{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یار من خسرو خوبان و لبش شیرین است

یار من خسرو خوبان و لبش شیرین است
خبرش نیست که فرهاد وی این مسکین است

نکنم رو ترش ار تیز شود کز لب او
سخن تلخ چو جان در دل من شیرین است

دید خورشید رخش وز سر انصاف به ماه
گفت من سایهٔ او بودم و خورشید این است

با رخ او که در او صورت خود نتوان دید
هر که در آینه‌ای می‌نگرد خودبین است

پای در بستر راحت نکنم وز غم او
شب نخسبم که مرا درد سر از بالین است

خار مهرش چو برآورد سر از پای کسی
رویش از خون جگر چون رخ گل رنگین است

دلستان تر نبود از شکن طرهٔ او
آن خم و تاب که در گیسوی حورالعین است

در ره عشق که از هر دو جهان است برون
دنیی ای دوست ز من رفت و سخن در دین است

گر کسی ماه ندیده‌ست که خندید آن است
ور کسی سرو ندیده‌ست که رفته است این است

سیف فرغانی تا از تو سخن می‌گوید
مرغ روح از سخنش طوطی شکرچین است


سیف فرغانی
دیدگاه ها (۷)

بوسه آخر نزدم آن دهن نوشین رالب فرهاد نبوسید لب شیرین راصدهز...

ای رخ خوب تو آفتاب جهان سوزعشق تو چون آتش و فراق تو جان سوزش...

ای سعادت ز پی زینت و زیبایی رابافته بر قد تو کسوت رعنایی راع...

ای سعادت ز پی زینت و زیبایی رابافته بر قد تو کسوت رعنایی راع...

ای سعادت ز پی زینت و زیبایی رابافته بر قد تو کسوت رعنایی راع...

ای سعادت ز پی زینت و زیبایی رابافته بر قد تو کسوت رعنایی راع...

ای سعادت ز پی زینت و زیبایی رابافته بر قد تو کسوت رعنایی راع...

چون برآمد آفتاب از مشرق پیراهنشماه رقاصی کند چون ذره در پیرا...

دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرتتا چو خورشید نبینند به هر با...

دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرتتا چو خورشید نبینند به هر با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط