## «ماه، بوی باران میدهد»
## «ماه، بوی باران میدهد»
### پارت نهم: مرزِ شکسته
نگهبانها حلقهشان را تنگتر کردند. باران روی زرههایشان میکوبید و نور مشعلها میان شاخهها میلرزید.
جونگکوک شمشیرش را بالا آورد، اما تهیونگ دستش را روی ساعد او گذاشت.
«باهاشون نجنگ. بیشترشون نمیدونن پدرت چهکار کرده.»
جونگکوک نگاهش کرد. «پس بذاریم دستگیرمون کنن؟»
«نه. بذار حرف بزنم.»
تهیونگ یک قدم جلو رفت و نامهها را بالا گرفت. صدایش، با وجود خستگی، در جنگل پیچید:
«اینها دستورهای آلفای شماست! مدرکِ اینکه جنگ رو خودش شعلهور نگه داشته. بهش نگاه کنید؛ ببینید واقعاً برای چی دارید میجنگید!»
نگهبانها به هم نگاه کردند. یکی از آنها، مردی میانسال با زخم قدیمی روی گونه، جلو آمد. چشمش به نشانِ نقرهای افتاد که از میان کاغذها دیده میشد.
«این نشان مال فرماندهی نگهبانان ارشده...» آرام گفت. «سالها پیش گفتند در حملهی گرگهای خاکستری کشته شده.»
تهیونگ جواب داد:
«او کشته نشد. دستورها از طرف آلفا بود. من نامههایش را پیدا کردم.»
مرد نامهای را گرفت و چند سطر خواند. رنگ از صورتش پرید. برای لحظهای سکوت بر جنگل افتاد؛ فقط باران حرف میزد.
ناگهان صدای شاخ جنگی از سمت عمارت بلند شد. مرد زخمی سرش را برگرداند و فهمید وقت زیادی ندارند.
«پدرِ تو همهی دروازهها رو بسته، جونگکوک. اگر میخواید مدارک رو به شورای قبیله برسونید، باید از گذرگاه رودخانه برید.»
جونگکوک شمشیرش را پایین آورد. «و شما؟»
نگهبان مردد ماند، سپس کنار رفت.
«من دیگه نمیخوام برای دروغ بجنگم.»
چند نگهبان دیگر نیز راه را باز کردند. اما درست وقتی جونگکوک و تهیونگ از میانشان گذشتند، تیرکی از تاریکی پرتاب شد و به تنهی درخت کنارشان خورد.
از پشت درختها، آلفای بزرگ ظاهر شد؛ همراه چند جنگجوی وفادار به خودش.
«خیانتکارها رو بگیرید!»
جونگکوک و تهیونگ به سمت رودخانه دویدند. باران مسیر را لغزنده کرده بود و زخم تهیونگ دوباره باز شده بود. وقتی صدای قدمها پشت سرشان نزدیک شد، جونگکوک دست او را گرفت و هر دو خود را به آب خروشان سپردند.
جریان رود آنها را از ساحل دور کرد. تهیونگ برای لحظهای زیر آب ناپدید شد.
«تهیونگ!»
جونگکوک دستش را میان موجها جستوجو کرد و سرانجام مچ او را گرفت. با تمام توان به سوی ساحل مقابل کشیدش. هر دو میان سنگها افتادند، خیس و نفسبریده.
تهیونگ چشمهایش را باز کرد. مدارک هنوز در مشت بستهاش بود.
جونگکوک با نفسهای بریده گفت:
«فکر کردم از دستت دادم.»
تهیونگ لبخند کمرنگی زد.
«هنوز هم مجبور نیستی ازم خوشت بیاد.»
جونگکوک نگاهش را از او نگرفت.
«الان وقت این بحث نیست.»
از دور، صدای شاخ دیگری برخاست؛ اینبار از سمت قبیلهی گرگهای خاکستری. میان درختان، چند سایه به سویشان میآمدند.
تهیونگ آهسته گفت:
«اونا افراد قبیلهی منن.»
اما وقتی نخستین گرگ از تاریکی بیرون آمد، نگاهش روی تهیونگ ثابت ماند و شمشیرش را بالا برد.
«تهیونگ، به فرمان آلفای خاکستری، تو به جرم خیانت بازداشتی.»
**پایان پارت نهم**
### پارت نهم: مرزِ شکسته
نگهبانها حلقهشان را تنگتر کردند. باران روی زرههایشان میکوبید و نور مشعلها میان شاخهها میلرزید.
جونگکوک شمشیرش را بالا آورد، اما تهیونگ دستش را روی ساعد او گذاشت.
«باهاشون نجنگ. بیشترشون نمیدونن پدرت چهکار کرده.»
جونگکوک نگاهش کرد. «پس بذاریم دستگیرمون کنن؟»
«نه. بذار حرف بزنم.»
تهیونگ یک قدم جلو رفت و نامهها را بالا گرفت. صدایش، با وجود خستگی، در جنگل پیچید:
«اینها دستورهای آلفای شماست! مدرکِ اینکه جنگ رو خودش شعلهور نگه داشته. بهش نگاه کنید؛ ببینید واقعاً برای چی دارید میجنگید!»
نگهبانها به هم نگاه کردند. یکی از آنها، مردی میانسال با زخم قدیمی روی گونه، جلو آمد. چشمش به نشانِ نقرهای افتاد که از میان کاغذها دیده میشد.
«این نشان مال فرماندهی نگهبانان ارشده...» آرام گفت. «سالها پیش گفتند در حملهی گرگهای خاکستری کشته شده.»
تهیونگ جواب داد:
«او کشته نشد. دستورها از طرف آلفا بود. من نامههایش را پیدا کردم.»
مرد نامهای را گرفت و چند سطر خواند. رنگ از صورتش پرید. برای لحظهای سکوت بر جنگل افتاد؛ فقط باران حرف میزد.
ناگهان صدای شاخ جنگی از سمت عمارت بلند شد. مرد زخمی سرش را برگرداند و فهمید وقت زیادی ندارند.
«پدرِ تو همهی دروازهها رو بسته، جونگکوک. اگر میخواید مدارک رو به شورای قبیله برسونید، باید از گذرگاه رودخانه برید.»
جونگکوک شمشیرش را پایین آورد. «و شما؟»
نگهبان مردد ماند، سپس کنار رفت.
«من دیگه نمیخوام برای دروغ بجنگم.»
چند نگهبان دیگر نیز راه را باز کردند. اما درست وقتی جونگکوک و تهیونگ از میانشان گذشتند، تیرکی از تاریکی پرتاب شد و به تنهی درخت کنارشان خورد.
از پشت درختها، آلفای بزرگ ظاهر شد؛ همراه چند جنگجوی وفادار به خودش.
«خیانتکارها رو بگیرید!»
جونگکوک و تهیونگ به سمت رودخانه دویدند. باران مسیر را لغزنده کرده بود و زخم تهیونگ دوباره باز شده بود. وقتی صدای قدمها پشت سرشان نزدیک شد، جونگکوک دست او را گرفت و هر دو خود را به آب خروشان سپردند.
جریان رود آنها را از ساحل دور کرد. تهیونگ برای لحظهای زیر آب ناپدید شد.
«تهیونگ!»
جونگکوک دستش را میان موجها جستوجو کرد و سرانجام مچ او را گرفت. با تمام توان به سوی ساحل مقابل کشیدش. هر دو میان سنگها افتادند، خیس و نفسبریده.
تهیونگ چشمهایش را باز کرد. مدارک هنوز در مشت بستهاش بود.
جونگکوک با نفسهای بریده گفت:
«فکر کردم از دستت دادم.»
تهیونگ لبخند کمرنگی زد.
«هنوز هم مجبور نیستی ازم خوشت بیاد.»
جونگکوک نگاهش را از او نگرفت.
«الان وقت این بحث نیست.»
از دور، صدای شاخ دیگری برخاست؛ اینبار از سمت قبیلهی گرگهای خاکستری. میان درختان، چند سایه به سویشان میآمدند.
تهیونگ آهسته گفت:
«اونا افراد قبیلهی منن.»
اما وقتی نخستین گرگ از تاریکی بیرون آمد، نگاهش روی تهیونگ ثابت ماند و شمشیرش را بالا برد.
«تهیونگ، به فرمان آلفای خاکستری، تو به جرم خیانت بازداشتی.»
**پایان پارت نهم**
- ۹۶
- ۱۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط