مادر بزرگ میگفت:

مادر بزرگ میگفت:
فقط عاشقانی از عصر جمعه
جان سالم به در میبرند
که ظهر به خودشان برسند
آب و شانه کنند و
پیراهن معشوق را تن کنند!
روحش شاد میگفت
پیراهن معشوق تب تند دارد
هذیان فوری می آورد!
خدا بیامرز تا آخرین جمعه
پیراهن آقا جان را
تن میکرد و میگفت:
دوستش نداشتم اصلا خدا بیامرز را
اشتباه بود از اول
خب نارفیق بگو ببینم
این داستان را قبلا گفته بودم برایت
که یک پیراهنِ #خودت را هم برایم یادگار نگذاشتی؟!
حتی یک #پیراهنِ‌مالِ خودت؟! 🙃





#عصرتون‌عاشقانه❤🌿



ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#ابَدِمَـن💙
#دلتنگی💔
@Cloner_M ❤

19:18 روزِ جُمعه
پنجـمِ‌فَروردینِ‌هزارُچهارصَـدُیک ..
دیدگاه ها (۰)

شنیده بودم قلبش با باطری کار می کندبرای همین کنجکاو نزدیکش ش...

عروسی به صرف میوه و فاتحه! ؛ من تصمیمم رو گرفته‌ام، می‎خوام ...

آنجا را نمیدانم ولی اینجا که من هستم جاذبه صفر است.احساس میک...

⭕️ اشکهای خفته ⭕️قسمت اولآن قدر زجر و عذاب کشیده بود که وقتی...

⭕️ عشق غرور ⭕️ قسمت دوازدهمبه کمک پدر جایی را به عنوان مطب ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط