تو می گفتی برو و خودت را نجات بده، اینجا هیچی برای آدم ها
تو میگفتی برو و خودت را نجات بده، اینجا هیچی برای آدمهای شبیه تو ندارد! و من دلم میشکست که میگفتی بروم، که میتوانستی بگذاری بروم.
دلم میشکست که میگفتی آدمهای شبیه «من»، دلم میشکست که من درنظرت، شبیه دارم، دلم میشکست که این معاملهی بین ما، عادلانه نبود، من برای تو کسی نبودم که تو برای من بودی؛ گفته بودی معاشقه در باب مفاعلهست و این باب زبان عربی، در معنای انجام کاری دوطرفهست، مشارکت است، مثل معامله؛ ولی انگار این چیزی از ریشهی «عشق» که بین ما بود، در بابهای دیگری صرف میشد، مثلاً از جانب من در باب فاعل و از جانب تو در باب مفعول؛ ما مقابل هم نبودیم، من همیشه پشت سر تو بودم و هیچ اشکالی هم نداشت چون خواست خودم بود و هیچی توی دنیا خوشحالترم نمیکرد از این در رکاب تو بودن.
تو میگفتی برو و شاید اینها فنون عاشقی تو بود، میگفتی برو و من حریصتر میشدم که بمانم چون بذاته «الإنسانُ حَريصٌ عَلى ما مُنِعَ».
دلم میشکست که میگفتی آدمهای شبیه «من»، دلم میشکست که من درنظرت، شبیه دارم، دلم میشکست که این معاملهی بین ما، عادلانه نبود، من برای تو کسی نبودم که تو برای من بودی؛ گفته بودی معاشقه در باب مفاعلهست و این باب زبان عربی، در معنای انجام کاری دوطرفهست، مشارکت است، مثل معامله؛ ولی انگار این چیزی از ریشهی «عشق» که بین ما بود، در بابهای دیگری صرف میشد، مثلاً از جانب من در باب فاعل و از جانب تو در باب مفعول؛ ما مقابل هم نبودیم، من همیشه پشت سر تو بودم و هیچ اشکالی هم نداشت چون خواست خودم بود و هیچی توی دنیا خوشحالترم نمیکرد از این در رکاب تو بودن.
تو میگفتی برو و شاید اینها فنون عاشقی تو بود، میگفتی برو و من حریصتر میشدم که بمانم چون بذاته «الإنسانُ حَريصٌ عَلى ما مُنِعَ».
۵۵.۵k
۲۳ دی ۱۴۰۰