{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#داستان_امشب...

#داستان_امشب...




روزی فردی جوان هنگام عبور از بیابان، به چشمه آب زلالی رسید.

#آب به قدری گوارا بود که مرد سطل چرمی اش را پر از آب کرد تا بتواند مقداری از آن آب را برای استادش که پیر قبیله بود ببرد. مرد جوان پس از مسافرت چهار روزه اش، آب را به پیرمرد تقدیم کرد.

پیرمرد، مقدار زیادی از آب را لاجرعه سر کشید و #لبخند گرمی نثار مرد جوان کرد و از او بابت آن آب زلال بسیار قدردانی کرد. مرد جوان با دلی لبریز از شادی به روستای خود بازگشت.

اندکی بعد، استاد به یکی دیگر از شاگردانش اجازه داد تا از آن آب بچشد.

شاگرد آب را از دهانش بیرون پاشید و گفت: آب بسیار بد مزه است.

شاگرد با اعتراض از استاد پرسید:

آب گندیده بود. چطور وانمود کردید که گوارا است؟

️استاد در جواب گفت: تو آب را چشیدی و من خود هدیه را چشیدم.

این آب فقط حامل مهربانی سرشار از عشق بود و هیچ چیز نمی تواند گواراتر از این باشد...
دیدگاه ها (۴)

𝑫𝒂𝒓 𝒐𝒎𝒈𝒉𝒆 𝒏𝒆𝒈𝒂𝒉 𝒕𝒐(در عمق نگاه تو)پارت𝟏𝟎...شوتو دستش را از ر...

السلام علی المهدی عجل الله

طعم هدیه

داستان کوتاه “طعم هدیه”روزی فردی جوان هنگام عبور از بیابان، ...

✿‍✵✨🍃🌸<❈﷽❈>🌸🍃✨✵✿‍هـر شــ🌙ــب🍃🍂داستــــان‌هـــای             ...

🔅#پندانه✍️ طعم شیرین هدیه🔹روزی فردی جوان هنگام عبور از بیابا...

روزی فردی جوان هنگام عبور از بیابان، به چشمه آب زلالی رسید،آ...

#حکایت

آیا شیطان وجود دارد؟ و آیا خدا شیطان را خلق کرد؟ استاد دان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط