{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بوسه آخر نزدم آن دهن نوشین را

بوسه آخر نزدم آن دهن نوشین را
لب فرهاد نبوسید لب شیرین را

صدهزاران دل دیوانه به زنجیر کشم
گر به چنگ آورم آن سلسله پرچین را

گر شبی حلقهٔ آن طره مشکین گیرم
مو به مو عرضه دهم حال دل مسکین را

سیم اگر بر زبر سنگ ندیدی هرگز
بنگر آن سینهٔ سیمین و دل سنگین را

ره به سر چشمه خورشید حقیقت بردم
تا گشودم به رخش چشم حقیقت بین را

کسی از خاک سر کوی تو بستر سازد
که سرش هیچ ندیده‌ست سر بالین را

گر به رخ اشک مرا در دل شب راه دهی
بشکنی رونق بازار مه و پروین را

گر تو در باغ قدم رنجه کنی فصل بهار
برکنی ریشهٔ سرو و سمن و نسرین را

گر تو در بتکده با زلف چو زنار آیی
بت پرستان نپرستند بت سیمین را

کفر زلف تو چنان زد ره دین و دل من
که مسلمان نتوان گفت من بی دین را

ترسم از تیرگی بخت فروغی آخر
گرد خورشید کشی دایرهٔ مشکین را


فروغی بسطامی
دیدگاه ها (۱۷)

( last minute )

خسف | قصه بیست و چهارم: عاشورا (بخش پایانی)

Like Swan 🦢#like_swan𝑃𝑇25ویو هویج:حیاط هنوز شلوغ بود. اما بر...

𝐌𝐲 𝐌𝐚𝐧𝐏𝐚𝐫𝐭:9مادرم با آرامش شروع به نوازش کردن من کرد.و با صد...

نخست نغمهٔ عشاق فصل گل این استکه داغ لاله رخان به ز باغ نسری...

دل مست و دیده مست و تن بی‌قرار مستجانی زبون چه چاره کند با س...

این چه دامی است که از سنبل مشکین داریکه به هر حلقهٔ آن صد دل...

#من خراب نگه نرگس شهلای توامبی خود از باده‌ی جام و می مینای ...

جان به لب آمد و بوسید لب جانان راطلب بوسهٔ جانان به لب آرد ج...

جان به لب آمد و بوسید لب جانان راطلب بوسهٔ جانان به لب آرد ج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط