حکایت ...
حکایت ...
دو امیر زاده در مصر بودند .یکی علم اموخت ودیگری مال اندوخت .
عاقبه الامر ان یکی علامه عصر گشت واین یکی عزیز مصر شد .
پس این توانگر به چشم حقارت در فقیه نظر کردی وگفتی :من به سلطنت رسیدم وتو همچنان در مسکنت بماندی .
گفت ای برادر شکر نعمت باری عز اسمه هم همچنان افزونتر است بر من که میراث پیغمبران یافتم یعنی علم را وترا میراث فرعون وهامان رسید
یعنی ملک مصر .......
من ان مورم که در پایم بمالند
نه زنبورم که از نیشم بنالند
کجا خود شکر این نعمت گزارم
که زورم مردم ازاری ندارم .
گلستان .
دو امیر زاده در مصر بودند .یکی علم اموخت ودیگری مال اندوخت .
عاقبه الامر ان یکی علامه عصر گشت واین یکی عزیز مصر شد .
پس این توانگر به چشم حقارت در فقیه نظر کردی وگفتی :من به سلطنت رسیدم وتو همچنان در مسکنت بماندی .
گفت ای برادر شکر نعمت باری عز اسمه هم همچنان افزونتر است بر من که میراث پیغمبران یافتم یعنی علم را وترا میراث فرعون وهامان رسید
یعنی ملک مصر .......
من ان مورم که در پایم بمالند
نه زنبورم که از نیشم بنالند
کجا خود شکر این نعمت گزارم
که زورم مردم ازاری ندارم .
گلستان .
- ۶۹
- ۰۳ بهمن ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط