{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مردی که همسرش را دفن می کرد سر مزارش با چشم های اشکبار کن

مردی که همسرش را دفن می کرد سر مزارش با چشم های اشکبار کنار روحانی ایستاد.
زیر لب می گفت : دوستش داشتم.
روحانی سرش را تکان می داد.
"یعنی...واقعا دوستش داشتم"
مرد یک مرتبه زد زیر گریه.
"اما...فقط یک بار آن را به او گفتم"
دیدگاه ها (۵)

مگه نه؟؟؟؟؟؟؟

والا....

از خواب میپرم خوابی که درهم استآغوش تو کجاست بدجور سردم است!...

وقتی یکی باهاتون درد دل میکنه و از شکست عشقیاش میگه ، بدترین...

باد شکن پارت ۲هاروکا وقتی در ماشین نشست. ان مرد ماشینش رو رو...

[ تناسخ زمان ] ۲۵ part بودند آن اتاق دست گل، به شلخته ترین ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط