{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دختري بود نابيناکه از خودش تنفر داشتکه از تمام دنيا تنفر

دختري بود نابيناکه از خودش تنفر داشتکه از تمام دنيا تنفر داشتو فقط يکنفر را دوست داشتدلداده اش راو با او چنين گفته بود« اگر روزي قادر به ديدن باشمحتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينمعروس **** گاه تو خواهم شد »***و چنين شد که آمد آن روزيکه يک نفر پيدا شدکه حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهدو دختر آسمان را ديد و زمين رارودخانه ها و درختها راآدميان و پرنده ها راو نفرت از روانش رخت بر بست***دلداده به ديدنش آمدو ياد آورد وعده ديرينش شد :« بيا و با من عروسي کنببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »***دختر برخود بلرزيدو به زمزمه با خود گفت :« اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ »دلداده اش هم نابينا بودو دختر قاطعانه جواب داد:قادر به همسري با او نيست***دلداده رو به ديگر سو کردکه دختر اشکهايش را نبيندو در حالي که از او دور مي شد گفت« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي »
دیدگاه ها (۹)

دختری بود نابیناکه از خودش تنفر داشتکه از تمام دنیا تنفر داش...

دختری بود نابینا که از خودش تنفر داشت نه فقط از خود ، بلکه ا...

داستان کوتاه : رنگ عشق دختری بود نابینا که از خودش تنفر داش...

دختری بود نابینا که از خودش تنفر داشت نه فقط از خود ، بلکه ...

دختري بود نابيناکه از خودش تنفر داشتکه از تمام دنيا تنفر داش...

دختری بود نابینا که از خودش تنفر داشت و فقط یکنفر را دوست دا...

دختری بود نابینا که از خودش تنفر داشت که از تمام دنیا تنفر د...

دختری بود نابینا که از خودش تنفر داشتنه فقط از خود ، بلکه از...

دختری بود نابینا،که از خودش تنفر داشت. از تمام دنیا تنفر دا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط