رمان: آخرین رقص در قصر
رمان: آخرین رقص در قصر
#𝗧𝗵𝗲_𝗟𝗮𝘀𝘁_𝗗𝗮𝗻𝗰𝗲_𝗶𝗻_𝘁𝗵𝗲_𝗣𝗮𝗹𝗮𝗰𝗲
Part_6
فصل دوم: شاهزادهای با دردسرهای تازه
The Prince and His Troubles
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
جلسهی ولیعهد
در تالار شورای سلطنتی، کیمین مقابل میز بزرگ چوبی ایستاده بود.
نقشهی مناطق مرزی روی میز قرار داشت.
چانگبین، دست راست ولیعهد، در سمت راست او ایستاده بود.
مردی بیستوشش ساله با موهای مشکیقهوهای و چشمانی قهوهای روشن.
لباس رسمی نظامیاش با نشان طلایی خاندان سلطنتی تزئین شده بود.
ـ گزارش بازارهای مرزی آمادهست، اعلیحضرت.
کیمین نگاهی به اسناد انداخت.
ـ وضعیت شهرها چطوره؟
چانگبین پاسخ داد:
ـ در بیشتر مناطق، آرامش برقرار است. اما در چند شهر، اختلافات تجاری افزایش پیدا کرده.
کیمین سر تکان داد.
ـ باید بررسی بشه.
در همان لحظه، در تالار باز شد.
سونگمین وارد شد.
با لباس سفید و طلایی.
موهای بور کمرنگش مرتب شده بود و شنل کوتاهش روی شانههایش قرار داشت.
چانگبین سر خم کرد.
ـ شاهزاده سونگمین.
سونگمین لبخند زد.
ـ صبح بخیر، چانگبین.
کیمین نگاهی به ساعت انداخت.
ـ دقیقاً ده و هفت دقیقه.
سونگمین با خونسردی گفت:
ـ هفت دقیقه تأخیر، در مقایسه با عمر پادشاهی، چیزی نیست.
چانگبین لبخندش را پنهان کرد.
کیمین زیر لب گفت:
ـ این جمله رو از کجا آوردی؟
ـ خودم.
ـ باور نمیکنم.
سونگمین کنار برادرش نشست.
نگاهی به نقشهی شهرهای مرزی انداخت.
و ناگهان، چشمانش روی نام یکی از شهرها ثابت ماند.
همان شهر.
شهری که شب گذشته در آن قدم زده بود.
شهری که در آن مردی به نام بنگچان را ملاقات کرده بود.
سونگمین آرام پرسید:
ـ قراره به این شهر هم بریم؟
کیمین نگاهش کرد.
ـ چرا؟
سونگمین فوراً سرش را تکان داد.
ـ هیچی. فقط کنجکاوم.
چانگبین به نقشه اشاره کرد.
ـ احتمالاً در هفتههای آینده، یک بازدید رسمی خواهیم داشت.
سونگمین لبخند کوچکی زد.
ـ چه عالی.
کیمین با شک به او نگاه کرد.
ـ تو چرا اینقدر خوشحالی؟
ـ چون شهر وجود داره؟
ولیعهد آهی کشید.
ـ دوباره شروع شد.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
دومین برخورد
ظهر، بازار شهر مرزی شلوغتر از همیشه بود.
بنگچان، هیونجین و آیان در میان غرفهها قدم میزدند.
هیونجین فهرست خرید را در دست داشت.
ـ آرد، سبزیجات، گوشت، میوه...
آیان به غرفهی شیرینیفروشی اشاره کرد.
ـ و شیرینی.
بنگچان گفت:
ـ تو قرار بود کمک کنی.
ـ دارم کمک میکنم.
ـ به چه چیزی؟
ـ به اقتصاد شهر.
هیونجین خندید.
چان سرش را تکان داد.
ـ فقط شیرینی نخر.
آیان با ناراحتی به غرفه نگاه کرد.
ـ این ظلم به انسانه.
در همان لحظه، صدای برخورد چیزی با زمین بلند شد.
یک سبد میوه از دست فروشنده افتاده بود.
چند سیب روی سنگفرش بازار غلتیدند.
سونگمین که همراه فلیکس و لینو در بازار قدم میزد، فوراً خم شد و شروع به جمع کردن آنها کرد.
ـ مراقب باشید!
فلیکس هم به کمکش رفت.
لینو سبد را برداشت.
ـ دفعهی بعد محکمتر نگهش دارید.
فروشنده با تشکر سر خم کرد.
سونگمین آخرین سیب را برداشت.
و درست زمانی که سرش را بالا آورد...
بنگچان را دید.
مردی که شب گذشته از چادر ساحره بیرون آورده بود.
چان هم او را شناخت.
چند ثانیه، هر دو ساکت ماندند.
سپس سونگمین لبخند زد.
ـ آقای بنگچان.
چان ابرویش را بالا برد.
ـ شاهزادهی دردسرساز.
سونگمین فوراً اخم کرد.
ـ همین اسم رو روی من گذاشتید؟
ـ هنوز هم دردسرسازید؟
ـ من فقط...
سونگمین مکث کرد.
نگاهی به فلیکس انداخت.
و بعد، دوباره به بنگچان.
ـ من فقط میخواستم شهر رو ببینم.
بنگچان لبخند کمرنگی زد.
ـ خب، دیدید؟
سونگمین با شیطنت گفت:
ـ و شما؟
ـ من؟
ـ شما همیشه اینجا زندگی میکنید؟
ـ تقریباً.
ـ پس باید شهر رو خوب بشناسید.
چان شانه بالا انداخت.
ـ به اندازهی کافی.
سونگمین لبخند زد.
ـ شاید یه روز راهنمای من بشید.
بنگچان چند لحظه به او نگاه کرد.
سپس گفت:
ـ بستگی داره چقدر دردسر درست کنید.
سونگمین خندید.
ـ قول نمیدم.
در همان لحظه، هیونجین به سمتشان آمد.
ـ چان، خریدها...
حرفش نیمهکاره ماند.
چشمانش روی سونگمین ثابت شد.
ـ اوه.
فلیکس هم نگاهش را به هیونجین دوخت.
ـ شما...
هیونجین لبخند زد.
ـ مردی که دیشب مست بود.
فلیکس خندهاش گرفت.
ـ فکر کنم شما هنوز هم کمی مستید.
هیونجین دستش را روی قلبش گذاشت.
ـ این حرف خیلی بیرحمانه بود.
لینو به بنگچان نگاه کرد.
ـ ظاهراً دوباره همدیگه رو دیدیم.
چان لبخند زد.
ـ ظاهراً.
#𝗧𝗵𝗲_𝗟𝗮𝘀𝘁_𝗗𝗮𝗻𝗰𝗲_𝗶𝗻_𝘁𝗵𝗲_𝗣𝗮𝗹𝗮𝗰𝗲
Part_6
فصل دوم: شاهزادهای با دردسرهای تازه
The Prince and His Troubles
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
جلسهی ولیعهد
در تالار شورای سلطنتی، کیمین مقابل میز بزرگ چوبی ایستاده بود.
نقشهی مناطق مرزی روی میز قرار داشت.
چانگبین، دست راست ولیعهد، در سمت راست او ایستاده بود.
مردی بیستوشش ساله با موهای مشکیقهوهای و چشمانی قهوهای روشن.
لباس رسمی نظامیاش با نشان طلایی خاندان سلطنتی تزئین شده بود.
ـ گزارش بازارهای مرزی آمادهست، اعلیحضرت.
کیمین نگاهی به اسناد انداخت.
ـ وضعیت شهرها چطوره؟
چانگبین پاسخ داد:
ـ در بیشتر مناطق، آرامش برقرار است. اما در چند شهر، اختلافات تجاری افزایش پیدا کرده.
کیمین سر تکان داد.
ـ باید بررسی بشه.
در همان لحظه، در تالار باز شد.
سونگمین وارد شد.
با لباس سفید و طلایی.
موهای بور کمرنگش مرتب شده بود و شنل کوتاهش روی شانههایش قرار داشت.
چانگبین سر خم کرد.
ـ شاهزاده سونگمین.
سونگمین لبخند زد.
ـ صبح بخیر، چانگبین.
کیمین نگاهی به ساعت انداخت.
ـ دقیقاً ده و هفت دقیقه.
سونگمین با خونسردی گفت:
ـ هفت دقیقه تأخیر، در مقایسه با عمر پادشاهی، چیزی نیست.
چانگبین لبخندش را پنهان کرد.
کیمین زیر لب گفت:
ـ این جمله رو از کجا آوردی؟
ـ خودم.
ـ باور نمیکنم.
سونگمین کنار برادرش نشست.
نگاهی به نقشهی شهرهای مرزی انداخت.
و ناگهان، چشمانش روی نام یکی از شهرها ثابت ماند.
همان شهر.
شهری که شب گذشته در آن قدم زده بود.
شهری که در آن مردی به نام بنگچان را ملاقات کرده بود.
سونگمین آرام پرسید:
ـ قراره به این شهر هم بریم؟
کیمین نگاهش کرد.
ـ چرا؟
سونگمین فوراً سرش را تکان داد.
ـ هیچی. فقط کنجکاوم.
چانگبین به نقشه اشاره کرد.
ـ احتمالاً در هفتههای آینده، یک بازدید رسمی خواهیم داشت.
سونگمین لبخند کوچکی زد.
ـ چه عالی.
کیمین با شک به او نگاه کرد.
ـ تو چرا اینقدر خوشحالی؟
ـ چون شهر وجود داره؟
ولیعهد آهی کشید.
ـ دوباره شروع شد.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
دومین برخورد
ظهر، بازار شهر مرزی شلوغتر از همیشه بود.
بنگچان، هیونجین و آیان در میان غرفهها قدم میزدند.
هیونجین فهرست خرید را در دست داشت.
ـ آرد، سبزیجات، گوشت، میوه...
آیان به غرفهی شیرینیفروشی اشاره کرد.
ـ و شیرینی.
بنگچان گفت:
ـ تو قرار بود کمک کنی.
ـ دارم کمک میکنم.
ـ به چه چیزی؟
ـ به اقتصاد شهر.
هیونجین خندید.
چان سرش را تکان داد.
ـ فقط شیرینی نخر.
آیان با ناراحتی به غرفه نگاه کرد.
ـ این ظلم به انسانه.
در همان لحظه، صدای برخورد چیزی با زمین بلند شد.
یک سبد میوه از دست فروشنده افتاده بود.
چند سیب روی سنگفرش بازار غلتیدند.
سونگمین که همراه فلیکس و لینو در بازار قدم میزد، فوراً خم شد و شروع به جمع کردن آنها کرد.
ـ مراقب باشید!
فلیکس هم به کمکش رفت.
لینو سبد را برداشت.
ـ دفعهی بعد محکمتر نگهش دارید.
فروشنده با تشکر سر خم کرد.
سونگمین آخرین سیب را برداشت.
و درست زمانی که سرش را بالا آورد...
بنگچان را دید.
مردی که شب گذشته از چادر ساحره بیرون آورده بود.
چان هم او را شناخت.
چند ثانیه، هر دو ساکت ماندند.
سپس سونگمین لبخند زد.
ـ آقای بنگچان.
چان ابرویش را بالا برد.
ـ شاهزادهی دردسرساز.
سونگمین فوراً اخم کرد.
ـ همین اسم رو روی من گذاشتید؟
ـ هنوز هم دردسرسازید؟
ـ من فقط...
سونگمین مکث کرد.
نگاهی به فلیکس انداخت.
و بعد، دوباره به بنگچان.
ـ من فقط میخواستم شهر رو ببینم.
بنگچان لبخند کمرنگی زد.
ـ خب، دیدید؟
سونگمین با شیطنت گفت:
ـ و شما؟
ـ من؟
ـ شما همیشه اینجا زندگی میکنید؟
ـ تقریباً.
ـ پس باید شهر رو خوب بشناسید.
چان شانه بالا انداخت.
ـ به اندازهی کافی.
سونگمین لبخند زد.
ـ شاید یه روز راهنمای من بشید.
بنگچان چند لحظه به او نگاه کرد.
سپس گفت:
ـ بستگی داره چقدر دردسر درست کنید.
سونگمین خندید.
ـ قول نمیدم.
در همان لحظه، هیونجین به سمتشان آمد.
ـ چان، خریدها...
حرفش نیمهکاره ماند.
چشمانش روی سونگمین ثابت شد.
ـ اوه.
فلیکس هم نگاهش را به هیونجین دوخت.
ـ شما...
هیونجین لبخند زد.
ـ مردی که دیشب مست بود.
فلیکس خندهاش گرفت.
ـ فکر کنم شما هنوز هم کمی مستید.
هیونجین دستش را روی قلبش گذاشت.
ـ این حرف خیلی بیرحمانه بود.
لینو به بنگچان نگاه کرد.
ـ ظاهراً دوباره همدیگه رو دیدیم.
چان لبخند زد.
ـ ظاهراً.
- ۱۵۵
- ۱۵ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط