{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دختری بود نابینا که از خودش تنفر داشت

دختری بود نابینا که از خودش تنفر داشت

 
نه فقط از خود ، بلکه از تمام دنیا تنفر داشت اما یکنفر را دوست داشت

 
“ دلداده اش را “  با او چنین گفته بود :

 
« اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای

 
یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس تو و رویاهای تو خواهم شد »

 
و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد

 
که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد

 
و دختر آسمان را دید و زمین را ، رودخانه ها و درختها را

 
آدمیان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست

 
دلداده به دیدنش آمد و یاد آورد وعده دیرینش شد :

 
« بیا و با من عروسی کن ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »

 
دختر برخود بلرزید و به زمزمه با خود گفت :

 
« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »

 
دلداده اش هم نابینا بود

 
و دختر قاطعانه جواب داد : قادر به همسری با او نیست

 
دلداده رو به دیگر سو کرد که دختر اشکهایش را نبیند

 
و در حالی که از او دور می شد گفت

 
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی . . .»
دیدگاه ها (۳۳)

very nice...

^-^

^-^

^-^

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط