو اما مثل یک ابر بهاری شده ...

‍ ‌حواست به نوشته هایم باشد تمامشان برای کسی نوشته شده که از بد زمانه چنان در وهم وخیال خودگم شد که حتی سایه خویش را ندید چه برسد به قلم شاعری گنگ و بی ...

‍ ‌حواست به نوشته هایم باشد تمامشان برای کسی نوشته شده که از بد زمانه چنان در وهم وخیال خودگم شد که حتی سایه خویش را ندید چه برسد به قلم شاعری گنگ و بی نام و نشان . حواست به نوشته هایم باشد تمام این واژه ها جان دارند،، ...

‍ گفتم که رفتنت یه روز قاب دلم رو می شکنه گفتی که این بخت تو بود تقدیر تو شکستنه هر وقت که بارون میزنه تو رو کنارم می بینم حس می کنم پیش منی ...

‍ گفتم که رفتنت یه روز قاب دلم رو می شکنه گفتی که این بخت تو بود تقدیر تو شکستنه هر وقت که بارون میزنه تو رو کنارم می بینم حس می کنم پیش منی هنوزم عاشق ترینم گفتم بمون اونروز میاد غصه هامون تموم می شه گفتی اگه با ...

یار اگر در نظرش بر دل ما تاختنست و گرش نیت سنگی به دل انداختنست گله‌ای نیست، چه دل رفته دگر از کف ما اشتیاق دل ما بتکده‌ای ساختنست بزن ای یار دل‌آزار به آیینهٔ ...

یار اگر در نظرش بر دل ما تاختنست و گرش نیت سنگی به دل انداختنست گله‌ای نیست، چه دل رفته دگر از کف ما اشتیاق دل ما بتکده‌ای ساختنست بزن ای یار دل‌آزار به آیینهٔ ما... بیدلی چیست؟ بجز آینه پرداختنست؟ قدحی کهنه چه باک ار فِتَد از عرش به ...

‏مگر تو یار نبودی؟ بمان و یاری کن ‏بمان و با من ِ دلمُرده سوگواری کن هزار بار به شوق ِ تو با تو خندیدم ‏تو نیز با من یک بار گریه‌زاری کن به دیگران ...

‏مگر تو یار نبودی؟ بمان و یاری کن ‏بمان و با من ِ دلمُرده سوگواری کن هزار بار به شوق ِ تو با تو خندیدم ‏تو نیز با من یک بار گریه‌زاری کن به دیگران چه که درکم کنند یا نکنند ‏"تو" درک کن "تو" کنارم بمان "تو" کاری کن! ...

از تو ای عشق در این دل چه شررها دارم یادگار از تو چه شبها، چه سحرها دارم با تو ای راهزن دل چه سفرها دارم گرچه از خود خبرم نیست خبرها دارم تو مرا ...

از تو ای عشق در این دل چه شررها دارم یادگار از تو چه شبها، چه سحرها دارم با تو ای راهزن دل چه سفرها دارم گرچه از خود خبرم نیست خبرها دارم تو مرا واله و آشفته و رسوا کردی تو مرا غافل از اندیشه فردا کردی آری ای ...

همیشه در جانم بودی، در لبانم، در چشمانم، در سَرم، رنج و اشتیاقم بودی، و آن چیز شگفتی که انسان به یاد می‌آورد تا زندگی کند و بازگردد. قدرتی عجیبی دارم که تاکنون همانندش را ...

همیشه در جانم بودی، در لبانم، در چشمانم، در سَرم، رنج و اشتیاقم بودی، و آن چیز شگفتی که انسان به یاد می‌آورد تا زندگی کند و بازگردد. قدرتی عجیبی دارم که تاکنون همانندش را نیافتم، قدرت رویا پردازی و تصورت، هنگامی که منظره‌ای یا واژه‌ای را بشنوم و با ...