((جوانه عشق در قلبی سنگی))
((جوانه عشق در قلبی سنگی))
part:15
[ویو جونگکوک]
داشتم به دشمن تیر اندازی میکردم که صدای لارا رو از پشت سرم شنیدم داد زد و گفت:
(لارا):مواظب باش(باداد)
به طرف لارا برگشتم که دیدم منو هل داد و ناگهان تیری به سمت قلبش شلیک شد ......
با دیدن این صحنه حسی مثل از دست دادن رو تجربه کردم بدون هیچ فکری از جام بلند شدم اسلحه رو رها کردم ........
به طرفش دویدم جسم کوچکشو تویه بغلم گرفتم جسمش سرد بود و همین منو نگران میکرد.....
وقتی که خونریزی شدیدشو دیدم حس کردم برای جبران کردن دیر شده جسم کوچولوش رو بلند کردم و به سمت ماشین بردم....
یونسو با دیدن لارا مثل ابر بهار گریه میکرد تهیونگ هم با دیدن گریه یونسو اون رو تویه بغلش فشرد ........
لارا رو پشت ماشین گذاشتم و خودمم قسمت جلوی ماشین نشستم پامو رو گاز گذاشتم و به طرف خونم حرکت. کردم .....
لارا رو از ماشین پیاده کردم وارد خونه شدیم اون رو داخل اتاق خواب خودم بردم گذاشتمش روی تخت جعبه های اولیه رو از کشو بیرون آوردم چون که تیر به سمت قلبش خورده بود مجبور بودم لباسشو از تنش دربیارم......
به تهیونگ گفتم:
(جونگکوک):تهیونگ تو و یونسو بیرون منتظر بمونین.
(تهیونگ):باشه...
با رفتن تهیونگ از اتاق لباس لارا رو از تنش در آوردم شروع کردم به در آوردن تیر بعد از اینکه تیر رو از بدنش خارج کردم پانسمانش کردم و یکی از لباسای خودمو تنش کردم.....
دخترا بابت کم بودن این پارت شرمنده وقت کافی نداشتیم🤎
باهمکاری
https://wisgoon.com/989111_7855
ادامه دارد............
part:15
[ویو جونگکوک]
داشتم به دشمن تیر اندازی میکردم که صدای لارا رو از پشت سرم شنیدم داد زد و گفت:
(لارا):مواظب باش(باداد)
به طرف لارا برگشتم که دیدم منو هل داد و ناگهان تیری به سمت قلبش شلیک شد ......
با دیدن این صحنه حسی مثل از دست دادن رو تجربه کردم بدون هیچ فکری از جام بلند شدم اسلحه رو رها کردم ........
به طرفش دویدم جسم کوچکشو تویه بغلم گرفتم جسمش سرد بود و همین منو نگران میکرد.....
وقتی که خونریزی شدیدشو دیدم حس کردم برای جبران کردن دیر شده جسم کوچولوش رو بلند کردم و به سمت ماشین بردم....
یونسو با دیدن لارا مثل ابر بهار گریه میکرد تهیونگ هم با دیدن گریه یونسو اون رو تویه بغلش فشرد ........
لارا رو پشت ماشین گذاشتم و خودمم قسمت جلوی ماشین نشستم پامو رو گاز گذاشتم و به طرف خونم حرکت. کردم .....
لارا رو از ماشین پیاده کردم وارد خونه شدیم اون رو داخل اتاق خواب خودم بردم گذاشتمش روی تخت جعبه های اولیه رو از کشو بیرون آوردم چون که تیر به سمت قلبش خورده بود مجبور بودم لباسشو از تنش دربیارم......
به تهیونگ گفتم:
(جونگکوک):تهیونگ تو و یونسو بیرون منتظر بمونین.
(تهیونگ):باشه...
با رفتن تهیونگ از اتاق لباس لارا رو از تنش در آوردم شروع کردم به در آوردن تیر بعد از اینکه تیر رو از بدنش خارج کردم پانسمانش کردم و یکی از لباسای خودمو تنش کردم.....
دخترا بابت کم بودن این پارت شرمنده وقت کافی نداشتیم🤎
باهمکاری
https://wisgoon.com/989111_7855
ادامه دارد............
- ۴۵۶
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط