{محکوم به لمس }
{محکوم به لمس }
part ۲۲ 杂交种
ناگهان ترس لو رفتن در دل آرو کاشته شد و همچنان عصبانیت جیمین آرو سریعی به جیمین نگاه کرد دیگه راه فراری نبود و قلب آرو آب شد
ندیمه ها وارده اتاق شدند اما لحظه ای با دیدن جیمین سریعی تعظیم نود درجه کردند : عذر میخواهیم رییس جوان خب نداشتیم که شما تشریف دارین
جیمین با همان جدیت و ابهت یک سیاست مدار لب زد : برید بیرون بعدن تحویل بگیرید
ندیمه ای با احترام گفت : اما بانوی اول...
جیمین با صدای عصبی که ترس بر جان آنها میگذاشت نجوا کرد : گفتم بعدن ..
ندیمه ها هل و با ترس تعظیم کردند و از اتاق بیرون رفتند
آرو نفسش را آزاد کرد درحالیکه هل شده بود بازم خواست خونسرد رفتار کنه : چیزی نیست حل شد
جیمین عصبی سرش داد زد : چی حل شد ؟
آرو دختری نبود که زود عصبی بشه یا گریه بکنه پس بازم گفت : خوب که چی میخواهی چیکار کنی
جیمین پوزخندی زد و با قدمهایی سنگین اما بیصدا به سمتش حرکت کرد. دختر حتی فرصت نکرد بچرخه که گرمای ناگهانی دست های جیمین، او را در جا میخکوب کرد. دستهای قوی جیمین دور کمر باریکش حلقه شد و قبل از اینکه بتوانه اعتراضی بکنه دختر را به راحتی یک پر از روی زمین بلند کرد و روی تخت انداخت،
مرد بلافاصله روی همسرش خیمه زد جثه بزرگ و سنگینش تمام فضای دید دختر را پر کرد و راه هرگونه فراری را بست جیمین بدون اینکه نگاهش را از چشمهای لرزان آرو برداره
دختر آب دهانش رو قورت داد و با مردمک های لرزان بهش نگاه میکرد
جیمین دستش رو بالا آورد شروع به باز کردن دکمههای پیراهن خودش کرد. یکی پس از دیگری... دکمهها باز شدند و پیراهنش را از تنض درآورد و به گوشهای پرت کرد
عضلات شانه و سینهاش در نور آفتاب میدرخشید
آرو حاضر بود قسم بخورد قلبش از دهانش بیرون میزد
جیمین، با دستش یقه روپوش حریر دختر را گرفت و با یک حرکت محکم و عصبی، آن را از روی شانههای ظریف دختر به پایین کشید تا بازوهای برهنه و پوست سفیدش کاملاً زیر نگاه او دیده بشه
لبهای آرو لرزید. دستهای کوچکش را روی سینه برهنه و گرم و پر حرارت مرد گذاشت تا کمی فاصله ایجاد کنه. با صدایی که سعی میکرد محکم باشد اما از عمق جانش میلرزید، گفت: نکن...اگه فردا منو رها کنی، با این بدن دستخورده توی این دنیا چیکار کنم
اما جیمین هیچ توجهی به این التماس پنهان نکرد. نگاهش سرد، عصبی و پر از نیازی سرکوبشده بود بیشتر دلش میخواست این بدن ظریفو در اختیار خودش قرار بده و طعم لب هایش را بچشد غریزه مردونگی اش همین لحشه بیدار شده بود میخواد صورتش را پایینتر آورد، آنقدر نزدیک که نفسهای داغش پوست صورت دختر را میسوزاند چانه اش را میان انگشتان محکم خود گرفت و با لحنی خشدار و جدی زمزمه کرد: فکر کردی برام مهمه؟ اگه کل قصر خبر دار بشه آبروی مردونگی من، قدرت من توی این قصر در خطر میافته.. و من اجازه نمیدم یه دختربچه با لجبازیاش همهچیز رو خراب کنه. امروز ماله من میشی و همین ملحفه به دست همه میرسه
آرو داشت بغضش میگرفت اما لب هایش را بهم فشرد و شجاع گفت : اگه من نمیخوام توهم نمیتونی کاری بکنی جیمین پارک برو کنار .عصبی ادامه داد : هوی جیمین مگه با تو نیستم
جیمین پوزخند عصبی زد و سرش را پایین برد و لبهایش را روی گودی گردن دختر کوبید، در حالی که وزن بدنش تمام توان مقاومت را از آن اندام ظریف میگرفت
جیمین سرش رو پایینتر آورد. نفسهای داغ و کوتاهش روی لبهای لرزان دختر نشست و قلب آرو بیاختیار لرزید. جیمین دستش رو بالا آورد و انگشت اشارهاش را با فشار روی لبهای دختر گذاشت یک حرکت ساکتکننده و تحکمآمیز تا به او بفهمانه حرف حرف اونه.
آرو سرش رو به طرفین تکان داد تا از آن تماس فرار کنه، اما جیمین با دست دیگرش فک او را محکم قفل کرد
جیمین با خشونت لبهایش را روی لبهای دختر کوبید. این یک بوسه عاشقانه نبود یک تسلیم کردن بود.
آرو لجباز دندانهایش را سفت کرد و اجازه نداد بوسه عمیقتر بشه همزمان، دستهای برهنه مرد به سمت یقه لباس خواب سفید دختر رفت. انگشت هایش حریر نازک لباس چنگ زد خشن، بندها و دکمههای بالاتنه لباس را باز کرد
part ۲۲ 杂交种
ناگهان ترس لو رفتن در دل آرو کاشته شد و همچنان عصبانیت جیمین آرو سریعی به جیمین نگاه کرد دیگه راه فراری نبود و قلب آرو آب شد
ندیمه ها وارده اتاق شدند اما لحظه ای با دیدن جیمین سریعی تعظیم نود درجه کردند : عذر میخواهیم رییس جوان خب نداشتیم که شما تشریف دارین
جیمین با همان جدیت و ابهت یک سیاست مدار لب زد : برید بیرون بعدن تحویل بگیرید
ندیمه ای با احترام گفت : اما بانوی اول...
جیمین با صدای عصبی که ترس بر جان آنها میگذاشت نجوا کرد : گفتم بعدن ..
ندیمه ها هل و با ترس تعظیم کردند و از اتاق بیرون رفتند
آرو نفسش را آزاد کرد درحالیکه هل شده بود بازم خواست خونسرد رفتار کنه : چیزی نیست حل شد
جیمین عصبی سرش داد زد : چی حل شد ؟
آرو دختری نبود که زود عصبی بشه یا گریه بکنه پس بازم گفت : خوب که چی میخواهی چیکار کنی
جیمین پوزخندی زد و با قدمهایی سنگین اما بیصدا به سمتش حرکت کرد. دختر حتی فرصت نکرد بچرخه که گرمای ناگهانی دست های جیمین، او را در جا میخکوب کرد. دستهای قوی جیمین دور کمر باریکش حلقه شد و قبل از اینکه بتوانه اعتراضی بکنه دختر را به راحتی یک پر از روی زمین بلند کرد و روی تخت انداخت،
مرد بلافاصله روی همسرش خیمه زد جثه بزرگ و سنگینش تمام فضای دید دختر را پر کرد و راه هرگونه فراری را بست جیمین بدون اینکه نگاهش را از چشمهای لرزان آرو برداره
دختر آب دهانش رو قورت داد و با مردمک های لرزان بهش نگاه میکرد
جیمین دستش رو بالا آورد شروع به باز کردن دکمههای پیراهن خودش کرد. یکی پس از دیگری... دکمهها باز شدند و پیراهنش را از تنض درآورد و به گوشهای پرت کرد
عضلات شانه و سینهاش در نور آفتاب میدرخشید
آرو حاضر بود قسم بخورد قلبش از دهانش بیرون میزد
جیمین، با دستش یقه روپوش حریر دختر را گرفت و با یک حرکت محکم و عصبی، آن را از روی شانههای ظریف دختر به پایین کشید تا بازوهای برهنه و پوست سفیدش کاملاً زیر نگاه او دیده بشه
لبهای آرو لرزید. دستهای کوچکش را روی سینه برهنه و گرم و پر حرارت مرد گذاشت تا کمی فاصله ایجاد کنه. با صدایی که سعی میکرد محکم باشد اما از عمق جانش میلرزید، گفت: نکن...اگه فردا منو رها کنی، با این بدن دستخورده توی این دنیا چیکار کنم
اما جیمین هیچ توجهی به این التماس پنهان نکرد. نگاهش سرد، عصبی و پر از نیازی سرکوبشده بود بیشتر دلش میخواست این بدن ظریفو در اختیار خودش قرار بده و طعم لب هایش را بچشد غریزه مردونگی اش همین لحشه بیدار شده بود میخواد صورتش را پایینتر آورد، آنقدر نزدیک که نفسهای داغش پوست صورت دختر را میسوزاند چانه اش را میان انگشتان محکم خود گرفت و با لحنی خشدار و جدی زمزمه کرد: فکر کردی برام مهمه؟ اگه کل قصر خبر دار بشه آبروی مردونگی من، قدرت من توی این قصر در خطر میافته.. و من اجازه نمیدم یه دختربچه با لجبازیاش همهچیز رو خراب کنه. امروز ماله من میشی و همین ملحفه به دست همه میرسه
آرو داشت بغضش میگرفت اما لب هایش را بهم فشرد و شجاع گفت : اگه من نمیخوام توهم نمیتونی کاری بکنی جیمین پارک برو کنار .عصبی ادامه داد : هوی جیمین مگه با تو نیستم
جیمین پوزخند عصبی زد و سرش را پایین برد و لبهایش را روی گودی گردن دختر کوبید، در حالی که وزن بدنش تمام توان مقاومت را از آن اندام ظریف میگرفت
جیمین سرش رو پایینتر آورد. نفسهای داغ و کوتاهش روی لبهای لرزان دختر نشست و قلب آرو بیاختیار لرزید. جیمین دستش رو بالا آورد و انگشت اشارهاش را با فشار روی لبهای دختر گذاشت یک حرکت ساکتکننده و تحکمآمیز تا به او بفهمانه حرف حرف اونه.
آرو سرش رو به طرفین تکان داد تا از آن تماس فرار کنه، اما جیمین با دست دیگرش فک او را محکم قفل کرد
جیمین با خشونت لبهایش را روی لبهای دختر کوبید. این یک بوسه عاشقانه نبود یک تسلیم کردن بود.
آرو لجباز دندانهایش را سفت کرد و اجازه نداد بوسه عمیقتر بشه همزمان، دستهای برهنه مرد به سمت یقه لباس خواب سفید دختر رفت. انگشت هایش حریر نازک لباس چنگ زد خشن، بندها و دکمههای بالاتنه لباس را باز کرد
- ۲.۳k
- ۰۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط