نومیدی
در اخرین پیچ و خم های شب....
در منتها الیه نامیدی و تاریکی....
باز سرابی از نور ب چشمم میخورد...
ک وعده پایانی سپید میداد بر این ظلمت....
شاید ک این روزن فردا خورشیدی شود....
و پهنای اسمانم را در اغوش گیرد...
یا ان ک پشت ابر...نوری شود پدید....
ک گرمای ان بزداید یخ را ازین مرده یخ پیچ...
و اما چون فردا شد ن خبری بود از خورشید...
ن نوری و ن گرمایی...
بهمنی بود ک دست در دست کولاک....
با خنده های تلخ بر سرم اوار می شد...
بی هیچ روزنی.....
-----------------------------------------------
در منتها الیه نامیدی و تاریکی....
باز سرابی از نور ب چشمم میخورد...
ک وعده پایانی سپید میداد بر این ظلمت....
شاید ک این روزن فردا خورشیدی شود....
و پهنای اسمانم را در اغوش گیرد...
یا ان ک پشت ابر...نوری شود پدید....
ک گرمای ان بزداید یخ را ازین مرده یخ پیچ...
و اما چون فردا شد ن خبری بود از خورشید...
ن نوری و ن گرمایی...
بهمنی بود ک دست در دست کولاک....
با خنده های تلخ بر سرم اوار می شد...
بی هیچ روزنی.....
-----------------------------------------------
- ۲۲.۸k
- ۲۱ تیر ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط