p6

خون آشام من
هرچی بیشتر می‌گذشت، اوضاع عجیب‌تر و در عینِ حال، دلنشین‌تر می‌شد. انگار که یه آهنربایِ خیلی قوی منو به سمتِ این هفت نفر می‌کشید و منم دیگه زورم نمی‌رسید مقاومت کنم. اون مایعِ قرمز رنگه انگار نه تنها جون بهم می‌داد، بلکه یه جورایی خاطراتِ قشنگِ قایم شده رو هم بیدار می‌کرد. هر بار که یه تیکه‌یِ کوچولو از گذشته میومد تو ذهنم، انگار یه تیکه‌یِ دیگه از پازلِ این حسِ آشنایی رو پیدا می‌کردم.

نامجون، که انگار داشت افکارمو می‌خوند، یه لبخندِ مرموز زد و گفت: «می‌بینم که داری کم‌کم به خودت می ایی. خوب است. این جنگل خیلی وقته که منتظرِ تو بوده است، همون‌طور که ما بوده ایم.» لحنش هنوزم یه جورایی رسمی بود، ولی انگار یه ذره هم نرم‌تر شده بود.

جین، که انگار ماموریتش مراقبت از من بود، دوباره یه پیاله دیگه آورد. «این رو هم بخور. مطمئن باش حالت بهتر می‌شه. انگار که سال‌هاست تشنه بودی، نه؟» یه لحظه فکر کردم داره شوخی می‌کنه، ولی بعد یادم اومد که شاید راست می‌گه. انگار یه چیزی تو وجودم کم بود که با این چیزا پر می‌شد.

تهیونگ، مثلِ همیشه با اون نگاهِ نافذش، نزدیکم شد. «حسِ آشنایی داری، نه؟ انگار که ما رو از خیلی وقت پیش می‌شناسی. شاید... شاید حتی بیشتر از اون چیزی که فکر کنی.» یهو خیلی نزدیک شد، صورتش فقط چند سانت با صورتم فاصله داشت. نفسِ گرمش رو حس می‌کردم. «پوستت چقدر لطیفه... انگار که هیچ‌وقت زمستون رو ندیده.» با این حرفش یه کم سرخ شدم، ولی خب... کی بود که از این تعریف بدش نیاد.. و یکم تعجب کردم چون دیگه.. دیگه... دیگه انگار رسمی باهام حرف نمیزدن

شوگا، که همیشه یه گوشه آروم و بی‌صدا بود، این بار یه کم صدایش را بلندتر کرد. «گذشته‌ها همیشه یه ردی از خودشون جا می‌ذارن. مهم اینه که آدم بتونه اون ردیابی رو پیدا کنه. تو الان داری پیداشون می‌کنی.» یه جورایی حرفاش یه کم فلسفی بود، ولی خب... حس می‌کردم راست می‌گه.

جی‌هوپ، مثلِ همیشه پرانرژی، دورِ اتاق می‌چرخید و با هیجان دست می‌زد. «آره! آره! بالاخره داره یادت میاد! این عالیه! انگار که یه جورایی... بخشی از این خانواده هستی! یه جورایی... مالِ اینجایی!»

جیمین، با اون لبخندِ ملیحش، کنارم نشست. «نگران نباش اگه یه کم گیج شدی. طبیعیه. بالاخره یه دفعه دیدی تو یه جنگلِ عجیب، هفت تا خون‌آشامِ خوشگل دور و برت هستن!» یه چشمک زد. «ولی خب... ما که خیلی وقت پیش دیدیمت. از اون روز که...» حرفش رو خورد، انگار که یه چیزی رو لو داده بود.

و بعد جونگ‌کوک... اوه، جونگ‌کوک! همیشه یه جورایی تمرکزش رو من بود. این بار دیگه خیلی نزدیک شد. دستش رو آروم رویِ گردنم گذاشت، همون جایی که انگار یه جایِ خیلی خاص بود. «تو همونی هستی که همیشه منتظرش بودیم.» صداش یه لالاییِ خطرناک بود. «همونی که یه روزی... مالِ ما بودی. و الان... دوباره برگشتی. برایِ اینکه دوباره مالِ ما بشی.»

یهو یه تصویرِ خیلی واضح اومد تو ذهنم. من بودم، خیلی کوچیک‌تر، تویِ یه باغِ بزرگ، و کنارم... یه پسرِ بچه با موهایِ مشکی بود که داشت بهم می‌خندید. انگار که... جونگ‌کوک بود؟ یا شاید... یه جورایی مثلِ اون بود؟

«من... من یادم میاد... یه باغ... یه پسر...» حرفم به سختی از بینِ هق‌هقِ گلوم بیرون اومد.

نامجون، که انگار منتظرِ همین لحظه بود، جلو اومد و دستش رو رویِ شانه‌ام گذاشت. «آره... این آغازِ یادآوریه. یادت میاد که چطور عاشقِ ما شدی؟ چطور... قلبِ تو متعلق به ما بود؟» نگاهش عمیق و پر از حس بود. «و ما هم... همیشه عاشقت بودیم. از همون روزِ اول... تا همین الان.»

انگار که تمامِ اون حسِ آشنایی و کشش، یه دلیلِ خیلی قوی داشت. یه دلیلِ خیلی قدیمی. یه عشقی که شاید حتی خودم هم فراموش کرده بودم، ولی در وجودم زنده بود. و حالا... انگار وقتش رسیده بود که دوباره پیداش کنم.
دیدگاه ها (۰)

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۲چند روز بعد، دوباره رفتم. این ب...

«می‌دونی، عجیب‌ترین قسمتش این نیست که تنها هستم، بلکه اینجاس...

Destiny part 10

𝐓𝐫𝐨𝐮𝐛𝐥𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 | عشق دردسرساز𝐏𝐚𝐫𝐭 :𝟏هر روز صبح، وقتی می‌رسیدی ...

سریال جدیدی که شروع کردم سریال تولدی دوباره سریال خیلی خیلی ...

ᴘᴀʀᴛ ۲۶ | یه حس عجیبچند هفته از شروع مدرسه گذشته بود.آرا کم‌...

چندپارتی جونگ کوک

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "46""ویو پارک آنجلینا"خوبه...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.8 (روایت از زبان ا...

پارت ۱۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط