{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P24

P24
سوار ماشین جیمین شد،جیمین با لبخند نگاهی به تیپ ا/ت انداخت و گفت:چه افتخاری دارم که خانومی خوشگلی مثل ا/ت خانوم رو سوار ماشینم کردم.ا/ت خندید،داشتن تو خیابون ها به سمت مرکز خرید بزرگ حرکت میکردن،ا/ت با لبخند سمت جیمین برگشت و به نیم‌رخ جیمین نگاه کرد،ا/ت گفت:جیمین یه خبر فوق‌العاده خوب دارم.جیمین لبخند بزرگی زد و گفت:بابات رابطه من و تورو فهمید؟ا/ت شوکه شد،با همون قیافه متعجب پرسید:تو،از کجا میدونی؟بعد با لبخند گفت:نکنه شلوغ خودت مارو لو دادی؟جیمین فرمون رو چرخاند و گفت:نه،راستش ظهر بابات بهم پیام داد و منو به یه رستوران دعوت کرد اونم برا روز شنبه،فکر کردم شاید گفتی.ا/ت گفت:من نگفتم خودش فهمیده،از شبی که باهم وارد رابطه شدیم فهمیده.جیمین لبخندی زد،بعد چند دقیقه به کافه مورد نظر رسیدن،پیاده شدن و داخل رفتن،وقتی وارد کافه شدند در یکی از میز های جلویی سوسی نشسته بود،نزدیکش رفتن و نشستن،سوسی لبخندی زد و گفت:سلام.جیمین با همون قیافه جدی گفت:سلام.ا/ت هم سرش رو به نشانه احترام خم کرد،سوسی به صورت ا/ت زل زد،بعد گفت:تو همون دختری نیستی که اون‌روز اومده بود دنبال آچا تو مدرسه؟ا/ت با حالت جدی ولی با لبخند گفت: آره،اینکه پیگیر رفیق صمیمیم و دوست کوچولوم که باهاش بازی می‌کنم باشم رو برای خودم چیز بدی نمی‌دونم.جیمین به این حرف ا/ت لبخند زد،سوسی به سمت جیمین برگشت و گفت:دخترم درباره شما می‌دونه؟جیمین گفت:دخترت نگیم،دختر من و،یک روز قراره در آرامش کامل درباره ما بدونه و شاهد پیوند عاشقانه ما بشه.ا/ت با تعجب به جیمین نگاه کرد ولی چیزی نگفت:پیوند عاشقانه،یعنی واقعاً جیمین با ا/ت برنامه ازدواج داره،سوسی از چشماش معلوم بود که داره حرص میخوره،جیمین نفس عمیقی کشید و گفت:خب،چه تصمیمی گرفتی؟سوسی با اخم به صورت ا/ت نگاه کرد بعد سمت جیمین برگشت و گفت: حوصله بحث با شماهارو ندارم،یه چک پانصد میلیون وونی بده برم.ا/ت خندید،جیمین چک رو نوشت و به سوسی داد،سوسی بلافاصله بدون خداحافظی رفت،ا/ت نفس عمیقی کشید و گفت: واقعاً دخترش رو به پانصد میلیون وون فروخت؟جیمین دستش رو روی دست ا/ت که روی میز بود گزاشت و گفت:اون خیلی وقته دخترش رو فروخته،همون لحظه که با دوست پسرش فرار کرد فهمیدم اون هیچوقت به دخترش رحم نمیکنه،این برگشتش هم یه نقشه بود،خدا می‌دونه.جیمین یکی از خدمتکاران کافه رو صدا کرد و تو گوشش چیزی گفت،خدمتکار رفت و با یه جعبه هدیه برگشت،جعبه رو مقابل ا/ت گزاشت و لبخندی زد،ا/ت به جعبه نگاه کرد به خدمتکار لبخند زد و خدمتکار رفت،جیمین گفت:این برای توعه،دیدم این همه وقت باهم در رابطه هستیم،غیر از یدونه دستبند چیزی بهت هدیه ندادم،این هدیه شما خوشگل خانوم.ا/ت گونه جیمین رو بوسید و گفت:مرسی جیمین،این برای من خیلی با ارزشه.ا/ت جعبه رو باز کرد،یه عروسک به طرح جوجه بود،عروسک نرم و زرد رنگ خیلی خوشگل بود،ا/ت عروسک رو بغل کرد،جیمین گفت:اون‌روز گفتی که عروسک دوست داری برا همین خریدم.ا/ت به جیمین نگاه کرد و گفت:عاشق این دقتت هستم.جیمین لبخند زد،ا/ت یه جعبه کوچیک از داخل جعبه برداشت و باز کرد،داخل جعبه یه گردنبند بود که یه قلب نصف به رنگ سیاه بود،جیمین دو دکمه اول پیراهنش رو باز کرد و نصف دیگه همون گردنبند قلب شکل رو نشون داد و گفت:نصفش گردن منه.ا/ت گردنبند رو به گردنش انداخت و جیمین رو بغل کرد و گفت: عاشقتم جیمین.جیمین هم ا/ت رو بغل کرد،الان نوبت به جلسه بابای ا/ت با جیمین و ا/ت بود.
🔮🔮🔮
دیدگاه ها (۰)

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 3 | دوباره، تو و مناز آن روز، جیمین کمی متفاوت شد...

تک پارتی✨میکاپ‌آرتیست مخصوص آقای پارک... پشت صحنه‌ی سالن کنس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط