این جسم خاکی مردانه اش

این جسم خاکی مردانه اش
قفس عاشقانه هایش شده بود
بغض لطیفش از رخ گلگون و چشم های با حیایش پیدا بود
دیگر طاقت نداشت
اما خاک عالم بر سر واژه ها که تاب شاعرانه های او را نیاوردند
و اوی خجالتی
روزی، آخر، با خون نوشت
...سیاهی چادر تو
...و تو ای بانو
همین را بدان و بس
صدام و جنگ و مین و ترکش همه اش بهانه بود
او فقط خواست ثابت کند
چادر در این سرزمین
...تا بخواهی فدایی دارد
دیدگاه ها (۳)

وَ تو ای بـانوهَميـن را بِدان وبَسصَدام وجَنگ وميـن وتَركش،ه...

وَ تو ای بـانوهَمیـن را بِدان وبَسصَدام وجَنگ ومیـن وتَرکش،ه...

و تو ای بانو! همین را بدان و بس...صدام و جنگ-و-مین-و-ترکش هم...

نیوشا ضیغمی: امروز تمام قومیت‌ها یکصدا کنار هم هستندنیوشا ضی...

حیاتقلی فرخ منش

*بانوی واژه‌ها* امروز سر کلاس ادبیات، خانم خسروی شعر «سفر پن...

فرزانه شاهسواری

دلم گرم است چه زیبا خالقی دارمدلم گرم است می دانمکه فردا باز...

دلم گرم است چه زیبا خالقی دارمدلم گرم است می دانمکه فردا باز...

بسم الله. . .گنگی قلم امشبم را به صراحت قلب کوچکی که در سینه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط