دروووود

دروووود

وقتی لبخند خدا را درمیان دعاهایم دیدم..
"ترس" برایم معنایش را از دست داد..
و جایش را "ایمان" پر کرد...
هنوز از یاد نبرده ام...
چه گله هایی کردم برای سختی راه...
و خدا چگونه مرا به بالای کوه هدایت کرد...
وعده ی خدا این است:
دستانت را به من بده..
تا فتح کنی دنیا را...
و ممکن کنی،ناممکن ها را...
پس خود را به خدا بسپار....
تا بیداری ات آرام شود،همچون خواب...
خوابت شیرین شود،چون رویا...
رویاهایت قابل لمس شوند،چون واقعیت..
و آرامشت از جنس عشق شود،چون خدا...
و خدا همراهت. شود،مثل همیشه...
دیدگاه ها (۱)

وقتی لبخند خدا را درمیان دعاهایم دیدم.."ترس" برایم معنایش را...

وقتی ردپای خدا را در زندگی پیدا کردم..فهمیدم میتوانم پاهایم ...

وقتی ردپای خدا را در زندگی پیدا کردم...فهمیدم میتوانم پاهایم...

وقتی ردپای خدا را در زندگی پیدا کردم...فهمیدم میتوانم پاهایم...

وقتی ردپای خدا را در زندگی پیدا کردم...فهمیدم میتوانم پاهایم...

وقتی ردپای خدا را در زندگی پیدا کردم..فهمیدم میتوانم پاهایم ...

وقتی ردپای خدا را در زندگی پیدا کردم..فهمیدم میتوانم پاهایم ...

وقتی ردپای خدا را در زندگی پیدا کردم..فهمیدم میتوانم پاهایم ...

وقتی ردپای خدا را در زندگی پیدا کردم..فهمیدم میتوانم پاهایم ...

وقتی ردپای خدا را در زندگی پیدا کردم..فهمیدم میتوانم پاهایم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط