پارت 30
پارت 30
🌧️ هنوز کنار هیونوو ایستاده بودم که دوباره یکیشون گفت:
پسر: بهتره بیای کلاس، دیرتر میشه. کار واجب باهات داریم.
لحنش جوری بود که یه حس بدی توی دلم افتاد. ناخودآگاه دستم رو محکمتر دور بند کیفم گرفتم. 🥀
هیونوو اخماش رو درهم کشید.
هیونوو: گفتم باهاش کاری نداشته باشید.
پسر خندید.
پسر: شما دخالت نکن، این موضوع بین خودمونه.
یک قدم جلو اومد.
من ناخودآگاه عقب رفتم.
آت: هیون جون...
هیونوو سریع جلوی من ایستاد.
هیونوو: آت، پشت سر من بمون.
پسر دوباره جلو اومد و با عصبانیت حرفش رو ادامه داد.
پسر: فکر کردی چون یکی پشتته، هر کاری بخوای میتونی بکنی؟
هیونوو این بار واقعاً عصبانی شد.
هیونوو: یه بار دیگه بهش نزدیک بشی، خودت باید جواب بدی.
پسر خواست جلو بیاد که هیونوو با مشت شروع به زدنش کرد
هیونوو: گفتم نزدیکش نشو!
چند نفر از بچههای مدرسه دورمون جمع شده بودن.
من با نگرانی دست هیونوو رو گرفتم.
آت: هیون جون، ولش کن... بیا بریم.
هیونوو چند ثانیه با عصبانیت به پسر نگاه کرد، بعد نفس عمیقی کشید و برگشت سمت من.
هیونوو: خوبی؟
سرمو تکون دادم.
آت: آره...
ولی خودم میدونستم اون «آره» بیشتر از اینکه واقعی باشه، فقط برای این بود که هیونوو بیشتر نگران نشه. 🥺
همون لحظه چشمم به ته افتاد.
چند متر اونطرفتر ایستاده بود و تمام صحنه رو دیده بود.
نگاهمون برای چند ثانیه به هم گره خورد.
چشمهای ته پر از نگرانی بود.
اما من سریع نگاهم رو پایین انداختم.
هنوز از حرف دیروزش ناراحت بودم... هنوز صدای «ساکت شو» توی ذهنم میپیچید و نمیذاشت حتی مثل قبل بهش نگاه کنم. 💔
هیونوو دستش رو روی شونهم گذاشت.
هیونوو: بیا. امروز خودم میرسونمت داخل.
و من بدون اینکه چیزی بگم، همراهش راه افتادم.
ته همانجا ایستاده بود.
کوک آرام گفت:
کوک: ته...
ته چیزی نگفت.
فقط به رفتن آت نگاه کرد.
چند ثانیه سکوت کرد؛ انگار خودش هم نمیدونست چرا دیدن آت کنار هیونوو و اون حالِ ناراحتش، اینقدر عصبانیش کرده بود.
ته: من دیروز باعث شدم با چشمهای پر از اشک از کلاس بره...
مکث کرد.
ته: امروز هم به خاطر من وارد این دردسر شده.
ته دستش رو مشت کرد و با ناراحتی نگاهش رو پایین انداخت.
برای اولین بار، هیچ جوابی برای کاری که کرده بود نداشت.
جین آرام گفت:
جین: پس برو باهاش حرف بزن.
ته چند لحظه ساکت موند.
بعد نگاهش رو به سمت آت برد.
ته: این بار نمیذارم بدون اینکه حرفم رو بشنوه بره.
کوک با تعجب نگاش کرد.
کوک: ته... فکر میکنی باهات حرف میزنه؟
ته چیزی نگفت.
فقط چند ثانیه به آت خیره موند.
ته: نمیدونم...
مکث کرد.
ته: ولی این بار حداقل باید تلاش کنم. نمیخوام دوباره ببینم به خاطر من ناراحت میشه. 🥀
𐙚🌧️🦋 گاهی یه نفر وقتی ناراحته، فقط ازت فاصله نمیگیره... کاری میکنه بفهمی چقدر به بودنش عادت کردی. 🦋💗
𐙚🌸 ادامه دارد... 🌸𐙚
ببخشید این پارت کم شد اگه حمایت زیادشه تا چند ساعت دیگه پارت بعدی میزارم پارت بعد از دست ندید
خیلی باحاله
🌧️ هنوز کنار هیونوو ایستاده بودم که دوباره یکیشون گفت:
پسر: بهتره بیای کلاس، دیرتر میشه. کار واجب باهات داریم.
لحنش جوری بود که یه حس بدی توی دلم افتاد. ناخودآگاه دستم رو محکمتر دور بند کیفم گرفتم. 🥀
هیونوو اخماش رو درهم کشید.
هیونوو: گفتم باهاش کاری نداشته باشید.
پسر خندید.
پسر: شما دخالت نکن، این موضوع بین خودمونه.
یک قدم جلو اومد.
من ناخودآگاه عقب رفتم.
آت: هیون جون...
هیونوو سریع جلوی من ایستاد.
هیونوو: آت، پشت سر من بمون.
پسر دوباره جلو اومد و با عصبانیت حرفش رو ادامه داد.
پسر: فکر کردی چون یکی پشتته، هر کاری بخوای میتونی بکنی؟
هیونوو این بار واقعاً عصبانی شد.
هیونوو: یه بار دیگه بهش نزدیک بشی، خودت باید جواب بدی.
پسر خواست جلو بیاد که هیونوو با مشت شروع به زدنش کرد
هیونوو: گفتم نزدیکش نشو!
چند نفر از بچههای مدرسه دورمون جمع شده بودن.
من با نگرانی دست هیونوو رو گرفتم.
آت: هیون جون، ولش کن... بیا بریم.
هیونوو چند ثانیه با عصبانیت به پسر نگاه کرد، بعد نفس عمیقی کشید و برگشت سمت من.
هیونوو: خوبی؟
سرمو تکون دادم.
آت: آره...
ولی خودم میدونستم اون «آره» بیشتر از اینکه واقعی باشه، فقط برای این بود که هیونوو بیشتر نگران نشه. 🥺
همون لحظه چشمم به ته افتاد.
چند متر اونطرفتر ایستاده بود و تمام صحنه رو دیده بود.
نگاهمون برای چند ثانیه به هم گره خورد.
چشمهای ته پر از نگرانی بود.
اما من سریع نگاهم رو پایین انداختم.
هنوز از حرف دیروزش ناراحت بودم... هنوز صدای «ساکت شو» توی ذهنم میپیچید و نمیذاشت حتی مثل قبل بهش نگاه کنم. 💔
هیونوو دستش رو روی شونهم گذاشت.
هیونوو: بیا. امروز خودم میرسونمت داخل.
و من بدون اینکه چیزی بگم، همراهش راه افتادم.
ته همانجا ایستاده بود.
کوک آرام گفت:
کوک: ته...
ته چیزی نگفت.
فقط به رفتن آت نگاه کرد.
چند ثانیه سکوت کرد؛ انگار خودش هم نمیدونست چرا دیدن آت کنار هیونوو و اون حالِ ناراحتش، اینقدر عصبانیش کرده بود.
ته: من دیروز باعث شدم با چشمهای پر از اشک از کلاس بره...
مکث کرد.
ته: امروز هم به خاطر من وارد این دردسر شده.
ته دستش رو مشت کرد و با ناراحتی نگاهش رو پایین انداخت.
برای اولین بار، هیچ جوابی برای کاری که کرده بود نداشت.
جین آرام گفت:
جین: پس برو باهاش حرف بزن.
ته چند لحظه ساکت موند.
بعد نگاهش رو به سمت آت برد.
ته: این بار نمیذارم بدون اینکه حرفم رو بشنوه بره.
کوک با تعجب نگاش کرد.
کوک: ته... فکر میکنی باهات حرف میزنه؟
ته چیزی نگفت.
فقط چند ثانیه به آت خیره موند.
ته: نمیدونم...
مکث کرد.
ته: ولی این بار حداقل باید تلاش کنم. نمیخوام دوباره ببینم به خاطر من ناراحت میشه. 🥀
𐙚🌧️🦋 گاهی یه نفر وقتی ناراحته، فقط ازت فاصله نمیگیره... کاری میکنه بفهمی چقدر به بودنش عادت کردی. 🦋💗
𐙚🌸 ادامه دارد... 🌸𐙚
ببخشید این پارت کم شد اگه حمایت زیادشه تا چند ساعت دیگه پارت بعدی میزارم پارت بعد از دست ندید
خیلی باحاله
- ۱.۱k
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط