{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

I love you...

I love you...
but I don't know...
How can I say this...
to you.(Ch.2)

Part:23(111)
(ویو:جونگکوک)
دستم رو بردم سمت غلاف اصلحه تا کارش رو تموم کنم که...

تهیونگ بین من و اون ظاهر شد،و ایستاد...

دستش و از پشت،رو دستم گذاشت،تا متوقفم کنه...

و متوقف هم شدم.

با نگاه و لحن سردی رو به اون دختره ی هرزه،گفت:

🐻:گورتو از اینجا گم کن.

دختره ی نچسب با چشم چرخاندن و اکراه از ما دور شد...

تهیونگ آروم کنار صندلیم نشست...

وقتی که چشمش به بطری خالی،و نصفه افتاد...

کمی متعجب شد!

ولی نه سرزنشم کرد،و نه چیزی گفت...

فقط روبه بار من کرد:

🐻:برای منم یه گلس بیار.

بار من تعظیمی کرد،و بعد از چند ثانیه،گلسی رو آورد...

تهیونگ از ودکا برای خودش ریخت...

و بعد گلس رو به سمتم گرفت...

🐻:امشب فقط می‌خوریم.

سری آروم،پایین دادم...

و صدای برخورد شیشه بین فضای خودمون پیچید...

مثل همیشه لیوان رو،همزمان باهم بالا کشیدیم...

و هر دوتامون اخم ریزی از سر سوزش کردیم...

من و تهیونگ،هروقت که حال خوبی نداشتیم...

میایم این بار،نوشیدنی می‌خوریم،و مست می‌کنیم...

و بعدش هم مادرم میاد ما دوتا مرده گنده رو،جمع می‌کنه...

و توی ماشین کلی بهمون غر می‌زنه...

به نوشیدن باهم ادامه دادیم...

ویو دو ساعت بعد:

ساعت ۲ نصفه شب بود...

موسیقی،و رقص هنوز در سالن پابرجا بود...

من و تهیونگ به خاطر مستی زیاد،کنترل خودمون رو از دست داده بودیم...

و اون وسط برای خودمون،می‌رقصیدیم و خوشی می‌کردیم.

چون فقط تو مستی،می‌تونستیم انقدر خوشحال،و سرخوش باشیم...

تهیونگ دست از رقص با چند تا دختر کشید،و تلو تلو خوران اومد سمتم...

🐻:یا جونگ(سکسکه)،جونگکوکا خاله نیاد،تو این وضع ما رو ببینه!(مست)

نیشخندی زدم...

_:نه بابا مامانم نم...

لطفاً حمایت کنید و کامنت بزارین،اینجوری دارم دلسرد میشم🌸.

تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.

#بی‌تی‌اس#جونگکوک#آرمی#فیک#فن‌فیکشن#نامجون#جین#شوگا#جیهوپ#جیمین#تهیونگ#سناریوبی‌تی‌اس#رمان#مافیا
دیدگاه ها (۲)

بانو حمایت بشه 💖.https://wisgoon.com/caroline_o

I love you...but I don't know...How can I say this...to you....

I love you...but I don't know...How can I say this...to you....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط