{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی

ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی

دودم به سر برآمد زین آتش نهانی

شیراز در نبسته‌ست از کاروان ولیکن

ما را نمی‌گشایند از قید مهربانی

اشتر که اختیارش در دست خود نباشد

می‌بایدش کشیدن باری به ناتوانی

خون هزار وامق خوردی به دلفریبی

دست از هزار عذرا بردی به دلستانی

صورت نگار چینی بی خویشتن بماند

گر صورتت ببیند سر تا به سر معانی

ای بر در سرایت غوغای عشقبازان

همچون بر آب شیرین آشوب کاروانی

تو فارغی و عشقت بازیچه می‌نماید

تا خرمنت نسوزد تشویش ما ندانی

می‌گفتمت که جانی دیگر دریغم آید

گر جوهری به از جان ممکن بود تو آنی

سروی چو در سماعی بدری چو در حدیثی

صبحی چو در کناری شمعی چو در میانی

اول چنین نبودی باری حقیقتی شد

دی حظ نفس بودی امروز قوت جانی

شهر آن توست و شاهی فرمای هر چه خواهی

گر بی عمل ببخشی ور بی‌گنه برانی

روی امید سعدی بر خاک آستانست

بعد از تو کس ندارد یا غایه الامانی
دیدگاه ها (۶)

تو فارغی و عشقت بازیچه می‌نمایدتا خرمنت نسوزد تشویش ما ندانی...

تو فارغی و عشقت بازیچه می‌نمایدتا خرمنت نسوزد تشویش ما ندانی...

ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانیدودم به سر برآمد زین آتش نهان...

بفرست برای اونی که باید...❤️‍🩹دلتنگی ها فقط یه گوشه‌ی قلبت م...

💔🌹❤🌹💔

برای دانلودودریافت کلی محتواهای جذاب عضو کانالم باشید

دوشنبه ایی دیگر هم گذشت...! دوشنبه ها دیگر برایم حال و هوای ...

هواللهم، إني أعيش في زمنٍ يكثر فيه المسلمون الذين يتلون القر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط