Anything
و من عشق را نه در معجزه ، بلکه در پس لحظاته آرام زندگانی یافتم
در آن ثانیه هایی که کنارش قرار نبود ضربان قلبِ بی تابم را به بدترین حالت حس کنم ، بلکه آنقدر به دور از دنیا و آدم هایش احساس آرامش میکردم که دیگر صدای هیچ چیزی را به جز طنین نفس هایش احساس نمیکردم .
من قرار نبود آن را در روز های پر هیاهوی آفتابی پیدا کنم ، من آن را در شب هایی جستم که پژواک صدایش باعث آرامشم میشد و لمس های گاه و بی گاهه نامطمئنه دستان گرمش روی پوست سردم مرا به خنده وا میداشت .
او را که میدیدم جنون و شیدایی به سراغم نمی آمد ، حضورش گویی لمس آسایشی بود که مدتها در این زندگی پر پیچ و خم گم کرده بودم . . . انگار که آدم بهتری میشدم ، نسخه ای از من که دیگر فقط آدمیزاد نبود ؛ انسان بود .
و شبانگاهانی که احساس میکردم که چگونه روحه بی طاقتم نا آرام میشد ، هم زهر میشد و هم مرهم ؛ دیدنش مرا بی تاب میکرد و ندیدنش بی تاب تر . . . گویی که تازه پی میبردم که گاها انسان عاشق واقعا میتواند دیوانه ی یک تار موی یار شود و بی قراره یک عطر و لمس او
{ نامه های یک دیوانه - اورگاردنه بی نام }
در آن ثانیه هایی که کنارش قرار نبود ضربان قلبِ بی تابم را به بدترین حالت حس کنم ، بلکه آنقدر به دور از دنیا و آدم هایش احساس آرامش میکردم که دیگر صدای هیچ چیزی را به جز طنین نفس هایش احساس نمیکردم .
من قرار نبود آن را در روز های پر هیاهوی آفتابی پیدا کنم ، من آن را در شب هایی جستم که پژواک صدایش باعث آرامشم میشد و لمس های گاه و بی گاهه نامطمئنه دستان گرمش روی پوست سردم مرا به خنده وا میداشت .
او را که میدیدم جنون و شیدایی به سراغم نمی آمد ، حضورش گویی لمس آسایشی بود که مدتها در این زندگی پر پیچ و خم گم کرده بودم . . . انگار که آدم بهتری میشدم ، نسخه ای از من که دیگر فقط آدمیزاد نبود ؛ انسان بود .
و شبانگاهانی که احساس میکردم که چگونه روحه بی طاقتم نا آرام میشد ، هم زهر میشد و هم مرهم ؛ دیدنش مرا بی تاب میکرد و ندیدنش بی تاب تر . . . گویی که تازه پی میبردم که گاها انسان عاشق واقعا میتواند دیوانه ی یک تار موی یار شود و بی قراره یک عطر و لمس او
{ نامه های یک دیوانه - اورگاردنه بی نام }
- ۱۲۹
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط