این جسم خاکی مردانه اش
این جسم خاکی مردانه اش
قفس عاشقانه هایش شده بود
بغض لطیفش از رخ گلگون و چشم های با حیایش پیدا بود
دیگر طاقت نداشت
اما خاک عالم بر سر واژه ها که تاب شاعرانه های او را نیاوردند
و اوی خجالتی
روزی، آخر، با خون نوشت
...سیاهی چادر تو
...و تو ای بانو
همین را بدان و بس
صدام و جنگ و مین و ترکش همه اش بهانه بود
او فقط خواست ثابت کند
چادر در این سرزمین
...تا بخواهی فدایی دارد
قفس عاشقانه هایش شده بود
بغض لطیفش از رخ گلگون و چشم های با حیایش پیدا بود
دیگر طاقت نداشت
اما خاک عالم بر سر واژه ها که تاب شاعرانه های او را نیاوردند
و اوی خجالتی
روزی، آخر، با خون نوشت
...سیاهی چادر تو
...و تو ای بانو
همین را بدان و بس
صدام و جنگ و مین و ترکش همه اش بهانه بود
او فقط خواست ثابت کند
چادر در این سرزمین
...تا بخواهی فدایی دارد
- ۹۱۱
- ۰۹ تیر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط