هوا سرد بود.
هوا سرد بود.
از آن شبهایی که شهر شلوغ بود، اما انگار برای ا/ت هیچ صدایی وجود نداشت.
کنار پنجره ایستاده بود و به چراغهای خیابان خیره شده بود. دستهایش را دور فنجان گرمش حلقه کرده بود، اما گرمای آن هم نتوانسته بود دلش را آرام کند.
صدای باز شدن در آمد.
تهیونگ وارد شد.
مثل همیشه آرام، با همان چهرهی جدی و نگاه خونسردش.
اما همین که چشمش به ا/ت افتاد، قدمهایش آهسته شد.
— هنوز بیداری؟
ا/ت بدون اینکه برگردد، آرام گفت:
— خوابم نمیبرد.
تهیونگ چند لحظه چیزی نگفت.
بعد کنارش ایستاد.
نه سؤالی پرسید، نه اصرار کرد که حرف بزند.
فقط همانجا ماند.
گاهی آدم برای خوب شدن، به نصیحت احتیاج ندارد؛ فقط به کسی نیاز دارد که نرود.
ا/ت بالاخره نگاهش کرد.
— تهیونگ؟
— هوم؟
— اگه یه روز خیلی خسته بشم چی؟
تهیونگ نگاهش را از پنجره گرفت و به او نگاه کرد.
— استراحت میکنی.
— اگه نتونستم؟
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد با همان صدای آرامش گفت:
— پس لازم نیست تنهایی از پسش بربیای.
چشمهای ا/ت کمی خیس شد.
لبخند کوچکی زد.
— تو همیشه اینقدر مطمئنی؟
تهیونگ شانهای بالا انداخت.
— نه.
— پس چرا اینو گفتی؟
نگاهش نرمتر شد.
— چون بعضی وقتها آدم باید یکی رو داشته باشه که وقتی خودش شک داره، به جاش مطمئن باشه.
ا/ت چیزی نگفت.
فقط دوباره به چراغهای شهر نگاه کرد.
این بار اما، شب دیگر آنقدر سرد به نظر نمیرسید.
چون تهیونگ هنوز همانجا ایستاده بود.
و شاید بعضی آدمها قرار نیست مشکلاتت را از بین ببرند...
فقط قرار است کاری کنند که وسط سختترین شبها، احساس نکنی تنهایی.
𓆩🦋 계속됩니다... 𐙚𓆪
𓂃 𐙚 𝑽 𐙚 𓂃
از آن شبهایی که شهر شلوغ بود، اما انگار برای ا/ت هیچ صدایی وجود نداشت.
کنار پنجره ایستاده بود و به چراغهای خیابان خیره شده بود. دستهایش را دور فنجان گرمش حلقه کرده بود، اما گرمای آن هم نتوانسته بود دلش را آرام کند.
صدای باز شدن در آمد.
تهیونگ وارد شد.
مثل همیشه آرام، با همان چهرهی جدی و نگاه خونسردش.
اما همین که چشمش به ا/ت افتاد، قدمهایش آهسته شد.
— هنوز بیداری؟
ا/ت بدون اینکه برگردد، آرام گفت:
— خوابم نمیبرد.
تهیونگ چند لحظه چیزی نگفت.
بعد کنارش ایستاد.
نه سؤالی پرسید، نه اصرار کرد که حرف بزند.
فقط همانجا ماند.
گاهی آدم برای خوب شدن، به نصیحت احتیاج ندارد؛ فقط به کسی نیاز دارد که نرود.
ا/ت بالاخره نگاهش کرد.
— تهیونگ؟
— هوم؟
— اگه یه روز خیلی خسته بشم چی؟
تهیونگ نگاهش را از پنجره گرفت و به او نگاه کرد.
— استراحت میکنی.
— اگه نتونستم؟
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد با همان صدای آرامش گفت:
— پس لازم نیست تنهایی از پسش بربیای.
چشمهای ا/ت کمی خیس شد.
لبخند کوچکی زد.
— تو همیشه اینقدر مطمئنی؟
تهیونگ شانهای بالا انداخت.
— نه.
— پس چرا اینو گفتی؟
نگاهش نرمتر شد.
— چون بعضی وقتها آدم باید یکی رو داشته باشه که وقتی خودش شک داره، به جاش مطمئن باشه.
ا/ت چیزی نگفت.
فقط دوباره به چراغهای شهر نگاه کرد.
این بار اما، شب دیگر آنقدر سرد به نظر نمیرسید.
چون تهیونگ هنوز همانجا ایستاده بود.
و شاید بعضی آدمها قرار نیست مشکلاتت را از بین ببرند...
فقط قرار است کاری کنند که وسط سختترین شبها، احساس نکنی تنهایی.
𓆩🦋 계속됩니다... 𐙚𓆪
𓂃 𐙚 𝑽 𐙚 𓂃
- ۲.۶k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط