شبی شیرین بزد فریاد، که ای شیرین ترین فرهاد و ای خسرو تری
شبی شیرین بزد فریاد، که ای شیرین ترین فرهاد و ای خسرو ترین شمشاد صدای تیشه ات آباد / منم لیلای دلبندت که دل خون است و پا در بند تویی عاشق ترین مجنون ولی در بیستون آزاد / ببندم دیده بر خسرو ، که شاید رو کشم برتو تو شیرین می کنی سنگی چوعکسی بردلت افتاد / چو می کوبی تو با تیشه ز غصه کوه را هر شب ، به بانگ تیشه ات گویند که بر شیرین نفرین باد / خدا یا کوه کن فرهاد شب و روزم نثارش باد به جانم می زند تیشه شدم با بیستون همزاد / چه تلخ است بخت شیرینم که فرهاد است آئینم ، ولی خسرو به بالینم و خونین دل از این بیدادخوشا بر حال فرهادی که با یک کوه می جنگد / بدا برحال شیرینی که آزادیش رفت از یاد ، مرا کندی به کوهستان به عشقی پاک با دستان ، بجانم کندمت آنسان که مانی جاودان در یاد / به رازی گویمت اینرا تو کوه کندی و من دلرا تو عکس من ، من از دنیا ، تو با تیشه، من از بنیاد
- ۷.۲k
- ۲۸ خرداد ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۴۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط