من از اشکی که میریزد ز چشم یارمی ترسم
من از اشکی که میریزد ز چشم یارمی ترسم
از آن روزی که اربابم شود بیمار می ترسم
همه ماندیم در جهلی شبیه عهد دقیانوس
من از خوابیدن منجی درون غار می ترسم
رها کن صحبت یعقوب و کوری و غم فرزند
من از گرداندن یوسف سر بازار می ترسم
همه گویند این جمعه بیا ، اما درنگی کن
از اینکه باز عاشورا شود تکرار می ترسم
سحر شد آمده خورشید اما آسمان ابریست
من از بی مهری این ابرهای تار می ترسم
تمام عمر خود را نوکر این خاندان خواندم
از آن روزی که این منصب کند انکار می ترسم
طببیم داده پیغامم بیا دارویت آماده است
از آن شرمی که دارم از رخ عطار میترسم...
اللهم عجل لویک الفرج....
از آن روزی که اربابم شود بیمار می ترسم
همه ماندیم در جهلی شبیه عهد دقیانوس
من از خوابیدن منجی درون غار می ترسم
رها کن صحبت یعقوب و کوری و غم فرزند
من از گرداندن یوسف سر بازار می ترسم
همه گویند این جمعه بیا ، اما درنگی کن
از اینکه باز عاشورا شود تکرار می ترسم
سحر شد آمده خورشید اما آسمان ابریست
من از بی مهری این ابرهای تار می ترسم
تمام عمر خود را نوکر این خاندان خواندم
از آن روزی که این منصب کند انکار می ترسم
طببیم داده پیغامم بیا دارویت آماده است
از آن شرمی که دارم از رخ عطار میترسم...
اللهم عجل لویک الفرج....
- ۱.۳k
- ۱۲ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط