A Shadow Named You
A Shadow Named You
سایهای به نام تو
P.8
(روایت از زبان ا.ت)
بعد از اینکه در بسته شد، من چند دقیقه همونجا روی تخت نشسته بودم.
حرفهاش هنوز تو سرم میچرخید.
مال منی.
زندان.
زندانبان.
دستهام سرد شده بود. بلند شدم و رفتم سمت پنجره. پرده رو کنار زدم و به پایین نگاه کردم. شهر هنوز همون شهر بود، ولی از اینجا خیلی دور به نظر میرسید. انگار مال یه زندگی دیگه بود.
نمیدونم چقدر همونجا ایستادم. فقط میدونم که وقتی برگشتم، گلوم خشک بود و چشمهام سنگین.
در اتاق دوباره باز شد.
جونگکوک بود.
اینبار حتی نگاهم هم نکرد اول. مستقیم رفت سمت کمد، درش رو باز کرد و یه لباس مشکی ساده از توش درآورد. انداخت رو تخت.
- عوض کن.
صداش مثل همیشه صاف و سرد بود. هیچ عجلهای توش نبود.
من به لباس نگاه کردم. بعد بهش.
+ مال کیه؟
جونگکوک بالاخره سرم رو برگردوند سمت من. نگاش خالی بود.
- مال تو. از این به بعد همه چیز اینجا مال توئه… تا وقتی که من بگم.
من چیزی نگفتم. فقط لباس رو برداشتم. دستهام کمی میلرزید، ولی سعی کردم نشون ندم.
جونگکوک تکیه داد به دیوار کنار در و دستاش رو کرد تو جیبش. انگار میخواست همونجا وایسه تا من عوض کنم.
من بهش نگاه کردم.
+ میخوای همینجا باشی؟
ابروهاش حتی تکون نخورد.
- عجلهای نیست. وقت زیاد داریم.
فضای اتاق سنگین شده بود. من رفتم تو سرویس و در رو بستم. پشت در ایستادم و چند ثانیه چشممو بستم. نفسهام کوتاه بود.
لباس رو عوض کردم. ساده بود و کمی بزرگ. بوی تمیز و گرون میداد، ولی بوی خودم رو نمیداد.
وقتی برگشتم بیرون، جونگکوک هنوز همونجا بود. نگاش افتاد رو من، چند ثانیه موند، بعد سرش رو تکون داد انگار تأیید کرده باشه.
- فردا صبح ساعت هشت بیا پایین. صبحانه میخوریم.
من اخم کردم.
+ مجبورم؟
جونگکوک از دیوار جدا شد. اومد چند قدم نزدیکتر. نزدیکتر از چیزی که لازم بود.
نگاش مستقیم رفت تو چشمم.
- اینجا همه چیز اجباریه. عادت میکنی.
بعد بدون اینکه چیز دیگهای بگه، برگشت و از اتاق رفت بیرون. در اینبار کامل بسته شد.
من نشستم لبهی تخت. لباس جدید رو با دو دست گرفته بودم.
غم مثل یه چیز سنگین نشسته بود رو قفسه سینهم
و تنش… تنش از وقتی اون اومد تو اتاق، هیچوقت کامل نرفت............
ادامه دارد...........
سایهای به نام تو
P.8
(روایت از زبان ا.ت)
بعد از اینکه در بسته شد، من چند دقیقه همونجا روی تخت نشسته بودم.
حرفهاش هنوز تو سرم میچرخید.
مال منی.
زندان.
زندانبان.
دستهام سرد شده بود. بلند شدم و رفتم سمت پنجره. پرده رو کنار زدم و به پایین نگاه کردم. شهر هنوز همون شهر بود، ولی از اینجا خیلی دور به نظر میرسید. انگار مال یه زندگی دیگه بود.
نمیدونم چقدر همونجا ایستادم. فقط میدونم که وقتی برگشتم، گلوم خشک بود و چشمهام سنگین.
در اتاق دوباره باز شد.
جونگکوک بود.
اینبار حتی نگاهم هم نکرد اول. مستقیم رفت سمت کمد، درش رو باز کرد و یه لباس مشکی ساده از توش درآورد. انداخت رو تخت.
- عوض کن.
صداش مثل همیشه صاف و سرد بود. هیچ عجلهای توش نبود.
من به لباس نگاه کردم. بعد بهش.
+ مال کیه؟
جونگکوک بالاخره سرم رو برگردوند سمت من. نگاش خالی بود.
- مال تو. از این به بعد همه چیز اینجا مال توئه… تا وقتی که من بگم.
من چیزی نگفتم. فقط لباس رو برداشتم. دستهام کمی میلرزید، ولی سعی کردم نشون ندم.
جونگکوک تکیه داد به دیوار کنار در و دستاش رو کرد تو جیبش. انگار میخواست همونجا وایسه تا من عوض کنم.
من بهش نگاه کردم.
+ میخوای همینجا باشی؟
ابروهاش حتی تکون نخورد.
- عجلهای نیست. وقت زیاد داریم.
فضای اتاق سنگین شده بود. من رفتم تو سرویس و در رو بستم. پشت در ایستادم و چند ثانیه چشممو بستم. نفسهام کوتاه بود.
لباس رو عوض کردم. ساده بود و کمی بزرگ. بوی تمیز و گرون میداد، ولی بوی خودم رو نمیداد.
وقتی برگشتم بیرون، جونگکوک هنوز همونجا بود. نگاش افتاد رو من، چند ثانیه موند، بعد سرش رو تکون داد انگار تأیید کرده باشه.
- فردا صبح ساعت هشت بیا پایین. صبحانه میخوریم.
من اخم کردم.
+ مجبورم؟
جونگکوک از دیوار جدا شد. اومد چند قدم نزدیکتر. نزدیکتر از چیزی که لازم بود.
نگاش مستقیم رفت تو چشمم.
- اینجا همه چیز اجباریه. عادت میکنی.
بعد بدون اینکه چیز دیگهای بگه، برگشت و از اتاق رفت بیرون. در اینبار کامل بسته شد.
من نشستم لبهی تخت. لباس جدید رو با دو دست گرفته بودم.
غم مثل یه چیز سنگین نشسته بود رو قفسه سینهم
و تنش… تنش از وقتی اون اومد تو اتاق، هیچوقت کامل نرفت............
ادامه دارد...........
- ۸۷۳
- ۲۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط