انس می گوید روزی نزد حسین(ع) نشسته بودم، زن خدمت کاری با

انس می گوید روزی نزد حسین(ع) نشسته بودم، زن خدمت کاری با دسته گلی وارد شد و آن را به امام(ع) هدیه داد امامع فرمود «تو را در راه خدا آزاد کردم» در این حال، من گفتم «آیا به خاطر دسته گلی که ارزش ندارد او را آزاد می کنی؟» امام(ع) فرمود «خداوند ما را چنین تربیت نموده است؛ زیرا می فرماید :

وَ اِذا حُیِیّتُمْ بِتَحیَّةٍ فَحَیُّوا بِأَحْسَنَ مِنْها أَوُ رُدُوّها» یعنی وقتی به شما هدیه داده شد، بهتر از آن و یا همانند آن را به هدیه دهنده بدهید .



بحارالانوار ج 44 ص 195
دیدگاه ها (۱)

خَسف | قصه بیست و نهم: ابوحنیفه و مالک (بخش اول)شاگردانی که ...

خسف | قصه بیست و هشتم: امام صادق (ع) (بخش پایانی)

بسم الله الرحمن الرحیمپاسخ قسمت دوم :و ازعبادت او به خاطر م...

بسم الله الرحمن الرحیم90 میلیون دارن تاوان رای 16 میلیون !!!...

خسف | قصه سی و ششم: نرجس خاتون- بخش دوم

بسم الله الرحمن الرحیمپاسخ قسمت چهارم : اما از سوی دیگر می‌ف...

بسم الله الرحمن الرحیمپاسخ قسمت دوم :البته اگر وسط بیراهه و...

سخن حضرت دوست

»»» آیه ی روز :**************(ارسال شده توسط برنامه ی «قلم ق...

انس مي گويد روزي نزد حسين(ع) نشسته بودم، زن خدمت كاري با دست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط