{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تو می‌گفتی برو و خودت را نجات بده، اینجا هیچی برای آدم‌ها

تو می‌گفتی برو و خودت را نجات بده، اینجا هیچی برای آدم‌های شبیه تو ندارد! و من دلم می‌شکست که می‌گفتی بروم، که می‌توانستی بگذاری بروم.
دلم می‌شکست که می‌گفتی آدم‌های شبیه «من»، دلم می‌شکست که من درنظرت، شبیه دارم، دلم می‌شکست که این معامله‌ی بین ما، عادلانه نبود، من برای تو کسی نبودم که تو برای من بودی؛ گفته بودی معاشقه در باب مفاعله‌ست و این باب زبان عربی، در معنای انجام کاری دوطرفه‌ست، مشارکت است، مثل معامله؛ ولی انگار این چیزی از ریشه‌ی «عشق» که بین ما بود، در باب‌های دیگری صرف می‌شد، مثلاً از جانب من در باب فاعل و از جانب تو در باب مفعول؛ ما مقابل هم نبودیم، من همیشه پشت سر تو بودم و هیچ اشکالی هم نداشت چون خواست خودم بود و هیچی توی دنیا خوشحال‌ترم نمی‌کرد از این در رکاب تو بودن.
تو می‌گفتی برو و شاید این‌ها فنون عاشقی تو بود، می‌گفتی برو و من حریص‌تر می‌شدم که بمانم چون بذاته «الإنسانُ حَريصٌ عَلى ما مُنِعَ».
دیدگاه ها (۰)

قدیم‌ترها، خیلی قدیم‌تر، مثلا آن‌وقت‌ها که خواجه شمس‌الدین م...

همیشه فکر می‌کردم باید دلت را پیش‌تر ازینکه راه‌رفتن یادبگیر...

غم داشتم و غم خوردن بلد نبودم از بس که تو توی گوشم خوانده بو...

"به نوازندگان خیابانی احترام بگذاریم"

از تو چه پنهان عاشقت بودم

واقعا نمیدونم با چه رویی دارم اینو پست میکن_خلاصه اره، امروز...

این تو مایکت خیلی زر میزد به خیلی ها توهین می کن دهنش رو صاف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط