hi
زخمی که منو تو رو به هم رسوند پارت⑧②
مامانم چهار تا تیر خورده بودو خون زیادی از دست داده بودو دیر بود... مامانم.. مارو ترک کرد بعد از اون از پدرم جدا زندگی کردم سولی هم ده ساله که شد اومد پیشم.. جیمینم مثل داداش کوچیکم همیشه دنبالمون بود اون با پدرم رفت و امد داشت میگفت بعد از شلیک تیر لب به غذا نزده.. همش یا سیگار میکشه یا مشروب میخوره یا گریه میکنه یا خودشو میزنه با عربده میزنه خدمتکار ها از ترس عمارت رو خالی کرده بودن.. تا اینه خودشو جمع کرد.. دوباره سرپا شد و بعد سه ماه زن گرفت.. ولی زنه رو دوست نداره.. همین زنی که امروز دیدی... نمیدونم چرا هنوز باهاشه ولی خب.. ( قورت دادن بغض)از حرف های اون زن دلگیر نشو.. قرار نیست هیچ چیزی طبق میل اون پیش بره.. 🐼درسته.. جونگ کوک؟ 🐰؟ 🐼میگم... میشه... بغلم... کنی؟ 🐰چیزی شده؟ 🐼دلم گریه میخواد... دلم برا مامانم تنگ شده.. میخوام گریه کنم . 🐰خیلی خب. ویو کوک جسم کوچولو و پوشیده از پتوش رو کشیدم بین بازو هام.. قدش بلنده ولی بازم ازم کوتاه تره هق هقاش کم کم بلند شد.. خودشو بیشتر بهم فشار میدادم دستاش رو دور کمرم محکم تر میکرد.. استراس و هیجان بهم وارد شد.. حسی که دوسال بود خاموش بود روشن شده دوباره پرواز پروانه هارو حس کردم حس کردم گرماش قلب یخیم رو ازم یکمه حقی دارم که انقدر بهش نزدیک باشم سمت راست پیرهن سفیدم خیس گربه هاش بود حس میکردم پیرهنم کامل چسبیده به بدنم.. دستام رو با لرز به موهاش روی ندم و نوازشش کرمد..جایی که بخیه خورده بود چند ساعتی بود که میسوخت ولی چیزی نگفتم .. موهاشمی رو بو کردم و گفتم:هیچی نیست.. جای مادرت خوبه.. ناراحتی تو اونم ناراحت میکنه هاااا.. خودت رو جمع من دختر... تو همون دختری که چاقو کردی تو بدن یه مرد... منو نجات دادی دختر.. اروم باش.. /کم کم گریه اش رو کنترل کرد از بغلم اومد بسوزه دماغش رو کشید بالا🐰اااا حالم رو به هم زدی.. /خم شدم و به دستمال کاغذی از رو میز دادم دستش دماغش رو تمیز و گفت: ویو هانول دستمال رو انداختم دور و به کوک نگا کردم لبخند محوی داشت ولی... چپ سینه اش خونی بود 🐼جونگ کوک زخمت سر باز کرده. نگاهی به سینه اش کرد و گفت:چیزی نیست. رفتم سمتش و به جای خون دست زدم 🐼چی چی و خوبه بیا ببینم. دستش رو گرفتم و نشوندمش رو تخت. پتو رو تا کردم و گذاشتم رو تختش و گفتم :میرم وسایل مورد نیاز رو بیارم تا وقتی که اومدم پیرهن رو در وارده باشی باید بخیه ات ر ودوباره بکشم دوباره بزنم فکر کنم خوب بخیه نخورده. رفتم تو اتاق چکاپ وسایلی که میخواستم رو جمع کردم و بردم تو اتاق در زدم و اورد شدم رو تخت نشسته بود و باندی که دور سینه اش بود خونی بود... پسره ی کله خر. شرط شیش تا لایک
مامانم چهار تا تیر خورده بودو خون زیادی از دست داده بودو دیر بود... مامانم.. مارو ترک کرد بعد از اون از پدرم جدا زندگی کردم سولی هم ده ساله که شد اومد پیشم.. جیمینم مثل داداش کوچیکم همیشه دنبالمون بود اون با پدرم رفت و امد داشت میگفت بعد از شلیک تیر لب به غذا نزده.. همش یا سیگار میکشه یا مشروب میخوره یا گریه میکنه یا خودشو میزنه با عربده میزنه خدمتکار ها از ترس عمارت رو خالی کرده بودن.. تا اینه خودشو جمع کرد.. دوباره سرپا شد و بعد سه ماه زن گرفت.. ولی زنه رو دوست نداره.. همین زنی که امروز دیدی... نمیدونم چرا هنوز باهاشه ولی خب.. ( قورت دادن بغض)از حرف های اون زن دلگیر نشو.. قرار نیست هیچ چیزی طبق میل اون پیش بره.. 🐼درسته.. جونگ کوک؟ 🐰؟ 🐼میگم... میشه... بغلم... کنی؟ 🐰چیزی شده؟ 🐼دلم گریه میخواد... دلم برا مامانم تنگ شده.. میخوام گریه کنم . 🐰خیلی خب. ویو کوک جسم کوچولو و پوشیده از پتوش رو کشیدم بین بازو هام.. قدش بلنده ولی بازم ازم کوتاه تره هق هقاش کم کم بلند شد.. خودشو بیشتر بهم فشار میدادم دستاش رو دور کمرم محکم تر میکرد.. استراس و هیجان بهم وارد شد.. حسی که دوسال بود خاموش بود روشن شده دوباره پرواز پروانه هارو حس کردم حس کردم گرماش قلب یخیم رو ازم یکمه حقی دارم که انقدر بهش نزدیک باشم سمت راست پیرهن سفیدم خیس گربه هاش بود حس میکردم پیرهنم کامل چسبیده به بدنم.. دستام رو با لرز به موهاش روی ندم و نوازشش کرمد..جایی که بخیه خورده بود چند ساعتی بود که میسوخت ولی چیزی نگفتم .. موهاشمی رو بو کردم و گفتم:هیچی نیست.. جای مادرت خوبه.. ناراحتی تو اونم ناراحت میکنه هاااا.. خودت رو جمع من دختر... تو همون دختری که چاقو کردی تو بدن یه مرد... منو نجات دادی دختر.. اروم باش.. /کم کم گریه اش رو کنترل کرد از بغلم اومد بسوزه دماغش رو کشید بالا🐰اااا حالم رو به هم زدی.. /خم شدم و به دستمال کاغذی از رو میز دادم دستش دماغش رو تمیز و گفت: ویو هانول دستمال رو انداختم دور و به کوک نگا کردم لبخند محوی داشت ولی... چپ سینه اش خونی بود 🐼جونگ کوک زخمت سر باز کرده. نگاهی به سینه اش کرد و گفت:چیزی نیست. رفتم سمتش و به جای خون دست زدم 🐼چی چی و خوبه بیا ببینم. دستش رو گرفتم و نشوندمش رو تخت. پتو رو تا کردم و گذاشتم رو تختش و گفتم :میرم وسایل مورد نیاز رو بیارم تا وقتی که اومدم پیرهن رو در وارده باشی باید بخیه ات ر ودوباره بکشم دوباره بزنم فکر کنم خوب بخیه نخورده. رفتم تو اتاق چکاپ وسایلی که میخواستم رو جمع کردم و بردم تو اتاق در زدم و اورد شدم رو تخت نشسته بود و باندی که دور سینه اش بود خونی بود... پسره ی کله خر. شرط شیش تا لایک
- ۹.۷k
- ۲۶ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط