{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پشت لبخند جیمین

پشت لبخند جیمین

پارت هفتم

چند روز از اون شب گذشته بود.

من و جیمین سعی می‌کردیم همه‌چیز عادی باشه.

البته «عادی» دیگه معنی سابق رو نداشت.

هر بار که جیمین منو می‌دید، یه لبخند خاص می‌زد و منم وانمود می‌کردم متوجهش نمی‌شم.

اون روز جیمین یه اجرای مهم داشت و مثل همیشه پشت صحنه شلوغ بود.

داشتم برنامه رو چک می‌کردم که جیمین کنارم ظاهر شد.

جیمین : ا.ت.

ا.ت : بله؟

جیمین : فکر کنم یه مشکلی داریم.

با نگرانی سرمو بلند کردم.

ا.ت : چی شده؟

جیمین : استرس دارم.

چند ثانیه فقط نگاش کردم.

ا.ت : تو؟ استرس داری؟

جیمین : آره، مگه عجیبه؟

ا.ت : یکم.

جیمین اخماش رو جمع کرد.

جیمین : ممنون از حمایتی که کردی.

با خنده گفتم:

ا.ت : نه بابا، منظورم اینه که تو همیشه قبل اجرا خیلی آرومی.

جیمین کمی مکث کرد.

جیمین : شاید چون این بار یه نفر هست که دلم می‌خواد بعد از اجرا نظرش رو بدونم.

چشمام گرد شد.

ا.ت : منظورت منه؟

جیمین : نه، منظورم اون آدمیه که پشت سرته.

برگشتم پشت سرمو نگاه کردم.

جیمین زد زیر خنده.

ا.ت : خیلی مسخره‌ای.

جیمین : ولی بالاخره خندیدی.

سرمو تکون دادم و تبلت رو بستم.

ا.ت : جیمین، تو قراره عالی باشی. مثل همیشه.

این بار شوخی نکرد.

فقط چند لحظه نگام کرد.

جیمین : وقتی تو می‌گی، بیشتر باورش می‌کنم.

برای چند ثانیه چیزی نگفتم.

بعد آروم لبخند زدم.

ا.ت : خب پس برو و ثابت کن بی‌دلیل این‌همه معروف نشدی.

جیمین : چشم، خانم مدیر برنامه.

ا.ت : هنوزم با این اسم اذیتم می‌کنی؟

جیمین : شاید یکم.

ا.ت : برو روی صحنه، جیمین.

جیمین چند قدم دور شد، اما قبل از رفتن برگشت.

جیمین : ا.ت؟

ا.ت : چی؟

جیمین : بعد اجرا جایی نرو.

ا.ت : چرا؟

لبخند زد.

جیمین : می‌خوام باهات حرف بزنم.

این بار لحنش با همیشه فرق داشت.

نه شیطنتی توی صداش بود و نه شوخی.

فقط یه حس عجیب.

ا.ت : باشه.

جیمین سرشو تکون داد و رفت.

من همون‌جا موندم و به رفتنش نگاه کردم.

و نمی‌دونستم بعد از اون اجرا، جیمین دقیقاً چی می‌خواد بهم بگه...

ولی یه چیزی بهم می‌گفت که این بار، حرفش قراره همه‌چیز رو بین ما تغییر بده.

**ادامه دارد... 🤍**


حمایت کنیددددددددددددددد
فقط یه بازنشر کنین بره اکسپلورر 😭💔🥺🫂
دیدگاه ها (۰)

تک پارتی✨میکاپ‌آرتیست مخصوص آقای پارک... پشت صحنه‌ی سالن کنس...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 6 | صفحه‌ای که باید نوشته می‌شدچند روز از جشن دان...

P24سوار ماشین جیمین شد،جیمین با لبخند نگاهی به تیپ ا/ت انداخ...

*🍓 𓂃 ࣪˖ ִֶָ✨️اما آخرش لبخند زد و گفت:- دلم می‌خواد آدمایی که...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط