{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

صدای پای قافله سالاری می‌آید، صدای زنگ شتری، کاروان نزدیک

صدای پای قافله سالاری می‌آید، صدای زنگ شتری، کاروان نزدیک می‌شود، کاروانی که مقصد نهایی اش کربلاست...

اینجا سرزمین طَف است، سرزمین موعود...
کاروان به مقصد رسیده و خیمه‌ها به عظمت خورشید تکیه کرده است، گرما هر لحظه تکثیر می‌شود و عطش تنها تصویر دل انگیز نینوا است و بس...

کربلا یا طَف، فرقی نمی‌کند، آن روز‌ها معنای هر کدام تنها یک چیز بود: عطش و عطش یعنی سیراب شدن از لحظات آسمانی جهاد، یعنی چرخیدن در دل میدان، ذوب شدن و پیوستن به بیکرانه آبی آسمان...

یاد کربلا و واقعه عاشورا دانشگاهی است که تو را می‌خواند و این بار هم چه شور و شوقی ایجاد می‌کند این ماه عطش...

شهر حال و هوایی دیگر به خود می‌گیرد، بچه هیاتی‌ها در تکاپو هستند، بار دیگر نغمه‌های عاشقانه حسین (ع) نقل محفل شان شده است، همه همدیگر را پیدا می‌کنند، محرم مقصد مشترک همه است، اینجا عشق توزیع می‌شود...

باید دوباره لباس سیاه خود را بپوشیم، باید خودمان را خانه تکانی کنیم، باید به اصل خویش بازگردیم، به یک ظهر داغ، پا به پای عطش کودکان بسوزیم، با ضجه‌های زینب (سلام الله علیه) آتش بگیریم، ۷۲ بار هروله کنان بر مدار شعله‌های عشق سوختن را تجربه کنیم تا که مُحرم را درک کنیم...

ولی مگر محرم همین سیاه پوشیدن است و ...

نه، محرم تمرین سوختن است، تمرین شعله ور شدن، مشق ققنوسی بودن، تمرین سوختن در آتش عشق، مشق فداکاری و ایثار، تمرین جانبازی با دستان بریده، محرم تمرین عاشقی است با سر بریده، محرم مقصدی است برای مبداء، محرم رجوعی دوباره است و محرم...

محرم ماه عاشورا است و شهید شش ماهه، محرم ماه دلهای شکسته کودکان حرم است...
و زینب، شکسته بندی که خود بیش از همه می‌شکند...
محرم ماه داغ برادر است و سرداری که مشک بر دندان در راه خیمه‌های کودکان تشنه آسمانی گام بر می‌دارد...

نه اشکها در چشم دوام می‌آورند نه حرفها بر زبان، روایت درد آسان نیست و زبان بسیار ناتوان در گفتن ناگفتنیهاست....
دیدگاه ها (۹۲)

بوی یاس می آید♥هزار و سیصد و شصت و اندی سال از آن روزی که عا...

غروب آخر♥غروب آن روزِ، خورشید از غروبی غم انگیزتر خبر می داد...

به محرم كه می‌رسی، عاشورا را به یاد می‌آوری و حسین را...به خ...

برای هیچکس آنقدرها مهم نیست که تو تا چه اندازه غمگینی و داری...

خسف | قصه بیست و دوم: حضرت زینب (س) بخش اول

خسف | قصه بیست و سوم: حضرت زینب (س) بخش دوم (قسمت اول)

از روز تیغ تا امروز، چهل بار آفتاب داغ بر #کربلا تابیده و صح...

خسف | قصه بیست و چهارم: عاشورا (بخش اول)

قصه شانزدهم: راهبرد امام حسین (ع) (قسمت دوم)

پارت:3 (بخش1) **زاویه دید: هیزل*ریه‌هایم مثل یک موتورِ ازکار...

چند پارتی جونگ کوک

با خارها راهش رامیبندم:شباهت غاصبان فدک و بهائیت درغصب

خسف | قصه بیست و یکم: حضرت عباس (ع) (بخش اول)

قصه هجدهم: حر بن یزید ریاحی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط