پارت۲۹۷ آخر
پارت۲۹۷ آخر
بهش نگاه کردم
+ولی کاش بهم میگفتی میای امروز
_واقعا دلتنگت بودم ،این سه سالی که ازت دور بودم خیلی عذاب کشیدم
چشمهام پر از اشک میشه
+ منم دلم برات تنگ شده بود.
_میدونی ما خیلی چیزارو پشت سر گذاشتیم. اما من باور دارم که عشق ما قویتر از هر چیزیه. این دیدار دوباره، فرصتی برای شروعی تازست...
لبخندی میزنم
+یعنی واقعاً فکر میکنی میتونیم همه چیز رو درست کنیم؟
هیون مطمئن لب میزنه
_اره، من مطمئنم. من توی این سا سال یاد گرفتهام که چطور با کسی صحبت کنم و چطور باید احساساتم رو بهت بیان کنم. این بار نمیخوام از تو دور شم
+ شاید این بار بتونیم از اشتباهات گذشتمون درس بگیریم و رابطمون رو قویتر کنیم.
_ پس بیا این دیدار دوباره رو فرصتی برای شروع یه زندگی جدید ببینم . ما میتونیم هر چیزی رو که بخوابم بسازیم، فقط کافیه که باهم باشیم.
+ این بار با هم پیش میریم. دیدار دوباره ما آغاز یک زندگی جدیده...
****************
+خیلی خوشگل شدی جودی
جودی: ممنونم ، توهم خیال نکن نفهمیدم از وقتی پدر خوانده اومده اب زیر پوستت رفته خیلی خوشگل تر شدیا
خنده ای کردم
~چی میگید خانوما؟
با دیدن سوجون به سمتش رفتمو بغلش کردم
+تبریک میگم سوجون
~مرسی خواهری
جودی: وای پدرخوانده نرید ایتالیا اگه شماها برید ما تنها میشیم
_راستش این تصمیمه که هردو گرفتیم،فکر میکنیم ایتالیا برامون بهتره
~خیلی بدی هیون اینجارو سپردی به من میدونی من نمیتونم به مافیاهای کره بسازم
من فقط به مافیاهای ایتالیا عادت دارم ، کار سختو سپردی به من
_حرف نباشه ، حالا انگار همشو انداختم رو دوشش خوبه حالا خودم مسئول بیشتر کارام...
*******
لارا: نرید یونا ، منو جونگین بدون شما چیکار کنیم ؟
+قول میدم زود به زود بیام پیشتون
از بغل لارا بیرون اومدم و به همه ی اعضای خانوادمون نگاه کردم ،همه ناراحت بودن از اینکه داریم ترکشون میکنیم ، واقعا راست میگفتن که فرودگاه ها اشک های واقعی تری رو میبینن، به همین فکر میکردم که هیون دستمو گرفت و با لبخند گفت
_بریم برای شروع یه زندگی جدید؟
با لبخند بهش نگاهی انداختم و لبش رو بوسیدم
+بریم...
پایان:)
پارتهای آخر رمان دیگه رو هم دیگه فردا میزارم ، امیدوارم از این رمانم خوشتون اومده باشه ، این رمان رو من هر روز با نوشتنش زندگیم رو گذروندم ،نه فقط با این رمان با همشون ، این رمان رو از همه ی رمانهایی که تا به حال نوشته بودم بیشتر دوست داشتم چون بنظرم این زوج برای بهم رسیدن خیلی سختی کشیدن اما این عشقشون بود که اونارو بهم رسوند...
و ممنونم از همه ی شماهایی که از اول تا آخرش با من بودید از این رمان حمایت کردید
حمایتاتون برام یه دنیا ارزش دارن❤️
بهش نگاه کردم
+ولی کاش بهم میگفتی میای امروز
_واقعا دلتنگت بودم ،این سه سالی که ازت دور بودم خیلی عذاب کشیدم
چشمهام پر از اشک میشه
+ منم دلم برات تنگ شده بود.
_میدونی ما خیلی چیزارو پشت سر گذاشتیم. اما من باور دارم که عشق ما قویتر از هر چیزیه. این دیدار دوباره، فرصتی برای شروعی تازست...
لبخندی میزنم
+یعنی واقعاً فکر میکنی میتونیم همه چیز رو درست کنیم؟
هیون مطمئن لب میزنه
_اره، من مطمئنم. من توی این سا سال یاد گرفتهام که چطور با کسی صحبت کنم و چطور باید احساساتم رو بهت بیان کنم. این بار نمیخوام از تو دور شم
+ شاید این بار بتونیم از اشتباهات گذشتمون درس بگیریم و رابطمون رو قویتر کنیم.
_ پس بیا این دیدار دوباره رو فرصتی برای شروع یه زندگی جدید ببینم . ما میتونیم هر چیزی رو که بخوابم بسازیم، فقط کافیه که باهم باشیم.
+ این بار با هم پیش میریم. دیدار دوباره ما آغاز یک زندگی جدیده...
****************
+خیلی خوشگل شدی جودی
جودی: ممنونم ، توهم خیال نکن نفهمیدم از وقتی پدر خوانده اومده اب زیر پوستت رفته خیلی خوشگل تر شدیا
خنده ای کردم
~چی میگید خانوما؟
با دیدن سوجون به سمتش رفتمو بغلش کردم
+تبریک میگم سوجون
~مرسی خواهری
جودی: وای پدرخوانده نرید ایتالیا اگه شماها برید ما تنها میشیم
_راستش این تصمیمه که هردو گرفتیم،فکر میکنیم ایتالیا برامون بهتره
~خیلی بدی هیون اینجارو سپردی به من میدونی من نمیتونم به مافیاهای کره بسازم
من فقط به مافیاهای ایتالیا عادت دارم ، کار سختو سپردی به من
_حرف نباشه ، حالا انگار همشو انداختم رو دوشش خوبه حالا خودم مسئول بیشتر کارام...
*******
لارا: نرید یونا ، منو جونگین بدون شما چیکار کنیم ؟
+قول میدم زود به زود بیام پیشتون
از بغل لارا بیرون اومدم و به همه ی اعضای خانوادمون نگاه کردم ،همه ناراحت بودن از اینکه داریم ترکشون میکنیم ، واقعا راست میگفتن که فرودگاه ها اشک های واقعی تری رو میبینن، به همین فکر میکردم که هیون دستمو گرفت و با لبخند گفت
_بریم برای شروع یه زندگی جدید؟
با لبخند بهش نگاهی انداختم و لبش رو بوسیدم
+بریم...
پایان:)
پارتهای آخر رمان دیگه رو هم دیگه فردا میزارم ، امیدوارم از این رمانم خوشتون اومده باشه ، این رمان رو من هر روز با نوشتنش زندگیم رو گذروندم ،نه فقط با این رمان با همشون ، این رمان رو از همه ی رمانهایی که تا به حال نوشته بودم بیشتر دوست داشتم چون بنظرم این زوج برای بهم رسیدن خیلی سختی کشیدن اما این عشقشون بود که اونارو بهم رسوند...
و ممنونم از همه ی شماهایی که از اول تا آخرش با من بودید از این رمان حمایت کردید
حمایتاتون برام یه دنیا ارزش دارن❤️
- ۱۲.۳k
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط