{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عزیزم داد از این افسون چشمت

عزیزم داد از این افسون چشمت
که دنیایی شده دلخون چشمت
دمار از قلبِ بیروتم در آورد
امان از آتشِ صهیون چشمت
زمستان است و فصل برگریزش
من و یک قلب زخمی از ستیزش
به جای خویش از فرطِ توهم
گذارم قهوه ای بر روی میزش
دیدگاه ها (۱۰)

همیشه این سوالم بوده مادر که رنگ لاله‌ها یعنی چه رنگیهمیشه گ...

برای داشتن هر چیز ارزشمندی در زندگی باید هزینه کرداما خندیدن...

زبانم لال میماند، بگویم دوستت دارمچرایش را نمیدانم ،توهم شای...

تا ابد در شعرهایم بوی باران میدهی وصف آن دلدادگی در جمع یارا...

پرستار با ترس و گریه هایش تند گفت سو آه : ترو خدا این کارو ن...

سناریو ساسونارو🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک» ☀️فصل دو...

#سایه_های_نقره_ای ✨پارت دهم: بوسه در میانِ ستاره‌های سردنور ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط