{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مردی که همسرش را دفن می کرد سر مزارش با چشم های اشکبار کن

مردی که همسرش را دفن می کرد سر مزارش با چشم های اشکبار کنار روحانی ایستاد.
زیر لب می گفت : دوستش داشتم.
روحانی سرش را تکان می داد.
"یعنی...واقعا دوستش داشتم"
مرد یک مرتبه زد زیر گریه.
"اما...فقط یک بار آن را به او گفتم"
دیدگاه ها (۵)

مگه نه؟؟؟؟؟؟؟

والا....

از خواب میپرم خوابی که درهم استآغوش تو کجاست بدجور سردم است!...

وقتی یکی باهاتون درد دل میکنه و از شکست عشقیاش میگه ، بدترین...

سایه ای میان ما

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 179✦..........................

تکاپو پارت 88:تکان نخورد... 🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍این بار، بدون هیچ تردی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط