{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مردی که همسرش را دفن می کرد سر مزارش با چشم های اشکبار کن

مردی که همسرش را دفن می کرد سر مزارش با چشم های اشکبار کنار روحانی ایستاد.
زیر لب می گفت : دوستش داشتم.
روحانی سرش را تکان می داد.
"یعنی...واقعا دوستش داشتم"
مرد یک مرتبه زد زیر گریه.
"اما...فقط یک بار آن را به او گفتم"
دیدگاه ها (۵)

مگه نه؟؟؟؟؟؟؟

والا....

از خواب میپرم خوابی که درهم استآغوش تو کجاست بدجور سردم است!...

وقتی یکی باهاتون درد دل میکنه و از شکست عشقیاش میگه ، بدترین...

سایه ای میان ما

داستان پند آموز راستانمرد مغرور🔹روزی مردی ساده‌لوح به سمت ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط